در آغاز فصلی تازه(پی نوشت دارد)

سلام.

قبل از هر چیز، از همه دوستای خوب و خاله های مهربون که تولد دختر کوچولوی منو تبریک گفتن تشکر می کنم. خاله های نازنین یه دنیا ممنون. خیلی دوستون داریم. خاله زمانه جون از شما هم مجدداً به خاطر کادوهای خیلی خوشگلتون ممنونیم. ایشالله دومادی پرهام جونم.

تولد دخترکم رو  همزمان با روز پدر، خونه مامان اینا گرفتیم. خیلی برنامه ها واسش داشتم. البته قرار بود فقط خونواده های خاله ها و داییم بیان. اما از اونجایی که یکی دوتاشون رفته بودن مسافرت، مجلسمون حسابی خلوت بود. با اینکه خیلی تو ذوقم خورد، اما در مجموع بد نبود. هر چند تارا اونقدر گریه کرد و بهونه گرفت که نتونستم یه عکس یا فیلم درست و حسابی ازش بگیرم. تو تموم عکسها و فیلمها قیافش گریانه. نمی دونم چه حکمتیه که بچه ها تو تولدشون اینقدر بد اخلاق می شن؟ جالبه که تا قبل از اومدن مهمونها داشت بازی می کرد و کلی ذوق بادکنکها و شرشره هایی که واسش بسته بودیم رو می کرد، اما همچین که بقیه اومدن شروع کرد نق زدن. تمام مدت هم چسبیده بود به من و بغل هیچکی نمی رفت. خلاصه که نفهمیدیم تولد رو چطوری برگزار کردیم. اگه تونستم تو عکسای تولدش چیز به درد بخوری پیدا کنم می ذارمشون تو وبلاگ.

 

                 

از روزی که یکسالش تموم شده انگار اخلاقهای جدید پیدا کرده. یه خورده لجبازتر و قلدرتر شده. وقتی بخواد به چیزی دست بزنه، اول خیلی با احتیاط به سمتش می ره و منتظر عکس العمل ما می مونه. اگه عکس العمل خاصی از ما ندید دیگه تعارف رو می ذاره کنار و حمله ور می شه.

بزنم به تخته همچین زوری داره که من یکی حریفش نمی شم. وای از اون روزی که چیز خطرناکی دستش باشه و من بخوام ازش بگیرم. همچین سفت می گیرتش که هر کار می کنم نمی تونم از دستش بگیرم. آخرشم معمولاً دست به دامن بابایی که زور بیشتری داره می شم.

یکی دو شبه وقتی تو تختش می خوابونمش کلی گریه و زاری می کنه و نمی خوابه. دستشو دراز می کنه که ما بغلش کنیم. کلی هم گریه های الکی می کنه و به گلوش عمداً فشار میاره تا ما رو تحت تاثیر قرار بده. من که می دونم همش اداست و نباید اهمیت بدم تا عادت نکنه همه چیز رو با گریه به دست بیاره. اما هر چی به باباش می گم بغلش نکن و بذار خودش تو تختش بخوابه، گوش نمی ده. زود تحت تاثیر گریه هاش قرار می گیره و می پره بغلش می کنه. هر چی هم می گم اینطوری بد عادت می شه، فایده نداره. موندم چیکار کنم؟   تا همین چند وقت پیش، شبها می ذاشتمش تو تختش و خودم می اومدم بیرون از اتاق. اونم خیلی راحت می خوابید و هیچ بهونه ای نمی گرفت. اما از وقتی رفته خونه مامان اینا و اونجا خوابوندنش پیش خودشون، دیگه خانم خانما به تنها خوابیدن رضایت نمی ده. موقع خواب باید حتماً کنار تختش بشینیم. حالا هم که دوشبه اصلاً حاضر نیست تو تختش بخوابه. تو رو خدا اگه تجربه ای در این مورد دارین راهنماییم کنین. دوست ندارم بچه ام خیلی وابسته بار بیاد.نگران البته تارا دختر انعطاف پذیریه و خیلی زود با شرایط کنار میاد. واسه همین حیفم میاد عادتهای خوبش عوض بشه.

