یه سلام دوباره

16.gif سلام 16.gifhi.gif

سلام به همه شما دوستای نازنین و مهربونم. خوبید؟ خوشید؟ نی نی های ناز و گلتون خوبند؟ 899.gif تعطیلات خوش گذشت؟ ایشالله که همیشه تنتون سلامت و لبتون خندون باشه.43.gif راستیییییییییی 72.gif "سال نوتون مبارک"72.gif . ببخشید که فرصت نشد به تک تکتون سر بزنم و تبریک عید بگم. از همین جا برای همتون سالی پر از موفقیت و تندرستی آرزو می کنم.

آخ که دلم حسابی واسه خودتون و نی نی های جیگرتون تنگیده بود. hug.gif تو تعطیلات که اصلاً فرصت نکردم سری به اینترنت بزنم. اما روزی که اومدم سرکار، به خونه تک تکتون سر زدم و جویای احوالتون شدم. فقط شرمنده که فرصت نکردم واستون کامنتی بذارم. الان چند روزه که می خوام پست جدید بذارم اما وقت نمی شه. هنوز نیومده کلی کار ریخته سرم.162.gif هم تو اداره، هم تو خونه. اول بذارید یه گزارش مختصر و مفید از تعطیلات بدم و بعد برسم به گرفتاری های این چند روزه.

جونم واستون بگه، روزهای قبل از عید اونقدر سرم شلوغ بود که از صبح تا شب در حال بدو بدو بودم. اون دو روزی که تارا رو گذاشتم شهرستان پیش مامان اینا، صبحها تو اداره مشغول انجام کارای عقب مونده می شدم، عصر هم که می رفتم خونه بلافاصله تغییر تیپ می دادم  hippie6.gif  و به اتفاق همسر گرامی راهی بازار می شدم تا ساعت 10 شب. دیگه شبا از شدت خستگی و پادرد خوابم نمی برد.291.gif تو همون چند روز یکی دو کیلو وزن کم کردم. خلاصه که طی یکسری عملیات خودکشون بالاخره خریدهای عید رو انجام دادم، وسایلم رو جمع و جور کردم و خونه تمیز و دسته گلم رو به امید خدا گذاشتم و رفتم شهرستان. bollywood1.gif خلاصه که بالاخره این ماراتن بزرگ و نفس گیر(خریدهای عید رو می گم!)، با تحویل سال نو به پایان رسید و من فرصت کردم کمی استراحت کنم و نفسی بکشم. whew.gif (بماند که تا شب قبل از سال تحویل، واسه انجام خورده خریدهای باقی مونده داشتم خیابونها رو گز می کردم39.gif ). اما با پایان "ماراتن قبل از عید"، "ماراتن عید دیدنی و مهمونی و تفریحات عید" شروع شد. این یکی از اون قبلی هم خسته کننده تر بود. اما عوضش از نظر روحی حسابی شارژ شدم.  bday1.gif روز اول که بعد از تحویل سال استراحت کردیم و عصرش واسه عید دیدنی به خونه مادر بزرگهام رفتیم. شبشم همگی به اتفاق خونواده مادری(خاله ها و دایی ها) رفتیم خونه خاله بزرگم که عروسی دخترش سوم فروردین بود. اصولاً تو خانواده ما هر وقت عروسی باشه از چند روز قبلش به بهانه عروسی، همگی دور هم جمع می شیم و بساط ب*زن و برق*ص به راهه. cancan.gif خلاصه که جاتون خالی خیلی خوش گذشت. فردا و پس فرداش هم که حنابندون و عروسی دختر خاله جونم بود و جای شما خالی، حسابی از خجالت بدن گرامی در اومدیم و یه ورزش اساسی به این دست و پا و کمر دادیم.  banana_smiley_3.gif و از اونجایی که تازه گرم شده بودیم تا چند روز بعد از عروسی، پس لرزه هاش ادامه داشت و هر شب بساط ب*زن و بک*وب خونه خاله جونم بر پا بود. yahoo.gif4hu5109.gif  

