ظهور مجدد

چهارشنبه 23 آبان

آخ جون من دوباره برگشتم.177.gif اگه بدونید این مدت چقدر مصیبت کشیدم تا بتونم یه بار دیگه این وبلاگ رو آپ کنم بهم حق می دید اینقدر خوشحال باشم. 15.gif دیگه پاک ناامید شده بودم. فکر می کردم وبلاگم رو برای همیشه از دست دادم. 254.gif
ماجرا از این قرار بود که چند روز پیش اومدم محض تنوع یه تغییرات کوچولو تو تنظیمات وبلاگم بدم(مثل اسم وبلاگ که عوض شده) اما به قول معروف به جای اینکه ابروشو وردارم، زدم چشمشو هم کور کردم216.gif . چیکار کردم؟ هیچی، در حالی که کیبورد رو حالت فارسی بود پسورد وبلاگمو عوض کردم و حواسم نبود که پسورد جدید رو فارسی دادم. فرداش دیدم هیچ جوری نمی تونم وارد وبلاگم بشم. اونجا بود که فهمیدم چه خرابکاری کردم. حالا مگه با پسورد فارسی وارد می شد؟ هرکار می کردم می گفت پسورد نادرسته.161.gif خلاصه بعد از کلی دردسر و رد و بدل چندین ایمیل با پرشین بلاگ بالاخره امروز و در این لحظه پسورد جدید بهم داده شد و موفق شدم دوباره وارد مدیریت وبلاگم بشم. هورااااااااااااااااااااااااااا. 85.gif
خوب بعد از تبریک به خودم به خاطر این موفقیت برسیم به بقیه ماجراها.
تو این مدت خیلی حرفها واسه گفتن داشتم. هم از خودم و هم از تارا جونم. چند روز پیش تولدم بود. خیال داشتم کلی خودمو تحویل بگیرم 17.gif که خوب قسمت نبود. البته 29 ساله شدن همچین خوشحالی هم نداره.272.gif همون بهتر که بی خودی برای خودم نوشابه وانکردم.
راستش از بس ذوق زده بودم دلم نیومد امروز چیزی ننویسم. ولی چون فعلاً سرم درد می کنه، حرفهای اصلی بمونه تا فردا که با انرژی بیشتری بیام و کلی مختونو سالاد کنم. تا بعد.15.gif

جمعه 25 آبان
سلام.16.gif
خيلي دوست دارم بتونم وبلاگ رو زود به زود آپ کنم. به خصوص که تارا هر روز داره کاراي تازه اي ياد مي گيره، و با توجه به اينکه من فعلاً ماه به ماه دارم آپ مي کنم، اگه بخوام همه کاراي يک ماه تارا رو اينجا ثبت کنم ، هم به دست خودم آسيب مي رسه و هم به چشم و اعصاب شما!43.gif
ولي چيکار کنم که مشکلات بسياري دست به دست هم داده تا من نتونم اونطوري که دلم مي خواد خاطرات بزرگ شدن دخترکم رو ثبت کنم. يکيش رو که ديروز نوشتم(قضيه پسورد). بقيش هم شامل موارد زيادي مثل سرعت پايين اينترنت، رسيدگي به تارا، کاراي خونه و ... مي شه.
ولي خوب از يه ماه ديگه که مرخصيم تموم مي شه و دوباره مي رم سرکار مي تونم تو اداره و با اينترنت سرعت بالا آپ کنم. جون من تا حالا کارمندي به وظيفه شناسي من ديديد ؟ 271.gif

