داستان زندگي (قسمت سوم)

16.gif سلام. 16.gif
روزي كه نوشتن خاطراتم رو شروع كردم فكر نمي كردم اينقدر طولاني بشه. whew.gif اما ظاهراً اين قصه سر دراز داره. و از اونجايي كه دلم مي خواد خاطراتم به طور كامل نوشته و ثبت بشه، فكر مي كنم اين سريال حالا حالاها ادامه داشته باشه. yes.gif (يه چيزي تو مايه هاي سريال "اوشين"!) توصيه مي كنم براي اينكه حوصلتون از خوندن نوشته هاي طولاني من سر نره، يه ليوان چاي داغِ لب سوزِ لب دوزِ لبريز lotsocoffee.gif

و يه ظرف تخمه هميشه همراهتون داشته باشيد. ok.gif
امروز دوتا عكس خوشمل08.gif و با كيفيت از تارا جيگر براتون مي ذارم كه حال كنيد.11.gif بعد هم ادامه داستان.

16gh9o9.jpg

8vvxc5.jpg

              229249pcbxcskpt2.gif

و اما قسمت سوم سريال "داستان زندگي":

  من و افسانه هر وقت حرف خصوصي داشتيم مي رفتيم تو پله هاي بين طبقات خوابگاه مي نشستيم و صحبت مي كرديم.66.gif اون شب هم همين كارو كرديم. دل تو دلم نبود ببينم افسانه چي مي خواد بگه؟31.gif اون شيطون هم تا مي تونست مقدمه چيني مي كرد و قضيه رو مرموز جلوه مي داد.39.gif
خلاصه بعد از كلي اين شاخه و اون شاخه پريدن گفت" نظرت راجع به جي جي چيه؟ اگه بياد خواستگاريت قبول مي كني؟" love070.gif منم يكي زدم تو سرش و گفتم : خدا بگم چيكارت كنه. يه ساعته منو گذاشتي سركار كه اينو ازم بپرسي؟ 45.gifswearing.gif

( آخه افسانه از روزي كه از اردو برگشته بوديم، گير داده بود كه جي جي يه چيزيش مي شه و دلش پيش تو گير كرده و از اين حرفها.17.gif منم كه بزنم به تخته، تو اين جور مسائل آي كيوم زير صفره،04.gif همش مي گفتم نه بابا، تو خيالاتي شدي. اين بود كه وقتي ازم اون سوال رو پرسيد، فكر كردم بازم دچار توهم شده!42.gif) ولي افسانه گفت به خدا جدي پرسيدم. بعد برام توضيح داد كه اونروز علي رفته بوده ديدنش و كلي راجع به حال و روز جي جي باهاش صحبت كرده.
طبق گفته علي، جي جي از روزي كه از اردو برگشته بود، از اين رو به اون رو شده بود. اون پسر فعال و اكتيو دانشكده، تبديل شده بود به يه آدم ساكت و گوشه گير. hanghead.gifsad.gif بيشتر روز رو مي خوابيد lazy2.gif

و سر هيچ كدوم از كلاسهاش نمي رفت.252.gif خلاصه به قول خودشون حسابي قاط زده بود.198.gif اين دو تا آي كيو(علي و افسانه) هم بعد از مشورت با هم به اين نتيجه رسيده بودند كه جي جي خان به سلامتي عاشق شده 17.gif و اونا اخلاقاً وظيفه دارن كمكش كنن تا به عشقش برسه. inlovef.gif
حالا از حال و روز من

