ما خوبیم!

سلام.

فکر کنم اینبار دیگه رکورد تاخیر رو شکستیم. شرمنده روی ماه همه دوستای گلی که نگران و جویای احوال ما بودن. از تک تکتون ممنونم که تو این مدت با کامنتهای پر محبتتون به یادمون بودین.

همونطور که تو پی نوشت پست قبل اشاره کردم، تو یکی دو هفته اخیر حسابی درگیر مریضی بودیم. که حالا مفصل تعریف می کنم.

_ روز عید قربان، سرشب من و بابایی و تارا رفتیم پارک روبروی خونه، تا تارا خانم یه کم بازی کنه. اونم تا تونست بازی و ورجه و وورجه کرد. وقتی برگشتیم، سر شام دیدم تارا خوب غذا نمی خوره. اما گفتم لابد فعلاً اشتها نداره. نیم ساعت بعد دیدم اومد  دستمو گرفت. انگار می خواست بهم بفهمونه که حالش خوب نیست. و یهو هر چی تو معدش بود بالا آورد. با اینکه اولین بار بود اینطوری بالا می آورد ولی زیاد نگران نشدم و گفتم لابد رو دل کرده. واسش یه نبات داغ درست کردم که مثلاً معدش رو شستشو بده. اما ۵ دقیقه بعد از خوردن نبات داغ، اونو هم بالا آورد. دیگه کم کم نگران شدم.  خلاصه فسقلی ما در عرض یه ساعت ۴ بار بالا آورد. ساعت ١٢ شب بود. ما هم حسابی دستپاچه، تارا رو رسوندیم اورژانس اطفال بیمارستان ابوذر که نزدیک خونمونه و به نوعی بیمارستان تخصصی اطفال محسوب می شه. اونجا خیلی های دیگه رو دیدیم که بچه هاشون وضعیتی مشابه تارا داشتن. می گفتن یه ویروسه که تازگی شایع شده و بدجوری همه رو درگیر کرده. علائمش هم اس*هال و استف*راغ و تب و آبریزش بینیه. دکتر می گفت احتمال داره کم کم علائم بعدی هم بروز کنه. اون ساعت شب دکتر درست و حسابی پیدا نمی شد و دکترای اورژانس هم اصرار داشتن که بهتره بستری بشه و سرم براش وصل کنن. ما هم چاره ای جز موافقت نداشتیم. طفلک تارای خوشگل من اونجا هم چند بار دیگه استف*راغ کرد و دیگه حسابی بی حال شده بود. با اینحال، بر خلاف بقیه بچه ها، آروم تو بغل من خوابیده بود و اصلاً گریه نمی کرد. خلاصه اولش از دخترکم آزمایش خون گرفتن و بعد هم براش سرم وصل کردن. و در تمام این مراحل تارای معصوم من، نه گریه کرد و نه بی تابی. فقط در حالی که به من چسبیده بود، بغض کرده بود و مظلومانه به من نگاه می کرد. عوضش من تا تونستم گریه کردم و اشک ریختم. فداش بشم من که از بس آروم و مظلوم بود، پرستارا هم حسابی تعجب کرده بودن و می گفتن چه بچه ناز و آرومیه. قدرشو بدونین.

دخترکم از بس بی حال شده بود، با وجود سر و صدای زیاد اونجا زود خوابش برد. یکی دو ساعت اول خوب خوابید اما بعد که بیدار شد و دید دور و ورش پر از قیافه های ناآشناست انگار ترسیده باشه، شروع کرد به گریه و هیچ جوری هم آروم نمی شد. خلاصه کلی فیلم بازی کردیم تا تونستیم یه کم آرومش کنیم.

دمدمای صبح دیدم نه خیر! این سرم انگار حالا حالاها خیال تموم شدن نداره. فکر کنین واسه چند بار استف*راغ، ٨٠٠ سی سی سرم واسه بچه به اون کوچیکی تجویز کرده بودن. تازه وقتی پرسیدم، فهمیدم هیچ دارویی هم تو سرمش نیست و سرم فقط برای تامین آب بدنشه. من و بابایی هم دیگه از خستگی رو پا بند نبودیم. اگه به اونا بود که می گفتن حالا حالاها نگهش دارین. اما چون خدا رو شکر استف*راغش قطع شده بود و حالش هم به بدی بقیه بچه ها نبود، با مسئولیت خودمون مرخصش کردیم و اومدیم خونه و سه تایی تا ظهر خوابیدیم. بعد که بیدار شد ذره ذره بهش ORS و آب دادم. وقتی دیدم دیگه بالا نیاورد کم کم شیر رقیق شده هم بهش دادم. خلاصه تا یه روز خوراک بچم همین بود. خدا رو شکر بعد از یه روز حالش بهتر شد. اما از روز دوم به نوبت من و بابایی هم دچار همون ویروس شدیم. که البته در مورد ما شدیدتر بود. دل پیچه و تهوع و تب و استخون درد. دردسرتون ندم، تا یه هفته هممون به نوعی درگیر این ویروس بودیم.