یه چیزی بگم. ما اصولاً تو فامیل، با خونواده مادریم(خاله ها و دایی ها) خیلی صمیمی و نزدیک هستیم. صمیمیت و اتحادی بینمون هست که تو کمتر خونواده ای شبیهش رو دیدم. grouphugg.gif در طول سال هر جمعه رو عادت داریم خونه مادربزرگم دور هم جمع بشیم و هیچ چیزی نمی تونه مانع به جا آوردن این رسم دیرینه بشه. هر وقت هم بخوایم مسافرتی بریم همگی با هم می ریم. عید نوروز هم برنامه خاص خودش رو تو خانواده ما داره. اولاً که هیچ وقت عید رو مسافرت نمی ریم، چون شهر خودمون تو بهار فوق العاده خوشگل و خوش آب و هوا می شه. به همین دلیل ترجیح می دیم با هم باشیم و در کنار هم از زیبایی های طبیعت لذت ببریم. تو ایام عید، هر روز یکی از خاله ها یا دایی ها، بقیه رو دعوت می کنه خونش و همگی به نوبت این رسم رو به جا میارن. خلاصه که امسال هم مثل هر سال، هر روز یا دعوت یکی از خاله و دایی ها بودیم یا دسته جمعی واسه تفریح می زدیم به دشت و صحرا. springsmile.gif

خلاصه جاتون خالی، به ما که خیلی خوش گذشت. ایشالله شما هم تعطیلات خوبی رو گذرونده باشید. راستی یه چیز جالب بگم. یه عروسی دیگه هم رفتیم که در نوع خودش خیلی جالب و کم نظیر بود: عروسی دوقولو های فامیل. مامانم دوتا پسر دایی دوقولو داره (البته خواهرشون هم زندایی من می شه) که خیلی پسرهای گل و مهربون و مودبی هستن و همه فامیل بی نهایت دوسشون دارن. این دوتا از روز اول همه کارهاشون با هم بوده. با هم مدرسه رفتن. با هم دانشگاه قبول شدن.(هر دو یک رشته و یک دانشگاه). با هم سرکار رفتن و حالا هم، با دو تا دختر دوقولو ازدواج کردن. جالبه بدونید که هردوشون هم هنرمند هستن. از بچگی با هم گیتار می زنن 9.gif  و دوصدایی می خونن. rap.gif خیلی هم در زمینه آهنگ سازی و خوانندگی استعداد دارن. هماهنگی کاملی که تو خوندن و نواختن بینشون وجود داره باعث زیباتر شدن کارشون می شه. خلاصه که کل فامیل سر و دست می شکنن واسه دیدن اجراهای این دوتا. عروسیشون خیلی خوب و باشکوه برگزار شد. شب عروسی هم یه آهنگ رو دوصدایی واسه خانوماشون خوندن که خیلی قشنگ بود و همه لذت بردن. loveshower.gif

 

                 229249pcbxcskpt2.gif
 

خوب اینم از گزارش نه چندان مختصر ما درباره موضوع "تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟". حالا فکر کنید چه ضد حالیه که آدم بعد از اون همه خوش گذرونی برگرده خونش و به جای خونه دسته گلش با خونه خانم هابیشام مواجه بشه.293.gif باور کنید خونمون فقط چند تا تار عنکبوت کم داشت تا بشه کاملاً لنگه خونه خانم هابیشام.ظاهراً تو ایام عید چند بار طوفان گرد و خاک اومده بود و یه حال اساسی به همه خونه های تکانده شده داده بود. خلاصه که این چند روزه کشتم خودمو تا دوباره اون خونه رو مثل روز اولش تمیز کنم broom.gif . اینم از قصه خونه تکونی مجدد ما. 

