16.gif سلام. 16.gif

می خواستم زودتر از این بیام و بنویسم، اما این مدت هم سرم خیلی شلوغ بود و هم فکرم حسابی مشغول shakinghead.gif و هم چندان دل و دماغی نداشتم.ناراحت حالا تعریف می کنم.

همونطور که قبلاً گفته بودم، مامانم دیگه نمی تونه مرتب بیاد پیش ما و از تارا نگهداری کنه. طفلک بابام سنگ کلیش عود کرده و با اینکه به خاطر تارا چیزی نمی گه، اما خودم دلم نمیاد اون تنها بمونه و مامان پیش ما باشه. به همین دلیل و با توجه به شرایط موجود تصمیم گرفتیم تارا رو بذاریم مهد. 

به خاطر شرایط جسمی بابا، ناچار بودم سریع عمل کنم. اول از لیلی جون مامان یونا کوچولو کمک خواستم که خونشون نزدیک ماست. اونم بنده خدا کلی کمک فکری بهم کرد و حتی قرار شد تارا بذاریم پیش پرستار یونا کوچولو. اما از اونجایی که متاسفانه خونه اون پرستار نزدیک نبود و ما هم ماشین نداریم که تارا ببریم و بیاریم به ناچار این گزینه به خودی خود کنسل شد. dunnof.gif اما در این بین من دوست خوبی مثل لیلی جون پیدا کردم که خیلی خانم و مهربونه.17.gif لیلی عزیزم مرسی از راهنمایی و دلسوزیت.ماچ

بعد از اون دوباره افتادم دنبال یه مهد مناسب و با عجله یه مهد نزدیک خونمون پیدا کردم که البته به نظر مهد خوبی هم میومد. بی معطلی رفتم و کارای ثبت نام تارا رو انجام دادم. و قرار شد چند روزی ببرمش اونجا و خودم پیشش باشم تا به شرایط عادت کنه.

اول که بردمش، محیط واسش جالب بود و با خوش خلقی به همه می خندید. waving1.gif واسه چند دقیقه گذاشتمش تو اتاق بچه های شیرخوار و خودم اومدم بیرون. چشمتون روز بد نبینه. به 2 دقیقه نکشید که صدای گریه سوزناک خانم به هوا بلند شد. cryingbig.gif همچین دلسوز گریه می کرد که جیگر آدم کباب می شد واسش. هر چی هم خانم مربیشون سعی می کرد آرومش کنه فایده نداشت. خلاصه مجبور شدم خودم برم و بغلش کنم. بماند که چقدر نازشو کشیدم و باهاش بازی کردم تا آروم شد. روز دوم که بردمش دیگه تا چشمش به اتاق بچه ها افتاد دودستی چسبید به من.52.gif با اینکه خودم پیشش بودم اما نمی ذاشت بذارمش زمین. خلاصه اونروز هم اونقدر گریه و شیون کرد که کلاً از زندگی سیر شدم. 161.gif

بعد از اون روز، اخلاق تارا تو خونه هم حسابی عوض شد. دختر کوچولوی خوش اخلاق و صبور من تبدیل شده بود به یه بچه بهانه گیر و نق نقو.162.gif هر جا که می رفتم دنبال من بود و  گریه می کرد تا بغلش کنم.گریه تارایی که هفته ای یکبار هم صدای گریش رو نمی شنیدیم، حالا از صبح تا شب به بهانه های کوچیک شیونی راه می اندخت که بیا و ببین. خلاصه حسابی کلافم کرده بود.158.gif اونقدر از نظر فکری بهم ریخته بودم که شبها هم نمی تونستم راحت بخوابم. شاید بگید من زیادی سخت می گیرم، اما باور کنید رفتاری که تو مهد از تارا دیدم تا بحال سابقه نداشت. تارایی که همیشه با خوشرویی به همه می خندید و بغلشون می رفت اصلاً حاضر نبود یه ثانیه هم بره بغل مربیش. چنان به من می چسبید و هق هق می کرد که انگار می دونست می خوان از من جداش کنن. 68.gif254.gif 

دیدم اینجوری بچم داره از دست می ره. این بود که کلاً قید مهد رو زدم و تصمیم گرفتم واسش پرستار بگیرم. البته یکی از دلایلی که باعث شد قید مهد رو بزنم دیدن وضعیت بچه های همسن و سال تارا تو مهد بود. طفلکی ها علاوه بر اینکه لاغر و نحیف بودن، خیلی هم آروم و بی تحرک بودن و تو چشماشون می شد یه جور افسردگی رو دید.252.gif از صبح تا عصر تو یه اتاق خیلی کوچیک نگهشون می داشتن و نمی ذاشتن از اتاق خارج بشن که مبادا بچه های بزرگتر آسیبی بهشون بزنن. با خودم گفتم تارایی که تو خونه یه سره در حال ورجه وورجه است و دائم از این اتاق به اون اتاق می ره، اگه تو همچین جایی محبوسش کنن، چی به سرش میاد؟ هیچ دلم نمی خواست تارا هم مثل بقیه بچه های اونجا افسرده و بی تحرک بشه. شما مامانایی که به فکر مهد گذاشتن بچه هاتون هستید، حتماً به این نکته هم توجه داشته باشید.