بشنويد كه كارد مي زديد خونم در نمي اومد.49.gif از دست افسانه و علي حسابي كفري شده بودم، كه خودشون بريده بودن و خودشون هم دوخته بودن.45.gif بدون اينكه جي جي حتي خبر داشته باشه، داشتن از طرف خودشون خواستگاري هم مي كردن.42.gif خوب كه فكر مي كردم مي ديدم از جي جي خوشم مياد.31.gif اما عاشقش نبودم. اون براي من صرفاً يه همفكر و هم ايده محسوب مي شد، كه تازه چند روز بود باهاش آشنا شده بودم. هنوز درست نمي شناختمش و به نظرم خيلي مسخره مي اومد كه اين قدر زود راجع به ازدواج با كسي تصميم بگيرم. ولي علي و افسانه گير داده بودن كه از اين قضيه يه داستان عاشقانه بسازن و زود هم به نتيجه برسن.162.gif ( بعداً فهميدم كه جي جي هم مثل من از كار اون دو تا ناراحت شده و علي رو به خاطر خودسرانه عمل كردنش، حسابي شماتت كرده بوده.265.gif )
خلاصه چند روز گذشت و تو اين مدت من چند بار با علي درباره اين قضيه صحبت كردم و نظرم رو گفتم. اما علي اصرار داشت كه بهتره يه بار با خود جي جي صحبت كنم. منم قبول كردم كه سر فرصت اين كارو انجام بدم. تا اينكه بالاخره يه روز اين فرصت پيش اومد.
اونروز تو دفتر انجمن با كبري(همكلاسي جي جي و بعدها يكي از صميمي ترين دوستان خانوادگيمون) نشسته بوديم و داشتيم گزارش آزمايشگاه الكترونيك رو مي نوشتيم كه جي جي اومد.(غير از ما يكي دو نفر ديگه هم تو دفتر انجمن بودن) همون ابتداي ورودش، بي مقدمه رو كرد به من و گفت: "خانم ... مي تونم چند دقيقه باهاتون صحبت كنم؟" منو مي گيد جلوي اون چند نفر( به خصوص كبري كه اون موقع خيلي باهاش رودربايستي داشتم) داشتم از خجالت آب مي شدم.52.gif به زحمت گفتم: " بله، خواهش مي كنم. ولي اول بذاريد اين گزارشها رو تموم كنيم، بعد در خدمتتون هستم." البته در واقع مي خواستم اينطوري اون رو متوجه شرايط دور و برمون بكنم. blush.gif اما اون با كمال خونسردي همونجا نشست منتظر، تا كار من تموم بشه. خلاصه بالاخره دفتر خلوت شد( يعني در واقع علي، همه رو به هر شكلي بود دك كرد04.gif ) و ما نشستيم به صحبت.
از صحبتهاي اون روز چيز زيادي يادم نمونده. يعني از بس استرس داشتم155.gif (آخه بار اولم بود كه اينقدر تابلو، تو دانشكده داشتم با يه پسر حرف مي زدم) خودم هم نفهميدم چي گفتم و چي شنيدم.162.gif فقط يادمه حرفهامون در ادامه بحثهاي اردو بود و جي جي يه خورده از خودش و احساسش صحبت كرد. از احساس عجيبي كه گرفتارش شده بود، و نمي دونست چه اسمي روش بذاره.42.gif خلاصه اون روز حرفهامون خيلي زود و بي نتيجه تموم شد.
اما از اون جايي كه علي ول كن قضيه نبود، چند روز بعد مجدداً يه جلسه تو انجمن برامون ترتيب داد. اون روز جي جي مفصلتر صحبت كرد. مي گفت تا حالا با هيچ دختري ارتباط نداشته و عشق رو تجربه نكرده و الان هم مطمئن نيست اين احساسي كه دچارش شده همون عشق باشه.37.gif مي گفت از روزي كه از اردو برگشتيم، همش چهره من جلوي چشماشه و اين چند روز، بي نهايت دلتنگم بوده.08.gif مي گفت تا حالا تو زندگيش با هيچ كس اينقدر احساس نزديكي نداشته. hug.gif

و خيلي حرفهاي عشقولانه ديگه.17.gif (ديگه كم مونده بودم بزنم تو سرش و بگم: بابا آي كيو، خوب اين همون عشقه ديگه!14.gif10.gif) حالا لابد پيش خودتون تجسم مي كنيد كه جي جي اين حرفها رو در حالي كه جلوي من زانو زده بود worship.gif

و چشماش پر اشك بود،258.gif مي گفت، نه؟! اما بايد بگم سخت در اشتباهيد. اتفاقاً جي جي تمام مدت محكم و خونسرد رو صندلي نشسته بود و با اعتماد به نفس بالا صحبت مي كرد sun_bespectacled.gif

و حتي مستقيم به چشماي من نگاه نمي كرد.(بس كه قربونش برم با حيا بود44.gif ) خلاصه با تمام اين حرفها، اون هنوز هم نتونسته بود خودش رو پيدا كنه و سردرگم بود.162.gif و نمي خواست تا وقتي كه مطمئن نشده حرفي از عشق و ازدواج مطرح بشه.33.gif اما در عين حال دوست داشت ارتباطمون همچنان حفظ بشه. منم كه از روابط بدون هدف و باري به هر جهت، بدم ميومد، خيلي جدي ازش خواستم زودتر فكراشو بكنه و با خودش كنار بياد. nono.gif
خدا پدر و مادر علي و افسانه رو بيامرزه. گاهي وقتا فكر مي كنم اگه سماجت اون دوتا نبود شايد من و جي جي هيچ وقت به هم نمي رسيديم. خلاصه چند روز بعد، اين دو فرشته نجات، (علي و افسانه) به يه بهونه اي ما رو از دانشگاه كشيدن بيرون تا مثلاً مذاكراتمون رو ادامه بديم. جي جي از اين وضعيت و نحوه برخورد علي خيلي ناراحت و معذب بود angry.gif(آخه اون دوتا طوري رفتار مي كردن كه انگار كار تموم شده و فقط خوردن شيريني مونده) بنابراين پيشنهاد كرد خيلي جدي حرفهامون رو بزنيم و نذاريم قضيه بيشتر از اين كش پيدا كنه. يادش به خير، اونروز يه مسير خيلي طولاني رو تا خوابگاه پياده اومديم و تو راه هردومون راجع به ايده هامون نسبت به مسئله ازدواج مفصل صحبت كرديم. اونقدر جي جي قشنگ و شيوا صحبت مي كرد 282.gif و اونقدر عقايدش درباره زندگي پخته و قابل ستايش بود كه منو حسابي شيفته خودش كرد. hug.gif