حالا اون مریضی تموم شد، سرما خوردگی شروع شد. تازه بهتر شده بودیم که یه روز برای عوض کردن حال و هوا، جاتون خالی با خونواده رفتیم کنار دریا. اما از بس باد سرد می اومد من همونجا سرما خوردم. چشمتون روز بد نبینه تا یه هفته حالم خراب بود و دیگه حسابی کلافه شده بودم. حالا تو همون حال و روز دوباره شرایطی پیش اومد که مجبور شدم به جای استراحت، از دو تا مریض دیگه پرستاری کنم.حالا تعریف می کنم.

شوشو جان ما سالهاست که گاهی یه سر دردای بدی می گیره. طوری که یه روز تموم هیچی نمی تونه بخوره و فقط باید بخوابه. و بالاخره بعد از چند بار استف*راغ کم کم بهتر می شه. اما یه مدته که خیلی زود به زود دچار این شرایط می شه. منم دیگه حسابی نگرانش شدم و اصرار کردم که ایندفعه باید حتماً بریم دکتر، ببینیم مشکلت چیه. منم که اهل اهواز نیستم و زیاد دکترای اینجا رو نمی شناسم. منتظر بودم تا از طریق همکارام یه دکتر خوب پیدا کنم. اما یه روز که دوباره شوشو دچار همون سر درد کذایی شده بود، گفت من دیگه طاقت ندارم، می خوام همین امروز برم دکتر. منم گفتم باشه، راه می افتیم می ریم نادری(خیابونی که مطب بیشتر دکترای اهواز اونجاست) هر دکتری که نوبت داشت، می ریم پیشش.(عجب روشی! ) خلاصه با اینکه خودم حالم خوش نبود تارا رو بغل کردم و شوشو هم بی حال و کشون کشون به دنبالم، راه افتادیم دنبال دکتر. حالا چه موقع؟ درست شب یلدا. خیابون نادری هم که غلغله. تو بین اون همه آدم که همشون دنبال خرید شب یلدا بودن قیافه ما دیدنی بود. عین این بدبختهای بی خانمان سه تایی از این مطب به اون مطب می رفتیم تا یه جا نوبت گیرمون بیاد. بالاخره یه مطب خلوت پیدا کردیم و رفتیم پیش دکتر. تشخیص دکتر میگرن بود. کلی هم دارو نوشت که که ما هول و دستپاچه همه رو خریدیم. اما بعدش پیشمون شدیم که ای کاش صبر می کردیم و با چند تا دکتر دیگه هم مشورت می کردیم. خلاصه از دکتر که برگشتیم شوشو یه خورده حالش بهتر شده بود. منم تازه داشتم یه نفس راحت می کشیدم که ایندفعه تارا گلاب به روتون افتاد به اس*هال. خلاصه که امسال بدترین شب یلدای عمرم رو داشتم. طفلک شوشو که مثلاً شب یلدا تولدشه. هر سال کلی جشن و بخور بخور داشتیم. اما امسال دریغ از یه دونه انار. بازم خدا رو شکر که تولدشو چند شب قبلش با مامان اینا جشن گرفته بودیم و کادوشو داده بودم. 

خلاصه چند روز هم با وجود سرما خوردگی خودم، مشغول رسیدگی به تارا بودم تا کم کم اس*هالش بهتر شد. طفلک بچم خودش همچین وزنی نداشت. تو این مدت هم کلی لاغرتر شد. بمیرم براش الهی.

فعلاً اگه خدا بخواد اوضاع آرومه و حال هممون هم شکر خدا خوبه.

_ راستی امسال مامان بزرگم(مامان بابام) رفته بود مکه. که چون سنش خیلی بالاست هممون نگرانش بودیم که اونجا اذیت نشه. خدا رو شکر چند روز پیش صحیح و سلامت برگشت و همین باعث شد، بعد از اون مدت مریضی و کسالت یه چند روزی رو حسابی خوش باشیم. از فرودگاه یه راست آوردیمش خونه خودمون تا یه روز خونه ما استراحت کنه، بعد بره شهرستان. خلاصه اون یکی دو روز خونمون حسابی شلوغ بود و به هممون، به خصوص تارا که دورش شلوغ شده بود،   خیلی خوش گذشت. ایشالله خدا قسمت همه کنه.