حالا بشنوید از پروژه پرستار پیدا کردن ما. اول به یه موسسه خیریه که تو این کاراست زنگ زدم که خانمه تا کلمه پرستار رو از زبون من شنید گفت فعلاً نیرو نداریم. بعداً زنگ بزنید. 

مونده بودم چی کار کنم که به ذهنم رسید برم سراغ بهزیستی. با خودم گفتم هر چی باشه اونا بهتر می تونن منو راهنمایی کنن. رفتم دفتر "امور زنان" و از خانمهای اونجا کمک خواستم. گفتم تو این شهر غریبم و دنبال یه خانم مطمئن و آبرومند واسه نگهداری بچم می گردم. وقتی آدرس خونم رو بهشون گفتم، گفتن در نزدیکی ما یه خانم خیلی خوب و آبرودار رو می شناسن که اتفاقاً نیاز مالی شدیدی داره و می تونه گزینه مناسبی برای من باشه. خلاصه اونقدر از خانمه تعریف دادن که حسابی ذوق مرگ شدم. آدرس خانمه رو گرفتم و رفتم سراغش. خانم خوبی به نظر می اومد اما یه خورده مسن بود. خودش می گفت من دیگه یه کم پیر شدم و حوصله سر و کله زدن با بچه های کوچیک رو ندارم. عوضش یه دختر دارم که خیلی میونش با بچه ها خوبه. تو مهد هم کار کرده و در مورد بچه داری تجربه داره. می تونید اونو استخدام کنید. منم گفتم باشه، دخترتون رو بگید بیاد. اما همچین که دختره رو دیدم وا رفتم.تعجب یه دختر 27 ساله با جثه یه بچه 10 ساله. نمی دونم نقصش چی بود اما به هر حال رشد نکرده بود و چهرش هم خیلی شکسته و چروکیده بود. راستش در اولین نگاه قیافش یه خورده به نظرم ترسناک اومد. اما وقتی باهاش همکلام شدم مهرش به دلم نشست. نمی دونم شاید هم دلم براش سوخت. طفلک واسه حقوقش هم می گفت هر چی بدید من راضی ام. به هر حال من که دیگه مستأصل شده بودم تصمیم گرفتم بهش اعتماد کنم و صبر کنم ببینم عکس العمل تارا نسبت بهش چیه؟169.gif یه چند روزی ازش خواستم بیاد خونه و در حضور مامانم تارا رو نگه داره ببینم از عهده برمیاد یا نه ؟ خدا رو شکر تارا نسبت به چهرش عکس العمل منفی نشون نداد. خودش هم دختر خیلی خوبی بود. با اینکه تا کلاس سوم راهنمایی بیشتر درس نخونده بود اما خیلی فهمیده و پخته بود. خیلی هم مهربون و با محبت و صبور بود. رفتارش با تارا آروم و با ملایمت بود. موقع غذا دادن دائم دنبال تارا می چرخید و با حوصله بهش غذا می داد. باهاش بازی می کرد  Vishenka_04.gif و تارا هم تا حدی تحویلش می گرفت. تازه بیکار که می شد کارای خونه رو هم بی هیچ چشمداشتی انجام می داد. خلاصه از همه کاراش راضی بودم. اما یه مشکل بزرگ داشتم و اونم این بود که طفلک توانایی لازم واسه شستن تارا تو دستشویی رو نداشت. منم می ترسیدم یه موقع نتونه تارا رو کنترل کنه و از دستش بیفته. از طرفی تارا فقط در حضور ما روی خوش به اون نشون می داد و تا با دختره تنهاش می ذاشتیم می زد زیر گریه.  198.gif

حالا تو این اوضاع شیر تو شیر بابام هم مجبور شد کلیش رو عمل کنه. خلاصه در نهایت به این نتیجه رسیدیم که مامان فعلاً بره شهرستان و تارا رو هم با خودش ببره، تا بعد که ببینیم باید چیکار کنیم. این چند روز هم درگیر عمل بابا بودیم که خدا رو شکر موفقیت آمیز بود.79.gif فعلاً هم تارا خانم شهرستان و خونه مامان بزرگشون تشریف دارن و من و باباییش هم اینجا داریم تنهایی سماق می مکیم. dunnof.gif اینم از شرح احوالات ما در این مدت. 