قرار بود بعد از عید تارا رو بذاریم مهد. آخه بابام و خواهرم به وجود مامانم نیاز داشتن و خودخواهی بود که بخوام مامان بازم خونه و زندگیشو بخاطر ما رها کنه و بیاد اینجا. این چند روز کلی تحقیقات کردم و چند تا مهد خوب هم نزدیکمون پیدا کردم. اما از فکر اینکه بخوام دخترکم رو بذارم  مهد اونقدر دپرس بودم 168.gif که اصلاً نمی تونستم تصمیم بگیرم و یکیشو انتخاب کنم. مامانم هم مثل من دپرس شده بود و می گفت هر کاری می کنم دلم راضی نمی شه بچم رو بذاریم مهد. shakinghead.gif آخه مامان و بابام بی نهایت به تارا وابسته و علاقه مند هستن و حاضرن هرکاری به خاطر راحتیه این وورجک انجام بدن.17.gif آخرش هم به این نتیجه رسیدن که فعلاً تا یه مدت دیگه، به همون روش قبل، مامان چند روز در هفته بیاد اینجا.46.gif یکی دو روز هم خودم مرخصی بگیرم و تارا رو نگه دارم. تا ببینیم چی پیش میاد و تا کی می تونیم اینطوری ادامه بدیم. 169.gif 

و اما برسیم به گل سر سبد این وبلاگ که همانا تارا خانم جیگر طلا می باشد. 899.gif جونم واستون بگه که تارا گلی ما هم تو این مدت بیکار ننشسته بود و کلی از استعدادهای جدیدشو بروز داد. از جمله اینکه تو این مدت چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفته و حالا دیگه کاملاً حرفه ای و با سرعت چهار دست و پا می ره و ایکی ثانیه خودش رو به هر شیئی که توجهش رو جلب کنه می رسونه. دیگه کنترلش واقعاً سخت شده. 287.gif به محض اینکه چند ثانیه ازش غافل بشیم یه کار خطرناک می کنه. من نمی دونم این بچه ها چه علاقه ای یه اشیاء خطرناک و یا آلوده دارن؟!162.gif  کافیه در دویست متریش یه قوطی دارو یا یه دمپایی کثیف ببینه. دیگه با سرعت نور خودشو بهش می رسونه. موقع عوض کردن پمپرزش مکافاتی دارم، بس که دائم می خواد تیوپ پمادش رو بذاره تو دهن. اگه هم از دم دستش برش دارم، دستشو می زنه به خودش و بعد هم دست پمادیش رو می ذاره دهنش.265.gif خلاصه که دائم با این کاراش جیغ منو در میاره.161.gif  البته اینم بگم که بر اثر همین جیغهای بنده تا حدی فرق بین چیزهای خوردنی و غیر خوردنی رو متوجه شده. مثلاً قبلاً اگه کاغذ و دستمال کاغذی رو زمین پیدا می کرد سه سوت می ذاشت تو دهنش، اما الان فقط خوب وارسیشون می کنه و بعد هم ریز ریز می کنه و می ریزه دور.  confetti.gif

موقع غذا خوردن هم فیلمی داریم از دست این خانم کوچولو. هنوز سفره رو پهن نکردیم وروجک وسط سفرست.  rollingf.gif (آخه ما میز ناهار خوری نداریم) منم می ذارمش تو بغلم و برنج و سیب زمینی و گوشت غذا رو له می کنم و ذره ذره بهش می دم(البته مراقبم که قسمتهای کم ادویه و کم نمک غذا رو بهش بدم). لابلای لقمه هاش هم ماست بهش می دم که خیلی دوست داره و با اشتهای تمام می خوره.yum.gif تو این بین اگه خانم خانما اجازه بده یه لقمه غذا هم دهن خودم می ذارم. 37.gif

دیگه کم کم تقلید کردن رو هم یاد گرفته. باهاش دالی بازی که می کنم، خیلی خوشش میاد و اونم صدای منو تقلید می کنه. اونقدر شیرین زبونش رو میاره بیرون و با صدای کشدار می گه : دَ هههههههه. وقتی اینطوری می گه دلم می خواد قورتش بدم.ماچhug.gif

جدیداً دس دسی کردن رو هم یاد گرفته. همچین که یه آهنگ رو بشنوه، می خنده و شروع می کنه دست زدن clap.gif و هی هم می گه: دَ دَ . فکر کنم از اثرات عروسی هایی باشه که این مدت رفتیم.

موقع خوابیدن خیلی وول می خوره و غلت می زنه. rollingf.gif کارم شده اینکه در طول شب چند بار بیدار بشم و دنبالش بگردم ببینم رفته کدوم ور تختش و در چه حالتی خوابیده. بعد هم بیارمش سرجاش بخوابونم و دوباره نیم ساعت بعد روز از نو، روزی از نو.

