Lilypie Third Birthday tickers


سلامی دوباره

سلام. بعد از چند سال دوباره اومدم.

چقدر دلتنگ اینجا بودم. تو این سالها با اینکه وقت و حوصله چندانی واسه نوشتن نداشتم، اما هرگز دلم نیومد اینجا رو ببندم و حذف کنم.

این خونه برام پر از خاطرات شیرین مادر شدنه. اینجا بود که ذره ذره طعم مادری رو چشیدم. این وبلاگ برام حکم دفتر خاطراتی رو داره که هر بار با خوندنش دوباره انگار جوون میشم و برمیگردم به اون روزهای شیرین و تکرار نشدنی.

روزهایی پر خاطره که البته حضور دوستانی مهربان و نازنین، خاطراتش رو برام ماندنی تر میکرد.

به وبلاگ اکثر دوستهای قدیمی که سر زدم دیدم انگار روزمرگی های زندگی اونها رو هم مثل من از وبلاگ نویسی دور کرده.

البته اومدن تکنولوژی های جدید و شبکه های اجتماعی مدرن تر، در مهجور موندن وبلاگ و وبلاگ نویسی بی تاثیر نیست.

بگذریم. اومدم تا بگم هنوز هستیم خدا رو شکر و مشغول کار و زندگی.

دخترکم دیگه بزرگ شده. به کلاس دوم میره و اونقدر نازنین و خانم شده که هر روز به وجودش بیشتر افتخار می کنم.عاشق درسه و خدا رو شکر سر انجام تکالیفش اصلا اذیتم نمیکنه.

فوق العاده مهربون و با احساسه. کافیه خسته یا کسل باشم. اونوقته که مثل پروانه دورم میچرخه و اونقدر محبت میکنه تا خستگی از تنم در بره.

گاهی احساس میکنم بیشتر از اونکه من تکیه گاه دخترم باشم، اون تکیه گاه منه. و من هر روز خدا رو به خاطر داشتن همچین فرشته ای شکر میکنم.

امیدوارم شما دوستای قدیمی و نازنینم هم در کنار فرشته های کوچولوتون خوشبخت و سلامت باشید.

خوشحال میشم اگه به اینجا سری بزنید و از حال خودتون خبر بدید. دوستون دارم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط نيلوفر | مهمونهاي گلمون ( دوست گل بهمون سر زدن)

هستیم...

سلام.

فکر نمی کنم دیگه استفاده از واژه "تاخیر" برای این فاصله طولانی بین دو پست، درست و منطقی به نظر بیاد. اصلاً نمی دونم بعد از اینهمه مدت چی باید بگم. از همه دوستانی که تو این مدت ما رو از یاد نبردن و مرتب برامون کامنت گذاشتن واقعاً ممنونم. تک تک کامنتهاتون رو می خوندم و خوشحال می شدم. اما از اونجایی که اکثر شما "بلاگفایی" هستین و من متاسفانه نمی تونم واسه بلاگفایی ها کامنت بذارم، به ناچار محبتهای بی شمارتون بی پاسخ مونده و منو شرمنده تک تکتون کرده. 

مدتهاست که احساس می کنم زندگیم رو دور تند افتاده. اونقدر مسئولیت های به ظاهر ساده، (اما به نظر خودم مهم)، رو دوشم هست که گاهی بینشون گیج می شم. از یکطرف وظایف شغلیم که به قدر کافی انرژی منو  در طول روز می گیره؛ از طرف دیگه خونه داری و همسر داری که سختیها و شیرینی های خاص خودش رو داره؛ و از همه اینها مهمتر مادر یک دختر وروجک و شیطون و بی نهایت پر انرژی بودن که به یه مادر پرانرژی و تمام وقت نیاز داره و هیچ کوتاهی رو هم نمی پذیره. همه این دلایل باعث شده که دیگه تقریباً بی خیال حال و هوای وبلاگ نویسی بشم. راستش رو بگم روزی که این وبلاگ رو ایجاد کردم، نمی دونستم که تا کی می تونم ادامش بدم؛ اما اینو خوب می دونستم که اراده و همت خیلی از وبلاگ نویسهای دیگه رو ندارم. با اینکه نوشتن رو خیلی دوست دارم اما هیچ وقت نتونستم برای مدت طولانی به اینکار بپردازم. یادم نمی یاد هیچ کدوم از دفترها و جزوه های دوران تحصیلم کامل شده باشن. همیشه فقط چند صفحه اولشون رو می نوشتم و از وسطهای ترم دیگه بی خیال نوشتن می شدم.

البته گفتن این حرفها به این معنی نیست که می خوام وبلاگم رو تعطیل کنم و دیگه اصلاً ننویسم. سعی می کنم هر وقت فرصت و انگیزه کافی داشتم بازم بنویسم. اما ممکنه این حالت فقط گاهی وقتها و البته خیلی کم پیش بیاد. اما دلم می خواد بدونید چه اینجا باشم و چه نباشم، همیشه به یاد تک تکتون هستم و هیچ وقت دوستیهای پر ارزشمون رو فراموش نمی کنم. در این خونه همیشه به روتون بازه و من و دخترکم خوشحال می شیم کامنتهای قشنگتون رو بخونیم.

حالا هم به جبران همه تاخیرهام چند تا از عکسهای جدید دخترک ٣ سالم رو می ذارم براتون. امیدوارم خوشتون بیاد.

در دل طبیعت (بهمن ٨٨)

کنار باغچه خونه مامان جونش

زیر نور آفتاب

داره نی نی شو شیر می ده

با تیپ اسپرت

خواننده کوچولو

لبخند زورکی

قربون ژستت برم

ژست جدی

مثلاً خودشو لوس کرده.

تنها عکسی که اجازه داد تو مراسم عروسی داییش و با لباس عروس ازش بگیرم.

یه خبر خوب هم به عنوان حسن ختام این پست بدم. اونم اینکه خدارو شکر بالاخره بعد از 5 سال اجاره نشینی به خونه خودمون نقل مکان کردیم. و اینهم دو تا عکس از تولد 3 سالگی عروسک من که تو همین خونه جدید گرفته شده:

پرنسس کوچولوی مامان

عروسک خواستنی من

پی نوشت: به همه دوستانی که واسه دیدن وبلاگ مشکل دارند توصیه می کنم به جای Internet Explorer از Mozilla Fire Fox استفاده کنند. هم سرعتش بالاتره و هم صفحات رو کاملتر لود می کنه.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط نيلوفر | مهمونهاي گلمون ( دوست گل بهمون سر زدن)