بهارانه

سلام، سلام دوستای گلم. حال و احوالتون خوبه؟ نی نی های خوشگل و مامانیتون خوبن؟ روزگار بر وفق مراد هست که ایشالله. خوب خدا رو شکر. راستی با تاخیر زیاد سال نوتون مبارک. امیدوارم سالی پر از موفقیت و آرامش رو شروع کرده باشید و تا پایان هم براتون همینطور باشه.

خوب از احوال پرسی و چاق سلامتی که بگذریم مثل همیشه می رسیم به عذر خواهی بنده بابت تاخیر همیشگیم. باور کنید کلی حرف دارم واسه گفتن. این مدت هم اگه تاخیر داشتم، بابت این بود که می خواستم عکسای جدید تارا جونم رو بیارم اداره و بریزم رو کامپیوتر، اما هر روز یادم می رفت دوربین رو بیارم. خلاصه که امروز بالاخره این مهم به انجام رسید و الان هم بنده در خدمت شما هستم. قبل از هر چیز تند و سریع جریانات عید رو واستون تعریف می کنم تا بعد اگه فرصتی موند بقیه حرفها رو بزنیم.

همونطور که قبلاً گفته بودم روزهای اول عید مهمون داشتم. از روز سی ام اسفند خونواده همسرم اومدن پیش ما. اونروز از شانس گند من تارا رو دنده چپ افتاده بود و نمی دونم به چه دلیل یه سره در حال نق زدن بود. نمی دونم با اونها غریبی می کرد یا مشکل دیگه ای داشت؟ هر چی که بود یه سره از من آویزون بود و مثل ابر بهار اشک می ریخت. حالا منم خیر سرم می خواستم واسه مهمونهام سنگ تموم بذارم، اما مگه این بچه می ذاشت. خلاصه نتیجه اینکه من تا نزدیکهای سال تحویل در حال پخت و پز بودم. آخرش هم نفهمیدیم چی خوردیم و هول هولی یه سفره ساده هفت سین چیدم. هر چی هم به سال تحویل نزدیکتر می شدیم گریه تارا شدیدتر می شد. دیگه رسماً داشتم خل می شدم. چند تا تخم مرغ خیلی خوشگل واسه سفره گرفته بودم که از بس تارا کلافم کرد، آخرش یادم رفت بذارمشون رو سفره. هی هم با خودم می گفتم این سفره چرا اینقدر ساده  و خلوته؟

خلاصه اینکه لحظه سال تحویل هر کی مشغول یه کاری بود. من که تارا به بغل فقط رسیدم یه برس به موهام بکشم. هر سال موقع تحویل سال خونه مامان اینا بودیم و با یه دنیا آرامش می نشستیم کنار سفره و دعا می کردیم. اما امسال اصلاً نفهمیدیم کی سال تحویل شد؟ خلاصه که هر جوری بود گذشت. دیگه بعدش دهنمون رو شیرین کردیم و بساط ما*چ و بو*سه و تبریک و عیدی گرفتن و عیدی دادن به راه بود. تارا هم همچین که سال تحویل شد آروم گرفت و خنده و بازیش شروع شد.

تا یکی دو روز اول عید اهواز بودیم و مرتب می رفتیم همین پارک زیتون که روبروی خونمونه. خداییش پارک فوق العاده با صفاییه و وجودش واسه ما نعمتیه. خونواده همسر جان که رسماً عاشق محیطش شده بودن. (سعی می کنم تو پست بعدیم حتماً یه عکس از منظره پارکمون بذارم.)

روز سوم فروردین به دعوت و اصرار مامان اینا، همراه با مهمونهامون رفتیم شهرستان و تا یکی دو روز هم اونجا دور هم بودیم و بساط مهمونی و تفریح به راه بود. موقع رفتن خونواده همسری، من و تارا خونه مامان اینا موندیم و همسری واسه بدرقه خونوادش برگشت اهواز. دیگه تا آخر تعطیلات خونه مامان اینا بودیم و مرتب با فامیلها دور هم جمع می شدیم. تارا هم حسابی تو این مدت با بچه های فامیل بازی کرد و آتیش سوزوند و خوش گذروند. هر چند که بچم چند روزش رو به خاطر دندونش اذیت بود. چند روزی هم سرما خورد. اما خدا رو شکر زیاد بهانه گیری نکرد. 