*****************************************************************

خوب تاراي گل منم بالاخره 4 ماهه شد.ديگه کم کم داريم روزهاي سخت رو پشت سر مي ذاريم و به قسمتهاي خوبش مي رسيم. البته سختي ها که تمومي نداره. در واقع منظورم از روزهاي سخت، همون مشکلات و بي تجربيگيهاييه که هر مادري در ابتداي راه باهاشون دست و پنجه نرم مي کنه.
من فکر مي کنم ما زنها از روزي که تصميم مي گيريم مادر بشيم، عملاً قيد راحتي و آسايش رو مي زنيم و براي بقيه عمرمون تلاش شبانه روزي، خستگي ، دلنگراني و اضطراب دائمي رو به جون مي خريم. کدوم مادريه که حتي براي لحظه اي دلنگران فرزندش نباشه؟ کدوم مادري رو مي شناسيد که واسه يک روزم که شده دست از تلاش براي خوشبختي و آسايش فرزند دلبندش برداره؟ کدوم مادري تحمل يک لحظه رنج و يک قطره اشک کودکش رو داره؟ و کدوم مادري در ازاي همه زحماتش پاداشي به جز سلامتي و سعادت جگرگوشه اش مي خواد؟ من خودم يه روزي به اين حرفها به چشم يه سري شعار تکراري نگاه مي کردم. اما حالا که خودم مادر شدم معني تک تکشون رو با تمام وجودم درک مي کنم.
يه عمره که شاهد تلاشهاي عاشقانه و خستگي ناپذير مامان نازنينم بودم و هستم. اما با کمال شرمندگي هيچ وقت اونطور که شايسته است ازش تشکر نکردم. چه اهميتي داره که روز مادر امروز نيست؟ من مي خوام همينجا و در همين لحظه از بزرگترين حامي و تکيه گاهم تو زندگي، از مامان گلم به خاطر همه زحمتهاي بي دريغش تشکر کنم.49.gif مامان عزيزم بيشتر از همه دنيا دوستت دارم. 11.gif11.gif16.gif16.gif اميدوارم سايت هميشه بالاي سر ما باشه. ايشالله.

*****************************************************************

داشتم مي گفتم که سختي ها و بي تجربگيهاي ماههاي اول داره تموم مي شه و ديگه قلق بچه داري تا حدي دستم اومده.05.gif
تارا گلي هم دختر خيلي خوبيه و مامانيش رو زياد اذيت نمي کنه.17.gif280.gif صبحها که بيدار مي شه، شيرشو مي دم و بازش مي کنم تا يه چند ساعتي راحت باشه. بعد هم مي ذارمش تو هال روبروي تلويزيون و خودم مي رم تو آشپزخونه مشغول کارا. اونم قربونش برم اصلاً بهانه نمي گيره و براي خودش بازي مي کنه تا ماماني به کاراش برسه. 280.gif خواب شب و ظهرش خوبه و نسبتاً راحت مي خوابه. فقط يکي دوبار بيدار مي شه که بايد پستونکش رو بذارم دهنش تا دوباره خوابش ببره. اما در طول روز متاسفانه زياد نمي خوابه و به سختي يه چرت کوتاه مي زنه. در واقع صبحها از ساعت 10/5 تا 3 بعد از ظهر بيداره، عصر هم از ساعت 6 تا 12 شب. تو اين بين فقط يکي دو چرت ربع ساعته مي زنه. تازه واسه همون چرتهاي کوتاه هم طفلکم کلي تقلا و ناله مي کنه تا خوابش ببره.43.gif14.gif37.gif

*****************************************************************

حالا برسيم به کارا و هنرهاي جديد تارا خانم. اما قبل از اون مي خواستم يه نکته رو بگم. بچه ها تقريباً همشون يه سري عادتهاي مشخص و شبيه به هم دارن. مثل اغو گفتن، دست و پا زدن، خنديدن و خيلي کاراي ديگه. اما در کنار همه اين شباهتها هر بچه اي عادتهاي خاص خودش رو هم داره که اون رو از بقيه بچه ها متفاوت مي کنه. عادتهايي که در ذات هر فردي هست و اونا رو از کسي يا جايي ياد نگرفته. مثلاً مدل خوابيدن، مدل خنديدن يا مدل شير خوردن. در واقع مي خوام بگم هدف همه ما از نوشتن درباره کاراي بچه هامون، ثبت همون عادتها و ويژگيهاي منحصر به فرده. وگرنه کارايي مثل خنديدن و شير خوردن و اغو کردن رو که همه بچه ها انجام مي دن و چيز عجيب و خارق العاده اي نيست. اينو خطاب به کساني مي گم که فکر مي کنند وبلاگ نويسي درباره بچه ها کار عبثيه، چرا که مشابهش تو دهها وبلاگ ديگه هم نوشته شده.خلاصه که هر بچه اي شيريني خاص خودش رو داره.

