مامان نیلوفر غرغرو!

 

سلام.

وای بازم نزدیک یک ماهه که مطلبی ننوشتم.    انگار این تنبلی در امر وبلاگ نویسی قرار نیست دست از سر من برداره. آخه اونقدر حرف واسه گفتن هست که نمی دونم چطوری همشون رو بنویسم؟ منهم خودمو راحت می کنم و به منظور رعایت عدالت هیچ کدوم رو نمی نویسم. ( دلیل رو حال کردید؟! )

ولی خداییش این مدت هر چی در زمینه وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی تنبلی کردم، عوضش تو زندگی واقعی در حال بدو بدو بودم. اوضاع اداره و خونه طوری بود که بنده جرات نداشتم به کلمه هایی مثل "نمی تونم" و "خسته ام" و "حسش نیست" حتی فکر کنم. حالا تعریف می کنم واستون.

گفته بودم که بانک اطلاعاتی یکی از پروژه های نازنینم توسط چند تن از همکاران پر مدعا! بر باد فنا رفت. از طرفی این پروژه قرار بود همین روزها به طور رسمی راه اندازی بشه؛ که بابت مشکلی که پیش اومد مجبور شدیم یه خورده عقب بندازیمش، تا من هر جور شده اون دیتابیس(Database) رو دوباره علمش کنم. تا اینجا رو داشته باشید تا بقیش رو بگم.

یه پروژه خیلی بزرگ تو اداره ما هست که الان چند ساله، یه تیم برنامه نویسی شامل حدود 10 تا برنامه نویس(که همشون هم کلی در زمینه برنامه نویسی ادعاشون می شه!) دارن روش کار می کنن. تازه هنوزم تکمیل نشده. سر همین پروژه کذایی اداره ما مدتیه همه جوره(حتی از دفتر وزیر) تحت فشار قرار گرفته. رؤسای ماهم این چند وقته یکی تو سر خودشون می زنن و یکی تو سر برنامه نویسها که زود باشین، بنجبین که آبروی اداره در خطره. و در راستای حفظ همین آبرو، بقیه برنامه نویسهای اداره رو هم به کار گرفتن تا هر کس یه گوشه از کار رو دست بگیره و زودتر تمومش کنن.  یکی دوماه پیش به من پیشنهاد دادن(از اون مدل پیشنهاد ها که کارد رو می ذارن بیخ گلوت که یا قبول می کنی یا ...! ) که تو هم یه قسمت از کار رو دست بگیر و انجامش بده تا کمکی باشه به بقیه. منهم دور از جون شما خر شدم و قبول کردم.(یعنی چاره دیگه ای نداشتم ) حالا چی؟ من نه با این پروژه کوچیکترین آشنایی داشتم، نه با اون زبان برنامه نویسی کار کرده بودم و نه اصلاً چیزی از حسابداری و مسائل مالی می دونستم.(پروژهه  یه سیستم جامع حسابداری بود) خلاصه مجبور شدم خودم همه چیز رو یاد بگیرم و اون قسمت مربوطه رو با هر جون کندنی هست انجامش بدم. حالا فکر کنید با اون وضعیتی که واسه دیتابیسم پیش اومده بود، باید طبق قرار هم پروژه رو تکمیل می کردم و تحویل می دادم و هم دیتابیس رو بازیابی می کردم.

طفلک مامانم که همیشه تو این جور مواقع هوامو داره، هفته پیش اومد اینجا تا من بدون نگرانی، تا هر وقت لازم بود اداره بمونم و کارم رو انجام بدم. منهم دیگه رسماً بی خیال خونه و زندگیم شدم و طی یک عملیات خودکشون اون پروژه کذایی رو تموم کردم و تحویل دادم.  آخیشششششششش. الانم دارم رو دیتا بیسم کار می کنم و دیگه چیزی نمونده کامل شه.

 

دیدید بعضی وقتها که حسابی گرفتارید و وقت سر خاروندن ندارید، صد تا مشکل ریز و درشت دیگه هم از این ور و اون ور پیدا می شه که نمی دونید با اونا چیکار کنید؟ حالا شده حکایت ما. تو این هاگیر واگیر کارای اداره که من یکی تو سر خودم می زدم و یکی تو سر برنامه هام، وضعیت خونه هم حسابی بهم ریخته بود و کلی کار عقب مونده مونده بود رو دستم.

جونم واستون بگه که الان دو ماهه که آسانسور ساختمونمون خراب شده و باید موتورش عوض شه. این همسایه های بی ملاحظه هم این مدت هر کدومشون کلی ناز و ادا اومدن تا بالاخره سهمشون رو از پول موتور آسانسور دادن.(ما اولین واحدی بودیم که پول دادیم) ما هم خونمون طبقه پنجمه. دیگه فکر کنید این چند وقته چی کشیدیم. به خصوص تو ماه رمضون که مجبور بودیم گشنه و تشنه، تو اون گرما اونهمه پله رو بریم بالا. (البته چندان بدم نشد. چون این طوری یه خورده از اضافه وزنم رو کم کردم! ) حالا اگه خدا بخواد قراره امروز فردا موتور جدید نصب بشه.

