داستان زندگی(قسمت پنجم)

16.gif سلام.16.gif

وای من باز با یه عالمه تاخیر اومدم. shame.gif شرمنده همگی. blush.gif باور کنید سرم حسابی شلوغه. از یه طرف کارای اداره. از طرف دیگه هم نزدیک عیده و خونه تکونی و خرید عید و از این حرفها.  whew.gif  تازه عروسی دو تا دختر خاله هام هم هست و من باید به فکر لباس و سایر مخلفات لازم باشم confetti.gif . خلاصه که دور از جون عین ... تو گل موندم.161.gif می گم جایی سراغ ندارین که "وقت اضافه" بفروشن؟سوال شدیداً خریداریممممممم.گریه

 

             714779t1bfmb4h8v.gif

 

از اونجایی که امروز فرصتم کمه یه راست می رم سراغ بقیه داستان که شما هم بیشتر از این منتظر نمونین. اما قبلش از همگی خوانندگان این وبلاگ(چه دوستان همیشگی و خوبم و چه کسانی که اتفاقی گذرشون به اینجا می افته) به خاطر قلم قاصری که دارم عذرخواهی می کنم. این خاطرات برای من بی نهایت ارزشمنده و البته خیلی دوست داشتم زیباتر از این بنویسمشون. اما از اونجایی که استعداد چندانی در نویسندگی ندارم، ناچاراً خیلی ساده می نویسم. امیدوارم خوندنش خستتون نکنه.281.gif

و اما داستان زندگی:

جونم براتون بگه مادر، رسیدیم به اونجا که جی جی جونم از من خواستگاری کرد و قرار شد یه مدت با هم صحبت کنیم تا ببینیم وصله هم هستیم یا نه؟ و حالا ادامه ماجرا:

تو فاصله خواستگاری تا عقدمون روزهای خیلی قشنگ و پر خاطره ای رو گذروندیم. جی جی عاشق بی نظیری بود. هر وقت منو می دید چنان عاشقانه زل می زد به چشمام که همه اطرافیان متوجه عمق احساسش نسبت به من می شدن.17.gifinlovef.gif اصلاً هم از این مسئله که دیگران متوجه احساسش بشن ابایی نداشت، برعکس من که تو این جور مواقع از خجالت آب می شدم. خجالت

من همیشه دوست داشتم احساسم فقط تو قلبم باشه و خوشم نمیومد دیگران متوجه روابط بین من و جی جی بشن.قهر اما اون(به خصوص روزهای اول رابطمون) آنچنان غرق عشق شده بود که دوست داشت احساسش رو بی هیچ خجالتی فریاد بکشه.263.gif (البته لازم به ذکره که بعد از ازدواج این عادت رو به طور کلی ترک کرد. طوری که هر وقت حرف اون روزا رو پیش می کشم، می گه من؟ کِی؟ یادم نمیاد. نیشخندتعجب) خلاصه که هر وقت پیش هم و تو جمعی بودیم جی جی اونقدر تابلو رفتار می کرد که همه اطرافیان متوجه احساسی که بین ما جریان داشت می شدند. منم هی حرص می خوردم و با اخم و اشاره بهش می فهموندم که  اینقدر جلوی دیگران ابراز احساسات نکنه.155.gif به همین دلیل، همیشه تو جمع، قیافه جی جی مخملی و مهربون بود17.giflove070.gif و قیافه من اخمو و شیطانی.شیطان(بماند که الان کاملاً برعکس شدیمزبان) خلاصه طوری شده بود که تو هر جمعی وارد می شدیم، همه می شدن طرفدار جی جی و مخالف من. دائم هم منو سرزنش می کردن که چرا اینقدر جوون مردم رو اذیت می کنی؟ nono.gif  حالا انگار چیکارش کرده بودم. 

اون اوایل، از اونجایی که علی و افسانه واسطه بین ما بودن، بیشتر جمعهای دوستانه ما با اونا و دوستانشون بود. البته همشون بچه های خوبی بودن، اما به دلایلی کم کم اون جمع رو رها کردیم و با بچه های انجمن(که دفعه قبل اسماشون رو گفتم) صمیمی شدیم. حالا به مرور دلیلشو توضیح می دم. 