يه وقت به خودم اومدم و متوجه شدم نظرم نسبت به اون كلي تغيير كرده.17.gif مني كه اونروز تصميم داشتم همه چي رو تموم كنم، در پايان اون پياده روي طولاني قلبم به تپش دراومده بود hearted.gif08.gif و با تمام وجود منتظر خواستگاري جي جي بودم.06.gif31.gif حتي چيزي نمونده بود خودم بهش پيشنهاد ازدواج بدم foryou.gif

. اما در نهايت اون آب پاكي رو ريخت رو دستم 37.gif و گفت دلش مي خواد زماني ازدواج كنه كه مشكلات رو پشت سر گذاشته باشه و بتونه بهترين زندگي رو واسه همسر آيندش مهيا كنه. منم براش آرزوي موفقيت كردم و فقط به عنوان آخرين حرف بهش گفتم: "اميدوارم در موقعيت هاي خاص و سرنوشت ساز زندگي بهترين انتخاب رو داشته باشيد. "ok.gif آخر سر هم با يه خداحافظي كاملاً دوستانه از هم جدا شديم bye.gif

، و من با افسانه به خوابگاه برگشتم. در حالي كه بغض داشت خفم مي كرد cry.gif

و من نمي فهميدم چرا اينقدر غمگينم17.gif...

              229249pcbxcskpt2.gif
خوب از اونجايي كه دستم ديگه درد گرفته و كاراي اداريم هم مونده،18.gif اين قسمت رو در همين جا تموم مي كنم. بقيش بمونه واسه بعد.
يه عالمه بوس براي تارا عسل خودم و همه ني ني هاي ناز وبلاگستان:11.gif11.gif11.gif11.gif11.gif11.gif11.gif11.gif

/ 23 نظر / 124 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان نی نی تپل

با اسم نيلوفر مامان تارا به لينک دوستان ما اضافه شديد موفق باشيد

فرناز

سلام خانومی. دخملت بزرگ شده ها؟ روزبروز شیرینتر و ملوستر وایییی....بدو بیا...بقیه اش رو بگووو....بقول لیلی جون حیف اینه که آخر داستان تابلوئه!!!!!!!!!

مریم گلی

بابا نیلوفر جون کشتی مارو سریالهای تی وی هم هفته ای یه بار پخش میشن گلم تو ماهی یه بار می آی بقیه داستان رو تعریف میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تارا نازی چطوره راستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرديس

سلام چه داستان عاشقانه ای...

مامان پرهام

سلام عزیزم امیدوارم حال تارا جونم خوب باشه ؟ بابت زحمتی که کشیدی ممنون حسابی شرمنده مون کردی عزیزم. امیدوارم بتونم جبران کنم بابت اون امانتی هم کار خوبی کردی که به دوستت دادی. تارا جونم را ببوس[ماچ]

دنیا مامان امیررضا وگلی

سلام تارا عسلی چطوره من چند بار اومدم اما نتونستم نظر بذارم منتظر بقیه اش هستم عکسای تارا جونی خیلی خوشگلن [ماچ]

مامان پرهام

نیلوفر جونم سلام خوبی خانمی ؟حسابی من و پرهام را شرمنده کردی امیدوارم بتونم براتون جبران کنم به امید روزی که در تهران میزبان شما باشیم [ماچ][ماچ][ماچ]

فرناز

سلام نیلوفر جون. از راهنماییت ممنونم. الان حدود 1.5 ماهه که مانی خیلی بد شیر میخوره و روزبروز هم بدتر. شیرش رو هم عوض کردم بیفایده بوده. واا... دکتر هیچ کجاش رو معاینه نکرد تا مثلا بفهمه التهابی مشکلی چیزی داشته باشه.هر بار که میبرمش فقط پوشکش رو باز میکنه و میبینه. برفک که میدونم نداره. نمیدونم میخوام دکترش رو عوض کنم. می خواستم بدونم تارا کوچولو چه موقع خوب شیر نمیخورد؟ دلیلی داشت یا از شیطنت بود؟ مرسی. گلت رو ببوس[ماچ]

سحر مامان کیارش

سلام نیلوفر جون کجایی بابا. ما منتظریم ادامه داستان رو بخونیم[شوخی]زودتر بیا دیگه[قلب] تارا گلی رو ببوس[ماچ][ماچ][خداحافظ]