در مجموع عید خوبی بود. هر چند که پیش اومدن بعضی مسائل(که در ادامه واستون تعریف می کنم) خوشی هامون رو تا حدی کمرنگ کرد. اما برای همه ما مهمترین چیز سلامتیمون و دور هم بودنمون بود که بابتش خدا رو شکر می کنیم.

و اما اون مسئله ای که واسمون پیش اومد و باعث شد یه بار دیگه به لطف و کرم بی نهایت خداوند نسبت به خودمون پی ببریم، مسئله تصادف بابام بود. حالا تعریف می کنم.

از اونجایی که قبل از عید حسابی سرم شلوغ بود، از مامانم خواسته بودم یه سری خریدهای عیدم رو اون انجام بده. چیزایی مثل مرغ و گوشت و ماهی که مامانم واسم خریده بود و فریز کرده بود. قرار بود روز قبل از عید همه رو بدن یکی از این ماشینهای مسافر بری که تو خط اهواز کار می کنن تا برام بیاره. اما لحظه آخر بابام دلش هوای نوه خوشگلشو می کنه و تصمیم می گیره هم وسایل رو بیاره و هم نوه عزیزش رو ببینه. اونروز بابام اومد و حسابی خوشحالمون کرد. منهم واسه ناهار نگهش داشتم و ازش خواستم استراحت کنه بعد برگرده. خلاصه که حدودای عصر بابا راه افتاد و منهم مثل همیشه کلی پشت سرش صلوات فرستادم که سلامت برسه. جالبه که اتفاقهای بعدی رو مامان اینا تا چند روز از من پنهون کرده بودن و وقتی واسم تعریف کردن کلی پشت تلفن گریه کردم و در عین حال خدا رو شکر کردم که یه بار دیگه بابای گلم رو بهمون برگردوند.

جریان از این قراره که وسطهای راه، وقتی هوا دیگه کاملاً تاریک شده بوده، بابا تو مسیرش یه دفعه متوجه یه الاغ می شه که یهو می پره وسط جاده. بابا هم واسه اینکه به الاغه برخورد نکنه با همون سرعت ماشین رو می پیچونه یه سمت راست و از الاغه رد می شه. اما وقتی می خواد ماشین رو دوباره برگردونه تو جاده کنترل فرمون از دستش خارج می شه و ماشین با سرعت به طرف چپ جاده حرکت می کنه. اول به شدت می خوره به یه تابلوی کنار جاده طوری که در سمت شاگرد کاملاً فرو می ره. بعد هم سرازیر می شه تو دره کوچیکی که کنار جاده بوده، و چیزی حدود ١٠ متر رو سنگها پایین می ره. اما خدا رو هزاران بار شکر که این وسط بابای گلم حتی یه خراش هم بر نمی داره. حالا از اونطرف هم یه ماشین دیگه که از روبرو می اومده چند ثانیه بعد از بابا می رسه به همون نقطه و با دیدین همون الاغ دردسرساز اونم تعادلش رو از دست می ده و بعد از کلی کله ملق زدن پرت می شه اونور جاده. طفلک بابام خودش زنگ زده بوده خونه و به مامان اینا خبر داده که یه وقت نگرانش نشن. دیگه بعدش داداشم و عموهام و چند تایی از دوستای بابا خودشون رو می رسونن به محل حادثه تا مطمئن بشم که بابا حالش خوبه و چیزیش نشده.  اون شب پر ماجرا گذشت و با وجود خسارت زیادی که ماشین بابام دید، همه ما خوشحال بودیم و خدا رو شکر می کردیم که به وجود نازنین بابام آسیبی نرسید. خدای خوبم ازت ممنونم که در ازای کارهای خیر کوچیک ما سلامتی بابام رو به ما بخشیدی. 