یادمه نیمه شعبان اون سال از طریق یکی از دوستای افسانه به یه جشن مولودی خونی دعوت شدیم که تو خونه یکی از حاج آقاهای ثروتمند و اصیل اصفهانی برگزار می شد. از اون جشن هایی که مدعوینش خیلی از خانواده های سرشناس و مذهبی اصفهان بودن و معروفترین مداحان تهرانی به خاطر این جشن می اومدن اصفهان.  البته مردم عادی هم بدون دعوت تو این جشن شرکت می کردن.(سر جمع یه چیزی حدود دو هزار نفر) معروف بود که هر سال یه عده تو این جشن حاجت می گیرن. واسه همین خیلی ها با نذر می اومدن.

خلاصه اون سال من و افسانه و علی و جی جی و چند تا دیگه از بچه ها مهمانان ویژه اون جشن بودیم. اون شب خیلی دعا کردم و از خدا خواستم کمکم کنه تا تصمیم درست و منطقیی بگیرم.79.gif تصمیمی که خوشبختی من و خوشنودی اون رو به دنبال داشته باشه. چند روز بعد از افسانه شنیدم که حاج خانم(خانم صاحبخونه) شب جشن خواب دیده که حضرت فاطمه وسط حوض خونشون ایستاده و ما(من و افسانه و یکی دو تا دیگه از دخترا) با چادر سفید دورش ایستادیم و داریم از دست حضرت زهرا عیدی می گیریم. به تعبیر حاج خانم این خواب معنیش این بود که دعاها و حاجات ما برآورده می شه. از شنیدن این جریان خیلی خوشحال شدم و احساس کردم می تونم لبخند رضایت خدا رو از دل آسمونها ببینم.لبخند

علی یه دوستی داشت از اعضای سابق انجمن که اون موقع کارمند دانشگاه بود. خودش و خانمش شمالی بودن و تو اصفهان غریب. تو همون جشن نیمه شعبان با خانمش آشنا شدیم و چون تنها بود و دوستی نداشت از ما خواست مرتب به دیدنش بریم. خلاصه این جریان منجر به دوستی صمیمانه ما با این خانواده(مریم و مهرداد) شد. طوری که تا یه مدت، بیشتر دیدارهای من و جی جی اونجا انجام می شد. و اون زن و شوهر مهربون تا اونجا که می تونستن کمکون می کردن. حتی وقتی فهمیدن تولد من نزدیکه پیشنهاد دادن همونجا(خونه خودشون) برام تولد بگیرن. خلاصه قرارشو گذاشتیم و افتادیم به تدارک یه مهمونی کوچولو.هورا

تولدم جمعه بود، اما پنجشنبه ممهونی گرفتیم. طبق قرار،  از شب قبلش من و افسانه رفتیم خونه مهرداد اینا تا کارای مهمونی رو انجام بدیم. اونشب کلی مهرداد و مریم(که از جریان من و جی جی خبر نداشتن) سر به سرم گذاشتن و سعی کردن در لفافه بهم بهفمونن که متوجه یه جریاناتی بین من و جی جی شدنشوخی.(آخه شب جشن نیمه شعبان جی جی رو دیده بودن). منم هی خجالت می کشیدم و انکار می کردم.خجالت اما برخوردهای عشقولانه جی جی جایی برای انکار نمی ذاشت.