به صدای بلند ما حساسیت عجیبی پیدا کرده. کافیه موقع صحبت کردن یه خورده صدامون بره بالا. حتی اگه در حال شوخی و خنده هم باشیم، یه دفعه شروع می کنه به زبون خودش غر زدن. نمی دونم چی می گه ولی از لحنش کاملاً مشخصه که داره بهمون اعتراض می کنه. فداش بشم من که اینقدر حساسه. 

به خونه و  اسباب بازیهاش خیلی علاقه داره. عاشق اسباب بازیهای موزیکال و ظرف و ظروف و قطعه های خونه سازیه. اما جالبه که با عروسک اصلاً میونه ای نداره. واسه تولدش دختر خالم یه مرغ موزیکال واسش آورد که حرکت می کنه و آهنگ می زنه،   بعد هم می ایسته و تخم می ذاره. اگه بدونین چقدر این مرغه رو دوست داره. همچین تخم مرغهاش رو بغل می کنه و سفت می گیرتشون که انگار بچه هاشن.

دیگه نسبتاً راحت می تونه بایسته. البته بعد از یه دقیقه خسته می شه و می شینه. تازگی هم به این نتیجه رسیده که می تونه راه بره. البته همون قدم اول رو هم به سختی برمی داره. ولی مشخصه که تصمیمش واسه راه رفتن جدیه.

عاشق بازیها و اداهاشم. وقتی سرگرم کاری باشم و حواسم بهش نباشه، میاد پشت سرم می ایسته و هی از دو طرف سرش میاره جلو و می گه: دَ ... تا حواس منو پرت کنه. منم دیگه می پرم بغلش می کنم و کلی بوس بوسیش می کنم. اونم بس که لوسه خودشو تو بغلم ول می کنه تا هر چقدر می خوام بچلونمش. گاهی وقتها هم میاد صورتش رو می چسبونه به صورت من و ولم نمی کنه. تو همچین لحظاتی دلم می خواد تو وجود نازنینش حل بشم. قربون اداهای شیرینت بشم من مامانی.

نمی دونم تارا روز به روز شیرین تر می شه، یا ما روز به روز ندید بدید تر می شیم؟ فکر کنم داریم تبدیل می شیم به یکی از میلیونها پدر و مادر ذوق زده و ندید بدید دنیا،  که فکر می کنن بچه شون شیرین ترین و باهوش ترین بچه روی کره زمینه.  

 

                 

خیال دارم یه تحول اساسی تو سبک وبلاگ نویسیم ایجاد کنم. مدتهاست که از این روال تکراری و یکنواخت خسته شدم. دلم می خواد اینجا از همه چیز: از تارا، از روزمرگیهام، از ایده ها و علائقم، از خاطرات زندگیم، از دردلها و مشکلاتم، از دلمشغولیها و آرزوهام و خلاصه از همه حرفهای دلم بنویسم.   اولش تصمیم گرفتم یه وبلاگ جداگانه واسه خودم درست کنم. اما به چند دلیل منصرف شدم. اول اینکه وقت آپ کردن دو وبلاگ رو ندارم و دوم اینکه حس کردم فقط تو این خونه احساس آرامش می کنم. به اینجا وابسته شدم. درست مثل خونه واقعیم. دلم می خواد اینجا هم مثل دنیای واقعی در بر گیرنده همه جوانب و زوایای زندگیم باشه. در ضمن اینجا رو به خاطر همسایه های خوب و مهربون و فهمیدش دوست دارم. این خونه و همسایه هاش خیلی بیشتر از اونچه که فکرشو می کردم تو زندگیم تاثیر داشتن. خیلی حرفها واسه گفتن دارم. سعی می کنم تو پستهای بعدی مفصلتر بنویسم. فعلاً واسه امروز کافیه. دوستون دارم. نی نی های گلتون رو ببوسید. ...

