سلام.
فکر نمی کنم دیگه استفاده از واژه "تاخیر" برای این فاصله طولانی بین دو پست، درست و منطقی به نظر بیاد. اصلاً نمی دونم بعد از اینهمه مدت چی باید بگم. از همه دوستانی که تو این مدت ما رو از یاد نبردن و مرتب برامون کامنت گذاشتن واقعاً ممنونم. تک تک کامنتهاتون رو می خوندم و خوشحال می شدم. اما از اونجایی که اکثر شما "بلاگفایی" هستین و من متاسفانه نمی تونم واسه بلاگفایی ها کامنت بذارم، به ناچار محبتهای بی شمارتون بی پاسخ مونده و منو شرمنده تک تکتون کرده.
مدتهاست که احساس می کنم زندگیم رو دور تند افتاده. اونقدر مسئولیت های به ظاهر ساده، (اما به نظر خودم مهم)، رو دوشم هست که گاهی بینشون گیج می شم. از یکطرف وظایف شغلیم که به قدر کافی انرژی منو در طول روز می گیره؛ از طرف دیگه خونه داری و همسر داری که سختیها و شیرینی های خاص خودش رو داره؛ و از همه اینها مهمتر مادر یک دختر وروجک و شیطون و بی نهایت پر انرژی بودن که به یه مادر پرانرژی و تمام وقت نیاز داره و هیچ کوتاهی رو هم نمی پذیره. همه این دلایل باعث شده که دیگه تقریباً بی خیال حال و هوای وبلاگ نویسی بشم. راستش رو بگم روزی که این وبلاگ رو ایجاد کردم، نمی دونستم که تا کی می تونم ادامش بدم؛ اما اینو خوب می دونستم که اراده و همت خیلی از وبلاگ نویسهای دیگه رو ندارم. با اینکه نوشتن رو خیلی دوست دارم اما هیچ وقت نتونستم برای مدت طولانی به اینکار بپردازم. یادم نمی یاد هیچ کدوم از دفترها و جزوه های دوران تحصیلم کامل شده باشن. همیشه فقط چند صفحه اولشون رو می نوشتم و از وسطهای ترم دیگه بی خیال نوشتن می شدم.
البته گفتن این حرفها به این معنی نیست که می خوام وبلاگم رو تعطیل کنم و دیگه اصلاً ننویسم. سعی می کنم هر وقت فرصت و انگیزه کافی داشتم بازم بنویسم. اما ممکنه این حالت فقط گاهی وقتها و البته خیلی کم پیش بیاد. اما دلم می خواد بدونید چه اینجا باشم و چه نباشم، همیشه به یاد تک تکتون هستم و هیچ وقت دوستیهای پر ارزشمون رو فراموش نمی کنم. در این خونه همیشه به روتون بازه و من و دخترکم خوشحال می شیم کامنتهای قشنگتون رو بخونیم.
حالا هم به جبران همه تاخیرهام چند تا از عکسهای جدید دخترک ٣ سالم رو می ذارم براتون. امیدوارم خوشتون بیاد.
در دل طبیعت (بهمن ٨٨)
داره نی نی شو شیر می ده
با تیپ اسپرت
قربون ژستت برم
مثلاً خودشو لوس کرده.
تنها عکسی که اجازه داد تو مراسم عروسی داییش و با لباس عروس ازش بگیرم.
یه خبر خوب هم به عنوان حسن ختام این پست بدم. اونم اینکه خدارو شکر بالاخره بعد از 5 سال اجاره نشینی به خونه خودمون نقل مکان کردیم. و اینهم دو تا عکس از تولد 3 سالگی عروسک من که تو همین خونه جدید گرفته شده:
پی نوشت: به همه دوستانی که واسه دیدن وبلاگ مشکل دارند توصیه می کنم به جای Internet Explorer از Mozilla Fire Fox استفاده کنند. هم سرعتش بالاتره و هم صفحات رو کاملتر لود می کنه.