حالا تو این بی آسانسوری کلی کار عقب مونده داشتیم که باید انجام می دادیم: روتختیمون پاره شده بود که بعد از کلی گشتن تو بازار یه ست ملافه خیلی خوشگل(کار ترکیه) واسه روتختی و روبالشی خریدم. کلی خرت و پرت واسه خودم و تارا لازم داشتم که واسه خرید هر کدومشون مجبور شدم کل بازار رو زیر پا بذارم. مدتی بود می خواستیم آب تصفیه کن بخریم که بالاخره هفته پیش خریدیم. همینطور میز و صندلی کامپیوتر که به خاطر کمبود جا تا حالا نخریده بودیم، اما از دست شیطنتهای تارا بالاخره مجبور شدیم بخریم.(اینایی که شمردم همشون مال همین یکی دو هفتست که خرید هرکدومشون یکی دو روز وقت گرفته) تازه آبگرمکن و پمپ آبمون هم خرابه که با وجود مشکلاتی که برامون ایجاد کرده هنوز فرصت نکردیم تعمیرشون کنیم. تمام ملافه ها و حوله هامون هم کثیفن و باید شسته بشن. خلاصه که از دست اینهمه به هم ریختگی دلم می خواد دونه دونه موهامو بکنم. همش می گم یعنی می شه یه خورده سرمون خلوت شه و یه نفس راحت بکشیم؟ حالا دلم رو خوش کردم به چند روز تعطیلی آخر هفته که اگه از صبح تا شبش بکوب کار کنم، خیر سرم شاید بتونم یه سر و سامونی به کارام بدم.

حالا تو این گیر و دار، تارا هم حسابی بدغذا شده. هر دفعه باید کلی فیلم بازی کنم و ادا و اصول در بیارم تا خانم خانما یه لقمه غذا میل کنه. تصمیم گرفتم مامان خوبی بشم و یه تنوع اساسی تو غذاها براش ایجاد کنم تا شاید اشتهاش بهتر بشه. فعلاً این چند روز به جای سوپ، براش ماکارونی و استامبولی درست کردم که خدا رو شکر خوشش اومده. چند روز پیش هم یه کیک خوشمزه (که توش کاکائو و گردو ریخته بودم) واسش پختم که هر روز به عنوان میان وعده بهش می دم و خیلی دوست داره. می خوام از این به بعد خودم براش کیک و شیرینی درست کنم که هم خوشمزه تر باشه و هم سالمتر.(ببینیم و تعریف کنیم! ) در ضمن می خوام واسش شکلات تخته درست کنم. (آخه شکلات خیلی دوست داره) اما نمی دونم واسش خوبه یا نه؟

 

می خواستم از شیرین کاریها و شیطنتهای جالب دخترکم هم بنویسم که بهتره سر فرصت یه پست جداگونه رو بهش اختصاص بدم. دعا کنید زودتر سرم خلوت شه تا بتونم زود به زود آپ کنم. فعلاً تا بعد.

پی نوشت: راستی نتایج بازی خواب آسمانی هم بالاخره معلوم شد. ما هم طبق قرار، عکس و لینک برنده رو تو این پست می ذاریم:

برنده بازی:

ایلیای سمیه جون

(سمیه جونم تبریک می گم )

 

 

پی نوشت ۲: منصوره جونم(مامان نورا گلی) وبلاگت واسه من ف ی ل ت ر شده. با ف ی ل ت ر ش ک ن هم که بازش می کنم٬ امکان درج نظر وجود نداره. از همین جا روی ماه تو و نورای خوشگلم رو می بوسم.

پی نوشت ۳: بالاخره بعد از چند روز کلنجار رفتن با قالبهای مختلف این قالب رو انتخاب کردم. نظرتون چیه؟ خوشگله؟ خودم که عاشق رنگ صورتیش شدم.

پی نوشت 4: دلم می خواد پست جدید بذارم٬ اما اصلاً حسش نیست.این روزها خیلی کسل و بی حوصله هستم. فعلاً به همین پی نوشتها راضی باشید تا ببینم کی دوباره حس نوشتنم برمی گرده.

پی نوشت 5: یه چیزی بگم بهم نمی خندید؟ بعد از اونهمه وقت گذاشتن واسه انتخاب قالب جدید٬ احساس می کنم دلم واسه قالب قبلیم تنگ شده. 

پی نوشت 6: چند روز پیش تولدم بود. همیشه فکر می کردم رسیدن به سی سالگی یعنی فاجعه. اما الان هیچ حس خاصی ندارم. فکر کنم هنوز تو شوکم و حالیم نیست چی به سرم اومده.

/ 49 نظر / 69 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

بنده آپم . تشریف بیارین . قدمتون روی چشم ما.

مامان نازگل

[ماچ][قلب]

علی بابای حسین جون

سلام نيلوفر خانم حال تارا جون چطوره يه پيشنهادبهتون دارم اسم و موضوع وبلاگتون رو عورض كنين چون بيشتر از خودتون ميگين تا تارا[عینک]

مامان نی نی ناز

ممنون عزيزم از راهنماييت.. يعني به نظرتون منم بايد چند قطره آهن معمولي قاطي ميم كنم؟؟ فعلا كه با هزار دلقك بازي بهش ميديم..

هاله مامان ارشیا

مرسی خاله جون[ماچ][ماچ] ای مامان تنبل زود زود برای دخمل گلمون آپ کن[قلب][گل][چشمک]

مریم -مامان آرتین

سلام نیلوفرجون چه دختر نانازی دارید خدا نگهدارش باشه [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

ققنوس

سلام آفرین برشما واقعا بی نظیری[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]