پی نوشت1: فردا می خوام تارا رو واسه واکسن یکسالگی ببرم. از حالا ماتم گرفتم. کسی می دونه این واکسن چه جوریه؟ خیلی درد داره؟ ناراحتمراقبتهای بعدش چی؟ مامانهای با تجربه یاری کنید...چشمک

پی نوشت 2: امروز اولین روزیه که تارا با پرستارش تنهاست.(هفته های قبل مامان اینا هم بودن) خیلی استرس دارم. دعا کنید مشکلی پیش نیاد.نگران

پی نوشت3: شما واسه تمیز کردن و تی کشیدن کف سرامیک از چی استفاده می کنید؟ این تی های معمولی خیلی زود کثیف می شن و شستنشون هم سخته. خلاصه که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.نیشخندماچ

/ 21 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاپرک

سلام نیلوفر جون تارای گلم چطوره؟[ماچ] من هم با شادونه همین مشکل خواب رو داشتم. دقیقا" هم از حدود یکسالگی شروع شد و بیشتر وقتا وسط ما میخوابید[ناراحت] هرکاری کردم نشد که نشد.مخصوصا" اینکه شیر خودم رو میخورد و باید تا صبح دستشو روی می می میذاشت [زبان] اما از وقتی که از شیر گرفتمش بدون بهونه رفت توی تخت خودش.البته تختش فعلا" توی اتاق ماست.کار خوبی میکنی که به گریه هاش توجهی نمیکنی.من هم همین مشکل رو با شوشو داشتم.همش میگفت الان همسایه ها بیدار میشن[عصبانی] فکر خوبیه که از خودت هم بیشتر توی این وبلاگ بنویسی[زبان][قلب]

لیلی

هورا موافق تازه کردن وبلاک هستم... و من هم موافقم که از وبلاگ الانت جدا نباشه. دلیلش هم اینه که مادر بودن از کارمند بودن یا زن بودن و انسان بودن جدا نیست. موفق باشی خانومی.[لبخند]

نيلوفر مامان تارا

لیلی عزیزم! دقیقاً با حرفت موافقم و درست به همین دلیله که فکر می کنم نباید خودِ نیلوفریم رو از خودِ مادر بودنم جدا بدونم.

هاله مامان ارشیا

نه عزیزم واکسنش خیلی درد نداره اما قبلش استامینوفن بده دیگه اصلا تب نمیکنه.بعد از واکسن هم هر 4 ساعت یه بار باید بهش دارو بدی[چشمک]انشالله که مشکلی نیست[قلب] وااای من و تو یه درد مشترک داریم.ببینم پرستار میاد خونه؟حتما بهم بگو چون مطمئنا به راهنماییت خیلی نیاز دارم[ماچ]

مامان نورا

نیلوفر جون چه پست مفصلی گذاشته بودی ، دلم می خواد واسه ی تمام آیتم هایی که ازشون نوشتی نظرم رو بنویسم ...اگه یادم نره ...اولا که بازم تولد تارا جون مبارک...الهی صد ساله بشه ... خوب شد که براش تولد گرفتین تولد یکسالگی خیلی مهمه ... دیگه اینکه راجع به خواب تارا اصلا کوتاه نیا ... نه اینکه بهش بی توجهی کنی و بذاری اونقدر گریه کنه که اذیت بشه ولی سعی کن حالا که انقده خوب به تنهایی خوابیدن عادت کرده بوده این امتیاز رو به راحتی از دست ندی ،اگه دوست داره تو اتاق کمی بمون ولی به هیچ وجه بیرونش نیار و قاطعانه بگو که نه باید توی تخت خودت لالا کنی ... این نوع خوابیدن به قدری ارزشمنده و در اینده بهت ارامش می ده که ارزش هر تلاشی رو داره ...گاهی برای نورا هم پیش میاد که لج می کنه و می خواد بیاد از تختش بیرون ولی من اصلا کوتاه نمیام ...در مورد عروسک هم دقیقا خصوصیت سنشه ...خیلی جالبه ولی توی این سن اصلا بچه ها واکنش خاصی نسبت به عروسک و خاله بازی و این جور چیزها ندارن ولی سال بعد خودت متوجه می شی که چقدر با عروسکاش عین یه بچه یا یه دوست رفتار می کنه و سرگرم می شه ... هر دوره ای بازی های خودشو و سرگرمی های خودشو داره ...