سلام
خوب ما بالاخره اومدیم، یعنی برگشتیم. از کجا؟ خوب معلومه از غیبت کبری! بعد از نزدیک به 5 ماه تاخیر. مدت زیادیه نه؟ راستش نمی دونم بعد از اینهمه مدت چی باید بگم و چطور شروع کنم؟ شاید لازم باشه اول دلیل این تاخیر طولانی رو توضیح بدم. خوب در واقع دلایل مختلفی وجود داره که می شه گفت مهمترینش همون مشغله ها و گرفتاری های ریز و درشت زندگیه که می دونم هممون(چه شاغل و چه خونه دار) باهاش دست به گریبانیم.
اما علت های دیگه هم این وسط وجود داشت که اگه فرصت بشه بهشون اشاره می کنم. راستش من همینجوریشم اگه کاملاً سرحال و روفرم باشم و هیچ استرس و نگرانیی نداشته باشم، بازم تو برنامه ریزی های زندگیم وقت کم میارم. وای به اینکه یه سری مسائل انگیزه و انرژیمو هم ازم بگیره. البته شاید واسه اشاره کردن به موضوعی که می خوام بگم کمی دیر باشه. ولی از اونجایی که می دونم این مسئله یه جورایی زندگی اکثر ماها رو تو این مدت تحت الشعاع خودش قرار داده شاید بد نباشه اشاره ای بکنم. شاید حدس زده باشید که منظورم انت*خا*بات و جریانات قبل و بعدشه. البته من مدتهاست که بحثهای س ی ا س ی رو کنار گذاشتم و اینجا هم نمی خوام به جنبه س ی ا س ی موضوع اشاره کنم. در واقع اهمیت این انت*خا*بات کذایی تو زندگی من و شاید خیلی های دیگه، این بود که واسه یه مدت خیلی کوتاه یه امید واهی و دلخوشی الکی بهمون داد که متاسفانه جریانات بعدی ثابت کرد که همه اون امید و آرزوها صرفاً سرابی بوده و بس. راستش رو بگم همیشه فکر می کردم اونقدر تو مسائل س ی ا س ی پخته شدم که دیگه دلم رو به هیچ سرابی خوش نکنم. اما اونچه که در چند ماه اخیر اتفاق افتاد منو کاملاً غافلگیر کرد و تاثیر عمیقی که این جریانات تو روحیم به جا گذاشت بهم فهموند که هنوز هم به شدت احساساتی هستم و به اون پختگی دلخواهم نرسیدم. هنوز هم بعد از گذشت چند ماه لبریزم از خشم و نفرت نسبت به کسانی که به شعورم و انتخابم توهین کردن...
بگذریم. نمی خوام این بحث رو زیاد کش بدم. فقط خواستم بدونید که چرا این چند ماه نه تنها دل و دماغ وبلاگ نویسی که حوصله خیلی کارهای دیگه رو هم نداشتم.
و اما برسیم به گل سر سبد این وبلاگ و همه انگیزه و بهانه من برای بودنم: تارای نازنینم.
دخترک دوست داشتنیه من حالا دو سال و 5 ماه داره. به شدت کنجکاو و باهوشه و در عین حال حسابی بلبل زبون و حاضر جواب. و صد البته مثل همه بچه های هم سن و سالش، تا حدی لجباز و یکدنده. و حالا اگه در کنار همه این خصلتها یک قلب کوچولوی پر از مهربونی رو هم بگذارید تصویر کاملی از تارا خانم ما به دست میاد.