تورو خدا اگه می تونید کمکم کنید و یه راهی جلوی پام بذارید. من که دیگه درمونده شدم. 

       
                          432022s1vheyatjs.gif


و اما از تارای جیگر مامان بگم که همچنان در حال شیطنته و در طول ساعات بیداریش یه لحظه آروم نمی شینه. دائم در حال ورجه وورجه است و یه سره از این اتاق به اون اتاق می ره.

از هر چیزی که دم دستش بیاد می گیره و بلند می شه. ایستادنش بد نیست، اما هنوز نمی تونه بدون کمک بایسته. 

کارای جدیدی که یاد گرفته بای بای کردن bye.gif و دست دادنه. دخترم کلی مودب و خانم شده واسه خودش.17.gif وقتی می ریم جایی اول با همه دست می ده lookheref.gif ، آخرش هم بای بای می کنه.(البته باید خودمون بهش بگیم تا انجام بدهنیشخند)

دس دسی کردن رو خیلی دوست داره. کافیه یه آهنگ بشنوه (حتی اگه تیتراژ آگهی های بازرگانی باشه)، فوری شروع می کنه دست زدن.226.gif البته اگه آهنگش خیلی شاد و شنگول باشه، بچم حسابی هیجان زده می شه و شروع می کنه قر دادن و نانای کردن. 263.gif  اینقدر بامزه قر می ده که دلم می خواد بخورمش.4hu5109.gif خلاصه که از حالا معلومه چه آتیشپاره ای می شه.287.gif   ماچ

جدیداً و به خصوص بعد از جریان مهد یاد گرفته مرتب خودشو لوس کنه و از ما بخواد بغلش کنیم. وقتی مشغول کارم، میاد دستشو به پام می گیره و بلند می شه و اینقدر می گه ماما ماما تا بغلش کنم. hug.gif اگه هم تحویلش نگیرم بهش برمی خوره و همچین گریه دلسوزی راه می ندازه که دیگه باید کلی منتشو بکشم تا آروم شه.168.gif

قبلاً وقتی مهمونی می رفتیم خیلی خوش اخلاق بود و بغل همه می رفت. اما تازگی ها همچین که یه آدم غریبه می بینه سفت می چسبه به من و اگه خدای نکرده طرف هوس کنه بغلش کنه، خانم خانمها پروژه معروف "گریه و شیون" رو واسش اجرا می کنه. بمیرم واسه بچم، دائم فکر می کنه می خوایم تنهاش بذاریم. fie.gif همش هم تقصیر منه که اون دو روز بردمش مهد.

 

                         432022s1vheyatjs.gif
 

چند تا از عکسای وروجکم رو براتون می ذارم. (می دونم که خیلی کیفیت نداره، ولی فعلاً عکس بهتری تو اداره ندارم)

 دخمر خندون مامان:ff45j9.jpg

 تارا خانم در سبد:

2lbi4nr.gif

 ببینید کجا رفته وروجک:

2009v0w.jpg

 تارا خانم در حال عملیات آکروباتیک:

23rvnuw.jpg

 مشغول شیطنت در پیتزا فروشی:

do3thz.jpg

 

                         432022s1vheyatjs.gif
 

بعداً نوشت: پرستاره دیروز اومد خونمون. طفلک فکر می کرد به خاطر مبلغ دستمزد ردش کردیم. کلی باهاش حرف زدم و بی رودربایستی بهش گفتم که نگرانم از عهده کار بر نیاد. اما اون می گفت من اگه الان اینجام واسه اینه که به توانایی خودم اطمینان دارم و بهتون قول می دم که از عهده این مسئولیت سنگین بر میام. شما فقط به من اعتماد کنید و چند روزی فرصت بدید تا ثابت کنم که می تونم پرستار خوبی واسه دخترتون باشم. کلی هم از تجربیاتش در بزرگ کردن خواهر زاده هاش تعریف کرد. طفلی همش می گفت من تو همین چند روز حسابی به تارا علاقه مند شدم. دلم خیلی واسش تنگ شده و از این حرفها. منم بهش گفتم فعلاً که تارا تا مدتی شهرستان می مونه. اما وقتی دوباره برگشت خبرت می کنم.