قبلاً که می بردمش حموم، خیلی راحت تو وانش لم می داد و بازی می کرد تا من بشورمش. تو این مدت که خونه مامانم اینا بودیم وانش پیشمون نبود و مجبور بودم تو بغل خودم بشورمش. دیشب که بعد از چند هفته دوباره تو وان خودش گذاشتمش، اولش براش جالب بود و شروع کرد آب بازی. badaf.gif اما چند دقیقه بعد حوصلش سر رفت و شروع کرد غر زدن.296.gif  یه لحظه برگشتم طرفش دیدم وروجک دستشو گرفته به لبه وان و پا شده ایستاده. hola.gif نمی دونستم ذوق کنم loveshower.gif   یا بترسم.68.gif خلاصه که ظاهراً این شیطونک خیلی واسه ایستادن و راه رفتن عجله داره.

 

                 229249pcbxcskpt2.gif
 

 خوب دیگه خیلی حرف زدم. بقیه صحبتها بمونه واسه بعد. می خواستم عکس هم بذارم ولی فعلاً چیزی رو کامپیوتر اداره ندارم. ایشالله تو پست بعدی حتماً می ذارم. راستی سریال داستان زندگی رو هم در اولین فرصت ادامه می دم. اما راستش فعلاً خیلی سرم شلوغه. بنابراین نمی دونم کی فرصتش پیش بیاد. 162.gif روی ماهتون رو از دور می بوسم.46.gif مواظب خودتون و نی نی های نازتون باشین.ماچقلبگل فعلاً.خداحافظ

 

پی نوشت:  زمانه جونم(مامان پرهام عسلی) منو به یه بازی دعوت کرده. راستش من زیاد به بازی های وبلاگی علاقه ای ندارم. اما چون زمانه جون ازم خواسته بود نتونستم نه بگم. بنابراین اینهم از عبارت 6 حرفی مورد علاقه من:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

 هر کس که علاقه به این بازی داره از طرف من دعوته. 11.gif

/ 33 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام نیلوفر جون . خوبی ؟تار اجون خوبه؟ کجایی چرا آپ نمی کنی؟[ناراحت][قهر][قلب]

مامان محمدایلیا

سلام نیلوفر جون. من بالاخره آپيدم. راستی سال نو مبارک. ایشا... سال خیلی خوبی برای خودت و دخمل نازت باشه. زود زود بیا، با عکسم بیا.

زهرامامان ریحانه

[گل][گل]رسیدن به خیر همیشه به خوشی و تفریح ... ماشالا تارا گلیم خانوم شده و بازیگوش[قلب][ماچ]

مامی بولک و لولک

سلام خاله نیلوفر مهربون که اونقدر از دست مامی ما عصبانی بودی . من و بولک و لولک یک خونه مجازی ساختیم . حالا با ما آشتی می کنی؟

مامی بولک و لولک

مرسی خاله نیلوفر[ماچ]

afshin

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] درود بر شما .... ..... ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ,, ........ موجیم که آسودگی ما عدم ماست ,, [گل] سر بزنید ...... بدرود ... [گل]

Sahar Nika

میدونم چی میکشی. من تمام نوشته هاتون رو نخوندم فقط پاراگراف اول و گفتم برات بنویسم که منم همچین مشکلی رو دارم و مادرم نمیتونه دیگه بیاد یا من ببرمش و گفتیم پرستار بیاد که اصلا خوشم نیومد. باید از ا}انسهای کمک در خانه پیدا کنید- ایا تهران هستید؟ من چند تا شماره دارم ولی اینقدر باید بیان و برن تا انتخاب کنی و ببینی بچتون به کب عادت میتونه بکنه و اطمینان از همه چیز مهمتر و سخت تره. خیلی خوب کردی نگذاشتیش محد جای خوبی نیست. امیدوارم بتونین زود یکیرو پیدا کنین که خوب باشه. مشتاقانه بلاگتون که امروز اتفاقی برخورد کردم رو با اجازه تون میخونم.