حالا که فکر می کنم، می بینم جشن تولد اونسالم یکی از پرخاطره ترین جشن تولدهایی بود که تا حالا داشتم، اما اونموقع دقیقاً برعکس اینو فکر می کردم. حالا تعریف می کنم: روز مهمونی جی جی با یه دسته گل  خوشگل و یه لبخند سرشار از عشق از راه رسید. foryou.gif واسم یه گردنبند نقره خریده بود که هنوز دارمش. یه عده از دوستان مشترک رو دعوت کرده بودیم که البته من باهاشون رودربایستی داشتم و نمی خواستم به این زودی جریان خواستگاری جی جی رو بفهمن. حالا اون وسط علی و افسانه گیر داده بودن که جو رو عشقولانه کنن. هی اصرار که عکس دونفره بگیرین، inlove2.gif تو یه بشقاب کیک بخورین و از این جور چیزا. هر چی هم می گفتم که بابا من از این لوس بازیها خوشم نمیاد، swear1.gif   آخه هنوز نه به باره نه به داره. اما کو گوش شنوا. dunnof.gif جی جی هم که سنگین و مظلوم یه گوشه نشسته بود و فقط منو نگاه می کرد.156.gif خلاصه بازم متانت جی جی و اخم و تخم های من باعث شد همه برن تو جبهه اون و کلی به جون من غر بزنن که چرا پسر به این آقایی رو اینقدر آزار می دم؟265.gif (البته بگم که جی جی از اینکه بقیه براش نقش قیم رو بازی کنن خیلی بدش می اومد.قهر اما اون روز اونقدر تو خودش بود که هیچ اعتراضی نمی کرد.) منم که دیگه افتاده بودم رو دنده لج، اونقدر به جی جی بی محلی کردم که طفلک سر سفره ناهار فقط با غذاش بازی می کرد.ناراحت  عصرش هم آش رشته پختیم و با بچه ها رفتیم پارک ناژنون. اما اونجا هم جی جی همش تنهایی قدم می زد و هیچی نمی خورد.hanghead.gif فرداش هم همگی ناهار مهمون مریم و مهرداد بودیم و رفتیم پارک صفه(اصفهانی ها این جاها رو خوب می شناسن). اما از اون ناهار خوشمزه هم، جی جی فقط سیب زمینی هایی رو که من سرخ کرده بودم خورد.قلب آخ الهی بمیرم براش که اینقده مظلوم بود.بغل ماچحالا حتماً با خودتون می گید چقدر ظالم و بدجنس بودی تو.شیطان اتفاقاً من آدم خیلی عاطفی و احساساتیی هستم. اما وقتی جریان جی جی پیش اومد، با خودم گفتم بذار یه بارم که شده تو زندگی عنان اختیار رو به  دست منطق و عقلم بدم.73.gif تصمیم گرفتم تا وقتی عقلاً مطمئن نشدم، نذارم فضا عاطفی و رمانتیک بشه.81.gif اما دیگران همش می خواستن از این موضوع یه فیلم هندی درست کنن که خودشون لذت ببرن. Vishenka_17.gif به همین دلیل اون اوایل من همیشه تو جمع بچه ها جدی و اخمو بودم. angry.gif  که البته به مرور زمان و و وقتی از انتخابم مطمئن شدم، این رفتارم به کلی تغییر کرد و شدم یه آدم مهربون و عاشق که عین پروانه دور عشقش می چرخه. hug.gif

منکر محبتها و خوبیهای علی و افسانه نبودم، اما راستش هم من و هم جی جی دیگه از فیلم هندیی که اونا می خواستن خودشون کارگردانش باشن و ما بازیگرش، خسته شده بودیم. whew.gif هر بار که تو جمع اونا و دوستاشون قرار می گرفتیم، همگی مارو زیر نظر می گرفتن و سعی می کردن صحنه های هندی برامون ایجاد کنن inlovef.gif . ما هم که هردومون از این لوس بازیها متنفر بودیم تصمیم گرفتیم برای حرفهای خصوصیمون محیط خلوتتری رو پیدا کنیم و تو جمعهای دوستانه فقط با بقیه باشیم و مثل بقیه بگیم و بخندیم. yes.gifwaving1.gif با گذشت زمان هم جی جی به خودش و احساسش مسلط تر می شد و هم من یخم کم کم باز می شد ومهربونتر می شدم.17.gif به دلایلی که ذکر کردم، به مرور روابطمون رو با اون جمع محدود کردیم و بیشتر با بچه های انجمن که دوستان خود جی جی بودن صمیمی شدیم. حداقل تو این جمع جدید کسی دائم بهمون گیر نمی داد و زیر نظرمون نمی گرفت.73.gif در مقابل رفتارهای محبت آمیزمون لبخندهای معنی دار رد وبدل نمی شد. spiteful.gif با اینکه همشون موضوع مارو می دونستن، اما چیزی به رومون نمی آوردن و همین باعث می شد خیلی باهاشون راحتتر باشیم. تا خودمون نمی خواستیم کسی تو کارمون دخالت نمی کرد، اما درعین حال صمیمیتهامون واقعی بود و از ته دل. قلبو همین مسئله باعث شد دوستیمون با این گروه تا همین الان ادامه داشته باشه.بغل(البته علی و افسانه به مرور به همین گروه پیوستن.) 