مامان نورا

... در مورد شیرینی بچه ها هم باید بهت بگم تو اصلا ندید بدید نیستی عزیزم ... واقعا بچه ها به طرز حیرت انگیزی روز به روز شیرین تر می شن وای به روزی که زبون باز کنه که واقعا شگفت زده ات می کنه ... به امید اون روز ... در مورد تحول اساسی توی وبلاگت هم خیلی عالیه ... هر تغییری هم توی روحیه ی خودت موثره و هم برای خواننده هات ایجاد جذابیت بیشتر می کنه ... من که پایه ام و منتظر استقبال از هر تغییری ... نگران پرستار هم نباش ، نیلوفر جون این شرایطیه که توش قرار گرفتی من هنوز هم بعد دوسال دلشوره دارم ولی می بینم این دلشوره هیچ کمکی بهم نمی کنه ...فقط سعی می کنم با تلفن های مکرر به پرستارش و پرس و جو بهش بفهمونم که دائم حواسم اونجاست و مراقبم ... ولی دلنگرانی الکی فقط اعصابتو ضعیف می کنه ... امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره ... وای چقدر سرتو درد اوردم ...[تعجب] [ماچ]

آیلا

سلام دوباره نیلوفر جون ایمیلت به دستم رسید ببخشید دیر جواب دادم سرم خیلی شلوغه نیلوفر عزیزم می خوام یه چیزی بگم ولی ناراحت نشو باید از اول تارای گل رو به محیط بیرون عادت م یدادی تا بعدها توی زندگی اجنماعیش دچار مشکل نشه فکر اینو کردی که برای پیش دبستانی تارا به چه مشکلاتی بر می خوری بعدهم هیچوقت یه پرستار تجربه مربی مهد رو نداره سعی تا یک هفته هر روز صبح باهاش بری مهد و بزاری آزادانه با بچه ها دوست بشه و بازی کنه بعد کم کم عادت می کنه مهدی که من سراغ دارم مهدکودک امید مادر کیانپارس از هر لحاظ عالیه و تعداد کمی بچه قبول م یکنه البته فکر نمی کنم الان ظرفیت داشته باشه ولی خوب اگه دوست داشتی برو محیط رو ببین و برای تارای گل جا رزو کن اکثر بچه های فامیل شوهرم اونجا هستن و البته دوستان همه هم بسیار راضی . در مورد جدا خوابوندن تارا هم کار خوبی می کنی سعی کن چیزهایی رو که دوست داری بیاری تو تختش و تا شروع کرد به گریه کردن بدون اینکه بغلش کنی حواسش رو پرت کن . از این چراغ خوابها که روی دیوار نقش می ندازن و مدور هم هستن براش بگیر سرگرمش می کنه.

آیلا

چقدر طولانی شد ببخشید در مورد تمیز کردنم سرامیکگ هم منن مرتب جاری شارژی تو دستمه و آشغالهای ریز تمیز می کنم . در حالت معمولی هم تی شو خیلی خوبه . مواقعی هم کی می خوام از مواد شوینده استفاده کنم (وایتکس یا تمیز کنندهها) اونها رو اسپری می کنم روی سرامیک ، با تی شو می کشم، بعد یه دستمال خشک می پیچم دور تی تی شو و با اون دوباره روی سرامیک می کشم تا تمیز شه . نیلوفر جون نثر خیلی زیبایی داری من که هر وقت نوشته هات رو می خونم چشمام پر از اشک می شه چون کاملا م یفهمم چی می گی و عاشقانه دخترم رو دوست دارم و نوشته های تو تموم احساست منو بیان می کنه تو و دختر خوشگلت رو می بوسم راستی ما کیان آباد زندگی می کنیم.

نيلوفر مامان تارا

آیلای عزیز! ممنون از اینکه وقت گذاشتی و نظرات مفید دادی. در مورد پرستار تارا باید بگم اون یه مدت تو مهد کار کرده و چندان هم بی تجربه نیست. از طرفی من قصد دارم از حول و حوش دو سالگی تارا رو بذارم مهد. تا قبل از اون به نظرم بچه ها خیلی آسیب پذیرند. ولی بعد از دو سالگی هم قویتر می شن و هم برای تقویت روابط اجتماعیشون مهد مناسبه. با این حال سعی می کنم راجه به اون مهدی که نوشتی تحقیق کنم.(هرچند مسیرش به ما دوره) بازم ممنون از دلسوزیت.[ماچ][قلب]