خلاصه که ایام عیدی کلی درگیر پس لرزه های این ماجرا بودیم. از یه طرف خسارت ماشین بابا، از طرف دیگه اون ماشین دوم که تصادف کرده بود با پررویی مدعی بود که مقصر بابای منه و دنبال این بودن که خسارتشون رو از بابای بیچاره من بگیرن. از اونجایی که طرف ادعا می کرد با خیلی از کله گنده ها آشناست و می تونه نتیجه رو به نفع خودش تغییر بده، ما خیلی نگران این قضیه بودیم و اعصابمون حسابی به هم ریخته بود. اما خدا رو شکر دستشون به جایی نرسید و قضیه هر طور بود تموم شد. بازم خدا رو شکر.

خوب دیگه از ماجراهای عید که بگذریم می رسیم به تارا خانم گل که این روزها مرتب در حال تغییره و هر روز با شیرین کاریهای تازش مارو ذوق مرگ می کنه. حرف زدنش خیلی بانمکه. گرچه هنوز هم ٨٠ درصد حرفهاش رو نمی فهمیم اما دخترکم دیگه کم کم داره یاد می گیره جملات دو و سه کلمه ای رو ادا کنه و منظورش رو بفهمونه. می ترسم اگه بخوام از همه کارهاش بنویسم بازم این پست خیلی طولانی بشه و خوندنش از حوصله شما خارج. پس فعلاً این عکسها رو داشته باشید تا سر فرصت یه پست مفصل مخصوص تارا خانم بذارم:

 

دختر محجبه مامان همراه با ملافه مورد علاقش که دیگه از بس با خودش این ور و اون ور برده مثل جیگر ذلیخا شده:

 

تارای نق نقوی مامان در کنار سفره ساده هفت سین ما:

 

ببینید چه ملوس سر سفره نشسته:

 

در حال فرار از دست مامان، کنار رختخوابها گیر افتاده:

 

دخترکم در حال هنر نمایی برای مامان بزرگها و بابابزرگهاش:

 

خوشتیپ مامان:

 

در حال گردش میون گلها:

 

با کیف مامان کجا می خوای بری؟

 

اینم آخرین عکس امروز:

 

 

 

/ 30 نظر / 89 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیلا

بازم سلام http://namakdoonmaman.blogfa.com/ بالاخره دوستام دست به كار شدن و برام وبلاگ درست كردن.... [چشمک]خوشحال مي شم به من يه سر بزني

آیدا مسروری

خانومی قرار وبلاگی گذاشتیم ... یه سر بهم بزن که اگه جور شه و بیای هم خودت رو میبینیم و هم این فرشته کوچولو رو...[لبخند] حتما سعی کن بیای خوشحال میشیم[بغل]

سوری مامان عسل

سلام نیلوفر جون. وای از دست این دخمل ملوست که اینهمه بزرگ شده ماشالله خیلی دلم تنگ شده بود اما نمی تونستم بهتون سر بزنم یعنی وبلاگت کامل برایم باز نمی شد. این دخملی رو ببوس از طرفم[ماچ][بغل]

خوش آمدی

سلام قربون مادر و مهربونیهاش و قربون هرچه مادر مهربونه همیشه خوشبخت و سر حال و بانشاط باشید و تارا را عروس کنی! به کلبه گلی مام یه سر بزن مهرون مادر تارا! آبجی گل

مامان نورا

مامان تاراي گلم ... خوشحالم كه بابايي دوباره صحيح و سالم در كنار شماست ... اميدوارم خدا هميشه بهش صحت و سلامت عطا كن و سالهاي سال در كنار شما باشه ... روي ماه تارا جون گلمون رو هم ببوس كه روز به روز چهره اش نمكي تر مي شه ... [ماچ] اميدوارم هميشه زندگي و پست هات بهارانه باشه عزيزم ... ازا ينكه از پستم اخيرم خوشت اومده و برات مفيد بوده خوشحالم و از بابت اين كه باز هم مي توني مثل سابق برام كامنت بذاري مفتخرم عزيزم ...اميدوارم ديگه هرگز فيل تر نشم [ابله] يه خصوصي مي ذارم راجع به سوالي كه ازم كردي عزيزم ...

دوست غریب

سلام وب زیبایی دارین . پیش ما هم بیاین خشحال می شم . فعلا

غزل

با سلام [گل] جشن نقاشی کودکان حامی محک 31/2/88 و 1/3/88 از ساعت 4 تا 8 در سالن محک تلفن: 22773130 ....................... ممنون میشم به دوستان دیگر هم اطلاع بدین