ماه رمضون اون سال رو با همین گروه باحال و فهمیده گذروندیم. یادش به خیر. چه جمع خاکی و با صفایی داشتیم. یکی از ابتکارات همین بچه ها که همگی ازش استقبال کردیم، دادن یه افطاری ساده تو دانشکده بود. هر روز همگی قبل از افطار جمع می شدیم و یه تعداد لقمه نون و پنیر درست می کردیم و همراه با چای و خرما می ذاشتیم روی یه میز وسط دانشکده تا بچه هایی که تا موقع اذون کلاسشون طول می کشید، قبل از رفتن به خونه یا خوابگاه روزشون رو با این افطاری ساده و فقیرانه باز کنن. چقدر لذت می بردیم از این کار. دلمون نمی خواست حتی یه روز رو هم از دست بدیم.(البته این سنت خوب رو تا یکی دو سال بعد هم ادامه دادیم، بعدش رو دیگه خبر ندارم) بعضی وقتا هم کسی به دلخواه زولبیا و بامیه یا یه چیز دیگه به این سفره ساده اضافه می کرد.

اون ماه رمضون برای من سراسر خاطره بود. اون ماه فرصتی بود تا هم جی جی رو بهتر بشناسم و هم جمع پاک و صمیمی دوستانمون رو. در واقع در پایان همون ماه بود که از درست بودن انتخابم مطمئن شدم و جواب مثبتم رو به جی جی دادمماچقلب...

 

             714779t1bfmb4h8v.gif

 

وای دیگه از کت و کول افتادم.56.gif بقیش بمونه واسه. به نظر شما این داستان امسال تموم می شه؟سوال من که امید ندارم ولی دعا کنید فرصت داشته باشم، بیام و بقیش رو بنویسم.

 خوب روی ماه گلهای نازتون رو ببوسید.ماچ تابعدخداحافظ

دختر نازم اینم یه عالمه بوس واسه اون لپهای لطیف و نرمت: ماچماچماچماچماچماچ

/ 19 نظر / 175 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان نازگل

اوووووووووووووووووو چه پر ماجرا بودی دختر[خنده] اونجا هم که دستت مینداختن جال ب بودا میبینی تور خدا فقط خاطرها می مونه وبس[قلب]

ریحانه

سلام نیلوفر جونم!!! چه ماجرایی داره ازدواجت بابا!!! کلی درسه توش برای تارا کوچولو. خیلی وقت بود نتونسته بودم بیام بهتون سر بزنم. داستانت اینقدر جذاب بود که نشستم چند تا پستت رو پشت سر هم خوندم. اتفاقا به نظر من خیلی خوب مینویسی. [گل][لبخند]

مامان نورا

نیلوفر عزیز مرسی که نگرانم بودی چیز خاصی نیست امیدوارم هر چه زودتر با دعاهای شما حالم بهتر بشه ...خوندن این قصه ی زندگی تو هم شده یکی از دلمشغولی های من توی این دنیای مجازی ...خیلی کار خوبی می کنی که وقت می ذاری و اینا رو ثبت می کنی راستش همیشه تو زندگیم آرزو داشتم دفترچه ای بود تا می تونستم خاطرات و زندگینامه ی مامانم رو توش بخونم ...گاهی ساعتها می شینم و برام تعریف می کنه ولی می دونم تا روزی که نورا بزرگ بشه خیلی هاش یادم رفته و چیز زیادی از اون دوران ناب و قشنگ ندارم که براش تعریف کنم ...دلم می سوزه ...

زهرا

[قلب][ماچ][گل][گل][گل]

مامان نی نی ناز

سلام مامانی.. خسته نباشی. "وقت اضافه رو از عادل فردوسی پور میشه خریدااا[خنده]" من که چشم آب نمیخوره امسال این قصه تموم بشه. بازم راضی هستیم.تو بیا بنویس/ما چیزی نمیگیم[نیشخند] میبوسمت[ماچ][ماچ][ماچ]

ارشیا

عزیزم ما بوشهر هستیم[لبخند]البته بوشهری نیستیم از خیلی وقت پیش اینجا ساکن شدیم[چشمک]