نقاشی و ر*ق*ص همچنان جزء اصلیترین تفریحات مورد علاقش محسوب می شن. البته نه به اندازه کامپیوتر که این روزها به شدت مورد توجه دخترک شیطون ماست. نه اینکه فکر کنید فقط با کامپیوتر بازی می کنه. دخترکم واسه خودش یه پا مهندس شده بس که به دل و روده این کامپیوتر بیچاره ور رفته. هر بازی کامپیوتری هم فقط یه مدت کوتاه سرگرمش می کنه. تا ازش غافل می شیم می ره سراغ برنامه ها و در عرض چند ثانیه اونقدر پنجره های مختلف رو باز می کنه که سیستم کلاً هنگ می کنه. حالا دیگه خودش بلده کامپیوتر رو روشن و بعد هم خاموش (Shut Down) کنه. آیکن و محل قرار گرفتن همه برنامه ها و بازیهای مورد علاقش (چه تو My Computer و چه از طریق منوی Start و All Programs) رو کاملاً بلده و خودش پیدا و اجراشون می کنه. تازه تتظیمات برنامه ها و بازیها رو هم با یه بار دیدن یاد می گیره و انجام می ده. خلاصه که شیطونک ما دست بیل گیتس رو از پشت بسته! (جریانه سوسکه و دست و پای بچشه!)
کلاً حافظه خیلی خوبی داره که با یه بار دیدن یا شنیدن چیزی اونو به ذهن می سپره. البته فقط چیزهایی رو که مورد علاقش باشه. مثلاً یکیش همین بازیها و برنامه های کامپیوتری که اگه تو هفت سوراخ(بخونید همون فولدر) قایمشون کنیم بازم پیداشون می کنه. در مورد ترانه ها و شعرهای مورد علاقش هم همینطوره. کافیه یکبار با دقت گوش بده تا کاملاً از بر بشه. (امیدوارم بعدها این ذوق یادگیری رو واسه دروس مدرسش هم داشته باشه!)
از شیرین زبونیهاش هر چی بگم کم گفتم.(مامانهایی که دختر دارن می دونن من چی می گم!) هر روز با کلی حرفهای تازه و با نمک منو سورپرایز و ذوق زده می کنه.
راستش می ترسم اگه بخوام همه حرفها و کارهاشو تو همین پست بنویسم، هم وقت کم بیارم و هم از حوصله شما خارج باشه. اما سعی می کنم حالا که دوباره نوشتن رو شروع کردم، تنبلی رو بذارم کنار و زود به زود آپ کنم.فعلاً این چند تا عکس رو داشته باشید تا بعد(واسه همین چند تا عکس پدرم در اومد، بس که شیطونه و یه جا بند نمی شه):
اینم یه عکس از تولد دوسالگیش(البته با 5 ماه تاخیر!)
پی نوشت1: شرمنده گل روی دوستای نازنینی هستم که با حضور همیشگیشون چراغ این خونه رو روشن نگه می دارن. راستش این روزها به شدت درگیر چند پروژه مهم بودم و هستم و به همین دلیل نتونستم وبلاگ رو آپ کنم.
اولیش و شاید مهمترینش که شکر خدا با موفقیت به ثمر رسید: پروژه "خرید خونه" بود که حدود یک ماهی به طور شبانه روزی درگیرش بودیم. و به لطف خدا بالاخره بعد از کلی جستجو تونستم خونه ای پیدا کنم که باب دلم باشه و البته قیمتش در حدا توان ما باشه.
یه پروژه مهم هم تو اداره داریم که قراره یه قسمت مهمش رو تا قبل از عید تحویل بدیم و به همین خاطر حسابی تو اداره سرم شلوغه و فرصت نمی کنم حتی به وبلاگ خودم سر بزنم، چه رسد به دوستای نازنینم که دلم واسه خودشون و نوشته های قشنگشون تنگ شده.
در کنار همه اینها، پروژه مهم "خرید عید" رو هم اضافه کنید( که می دونم این روزها همتون درگیرش هستید!) به خصوص که به امید خدا قراره عروسی داداشم هم تو ایام عید باشه و من هنوز کلی از خریدهام رو انجام ندادم.
خوب دیگه سرتون رو درد نمیارم. خلاصه کلوم اینکه اگه فرصت کنم تا قبل از عید حتماً آپ می کنم. شما هم دعا کنید پروژه های ما به خوبی انجام بشن. بازم مرسی از لطف همتون. بوس