 بعداً نوشت 2: ظاهراً خیلی از دوستان معتقدن که استفاده از پرستار یونا جون بهترین گزینه در شرایط فعلیه. لازم دیدم یه توضیحی بدم. راستش پرستار یونا جون یه خانم مسن و مهربونه که در واقع چیزی شبیه به همون مهد کودک رو تو خونه خودش ایجاد کرده. یعنی همزمان چند بچه (در حال حاضر 4 تا) رو تو خونش نگه می داره. بنابراین علاوه بر اینکه مسیر خونش نسبت به ما دوره، بازم تارا اونجا تو یه محیط جدید قرار می گیره و عکس العمل شدید نشون می ده و خلاصه هیچ تفاوتی بین اونجا و مهد وجود نداره. اما من دنبال پرستاری هستم که بتونه بیاد خونه خودمون. چون تارا فقط تو خونه خودمون(والبته خونه مامانم اینا) احساس آرامش و امنیت می کنه و نسبت به هر محیط غریبه ای واکنش نشون می ده.

بعداً نوشت 3: تارا همچنان شهرستان پیش مامانم ایناست و حسابی بهش خوش می گذره و جالبه که اصلاً دلتنگی ما رو نمی کنه. البته منم آخر هفته ها می رم اونجا پیشش. ممنون از همه شما دوستای گلم به خاطر نگرانی ها و دلسوزیهاتون.11.gif53.gif

/ 34 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرناز

خانومی تو 2 خرداد نمیای؟ سرکاری یا شهرستانی ؟ من اگه میری شهرستان سعی کن خودت رو برسونی . دوست دارم ببینمت . من خودم از قزوین میام...

مامان نورا

نیلوفر جون بعدا نوشتت رو خوندم ، حتی کامنتت رو برای پست آخر لیلی جون هم خوندم ، اما با این حال امیدوارم و از خدا می خوام که یه پرستار خوب و مطمئن و مناسب پیدا کنی ، چون باز هم معتقدم که هیچ چیزی توی این سن برای بچه جای خالی پدر و مادر رو پر نمی کنه .برات دعا می کنم عزیزم .

مامان نی نی ناز

سلام عزیزم. ممننننننوون. باور کن غذام داره میسوزه. "دوباره میام

ایلیا

سلام من ایلیا هستم چند روزه به دنیای عجیب وغریب شما ها اومدم یه سری به من بزنید اگه دیر کنید گریه میکنما[گریه] اگه هم دوست داشتین تبادل لینک کنیم .آخه من طفلکیو کسی نمیشناسه.

ایلیا

سلام ممنونم مامان تارا منم شما رو لینک کردم.

هاله مامان ارشیا

وای چطوری تونستی نی نیت رو از خودت اینهمه دور نگه داری؟دلت براش تنگ نمیشه[ناراحت]امیدوارم زودی براش یه پرستار خوب پیدا کنی که پیش خودت باشه[گل]

هدیه مامان عسل

سلام نیلوفر جون. راستش من که دلم گرفت گفتی تارا شهرستانه .خودت رو نمی دونم. چطور تحمل می کنی؟ من که چون چاره ای نداشتم یعنی مامانم مریض شده بود و نمی تونست عسل رو نگه داره سه چهار ماه دیگه مرخصی بدون حقوق گرفتم. حالا هم که ساعتی کردم خودمو و خیلی کم میرم شرکت! کاشکی اینجا هم مثل کشورهای اسکاندیناوی به مامانها تا سه سالگی بچه هاشون بهشون مرخصی میدادند. من هم همچنان با مشکلاتی شبیه تو مواجهم. امیدوارم مشکل تو هم به زودی مرتفع بشه و کنار گل دخمرت با هم باشید.

ساناز

سلام الهی بمیرم ایشالا هر چه زود تر پرستار پیدا کنی راستی ما هم حاضریم کمک کنیما بی تعارف مثل دانیال خودمه بابا

رویا مامان عرفان

سلام من تازه وبلاگتون رو دیدم و مطلبتون رو خوندم. کای نگران شدم. کلی!. آخه احتمالا این اتفاقی هست که قراره تا 3-4 ماهه دیگه سر من هم بیاد. آخه پرستار مطمئن پیدا کردن هم که به این آسونی نیست. خداکنه یه راه حل خوب براش پیدا کنی. مثلا یکی دیگه از مامانایی که این وبلاگ رو می‌خونه بهت یه پرستار خوب معرفی کنه. من که خیلی مشتاقم ببینم چکار می‌کنی. راستی با اجازه لینکتون کردم.

زمانه مامان پرهام

سلام عزیزم خوبی خانمی تارای گل خوبه؟ خدا را شکرکه تارا بهانه تو را نمی گیره و راحت اونجا مونده نیلوفر جون چند روزی اصفهان بودم و همش یاد تو بودم دوبار هم برات اس ام اس زدم ولی deliver نشد تارای گل را ببوس[ماچ]