ببخشید که این پست همش درباره مریضی و این جور چیزا بود. ایشالله پست بعدی خیلی شادتر از این باشه. حالا برای تغییر ذائقه چند تا عکس از دخترکم می ذارم که ببینید:

 

عروسک کنجکاو مامان:

 

خانم مهندس کوچولو:

 

ببینید وروجک کجا ایستاده:

 

دخترم عاشق فیل سواریه:

 

عینک مامان بزرگ بهم میاد؟

 

اینم یه عکس از شبی که عروسکم تو بیمارستان بستری بود. بمیرم برات مامانی. الهی که دیگه هیچ وقت رو تخت بیمارستان نبینمت نازنینم:

 

مراقب خودتون و نی نی های گلتون باشید. تا بعد:

پی نوشت١: از همه شما دوستای گلم به خاطر محبتهای صمیمانه و کامنتهای پر از مهرتون ممنونم. تک تکتون رو دوست دارم و دوستیتون برام یه دنیا ارزش داره. به خصوص شما دوست خوبم "آیلا" جون، که همیشه جزء اولین دوستانی هستی که برام کامنت می ذاری، و همیشه کامنتهات سرشار از محبتی خالصانست. ممنون از لطفی که همیشه نسبت به من و دخترم داری. از همین جا روی ماهتو می بوسم.

پی نوشت٢: ای خدا من از دست این ف ی ل ت ر ی ن گ چیکار کنم؟ وبلاگ "منصوره جون مامان نورا" کم بود، حالا "شاپرک" عزیزم هم واسم ف ی ل ت ر شده؟ آخه چرااااا؟! من شادونه می خوامممم. من نورا می خوامممم.

 

 

 

/ 56 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان سپهر

سلام چطوری عزیزم با هم که دیر کردی؟ حال تارا دختر گلمون چطور؟ خودت از اون اواضاع و احوال دراومدی؟ با وجود تارا حتما قرابت به ما هم سر بزن[ماچ][خداحافظ]

عمو باربد

سلام وبلاگ زيبايي دارين.... به كودكانه من يه سر كوچولو بزنين.... خوشحال ميشم.....خوشحال ميشين.....

رویا

چه جیگری شده ... [ماچ]

marjan

salam khoshhal misham sari ham be man bezani ,shayad mofid bashe barat

مامان نورا

هر بار که میام اینجا بهت سر بزنم و بابت تاخیرهای طولانیت گلایه کنم ، انقدر درگیر نوشته های طولانی و ماجراهای تصویری خودت و تارا جون عسلم می شم که دیگه یادم می ره مامانیش رو باید حسابی به خاطر تنبلی دعوا کنم ... اما خب خوبیش اینه که همه چیز رو اگر چه دیر و با تاخیر ولی خوب ثبت می کنی ... بابت این همه مریضی و مریض داری متاسفم و بابت اینکه الان همه چی روبراهه و تارای گلم هم حالش خوبه خیلی خوشحالم ... امیدوارم که همیشه خوب و خوش باشین ... عکسهای عسل خانومت هم طبق معمول شیرین و دیدنی بود ... مخصوصا اون عکس عینکیش که خیلی خیلی نمکی شده بود ... خدا این گلهای شیرینو برای همه مون حفظ کنه ... راستی نیلوفر جونم من هم خیلی دلم برای ملاقات دوستانم و کامنتهاشون تنگ شده ... اما واقعا نمی دونم چرا فیل تر شدم تا یه فکری براش بکنم ... ولی تحت هر شرایطی به یاد شما هستیم ما خانومی [ماچ]

مانا و مانیا

سلام دلمون تنگ شده بود اومدیم احوالپرسی[قلب] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

آیلا

از دست تو مامان نیلوفر........... هی با یه پی نوشت سر ما رو شیره بمال....[چشمک] منم برای تو و خانواده عزیزت یه سال پر از شادی و برکت و روزی فراوان آرزو می کنم...... دخمل نازت رو ببوس.... کمک خواستی من هستم هاااااااااااااااا...... یه جایی همین نزدیکیها......[چشمک]

محبوبه

سلام من اتفاقي وارد وب شما شدم از آشنايي ما شما خوشحالم دختر من هم تير 89 به دنيا مياد من خيلي گريه كردم وقتي تارا رو روي تخت بيمارستان ديدم اميدوارم ديگه پيش نياد