خوب بعد از اين نکته طولاني برسيم به کارا جديد تارا خانم.
دخترکم اين روزها کلي شيطون و بازيگوش شده35.gif. موقع شير خوردن دائم وول مي خوره. ديگه شيشه شيرش رو کاملاً مي شناسه و تا مي بيندش شروع مي کنه دست و پا زدن.85.gifوقتي هم شيشه رو مي ذارم دهنش، دست منو هل مي ده عقب و سعي مي کنه خودش شيشه رو بگيره. قربونش برم از حالا مي خواد مستقل باشه.
قبلاً وقتي گشنش مي شد کولي بازي در مياورد، اما الان ديگه حسابي خانم شده و هر چقدر هم گشنه باشه هيچي نمي گه. کلاً خيلي دختر سازگار و صبوريه. زياد اهل بهانه گيري و اذيت کردن نيست.280.gif الهي مامانش فداش بشه.
چرخيدن به روي شکم رو هم داره ياد مي گيره. يکي دوبار به تنهايي تونسته بچرخه، اما معمولاً بايد کمکش کنيم.
از خوابيدنش بگم که عادتهاي خيلي جالبي داره. يه ملافه داره که خيلي لطيف و نرمه. عاشق اين ملافست. هر وقت خوابش مياد ملافش رو مي کشه رو چشماش، بعد هم مي چرخه به پهلو و مي خوابه.62.gif
يه مدت آواز خوندن رو ترک کرده بود و فقط غغغغغغغغ و خخخخخخخ مي گفت. اما الان دوروزه که دوباره شروع کرده به آواز خوندن، اونم چه آوازي. با صداي بلند و در دستگاههاي مختلف موسيقي.1.gif11.gif36.gif
وقتي هم خيلي شاکي و دلخور باشه شروع مي کنه با عصبانيت آي داي داي داي گفتن. درست مثل اينه که با کلمات نامفهوم بخواد حرف بزنه.49.gif14.gif
همچنان به برنامه هاي تلويزيون علاقه زيادي نشون مي ده و خيلي دقيق زل مي زنه به تلويزيون.31.gif
يکي دوتا از عروسکاش از اين مدلهان که از پارچه هاي مختلف با رنگهاي خيلي شاد ساخته شدن. همچين براي اين عروسکا دست و پا مي زنه و ذوق مي کنه که بيا و ببين.06.gif124.gif
خلاصه که دخترکم روز به روز شيرين تر و خواستني تر مي شه و من و باباش رو بيشتر و بيشتر شيفته خودش مي کنه.17.gif
قربونت برم ماماني که با اداهاي شيرينت همه رو مچل خودت کردي. هزاران هزار بوس براي تو عسلم. تا بعد16.gif11.gif11.gif11.gif11.gif11.gif11.gif11.gif16.gif ....

اینم چند تا از عکسای جدید عسلکم:

7wf5mqd.jpg


6nvx2qg.jpg


6jdac6r.jpg


6jnv707.jpg 


/ 24 نظر / 105 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سميرا

الهی من فدای اون خندت بشم دختر نعمت به خدا

رویا

سلام خوبی ؟ چه می کنی با بچه داری ؟ چه عجب آپ کردی !! اون وقت به من می گی کم پيدام ؟!

مامان محمدایلیا

سلام نیلوفر جون. تولدت مبارک. 4 ماهگی تارا گلی هم مبارک. چقده ناز و دوست داشتنیه. ولی چهره اش اصلاً تغییر نکرده. آخه اکثر نینی ها بعد از چند ماه صورتشون عوض میشه ولی او خیلی شبیه اولین عکساشه. در هر صورت خیلی ناز و ماهه. ببوسش.

sahar

خيلی ناز و زيباست!! زدم به تخته ها!!!!

sahar

بگم و برم...دختره منم نزديکه ۸ ماهشه. مامان بودن کيف داره و ناراحتيها و سختيها سال اولشه...اميدوارم!!!!

مامان تارا

سلام خواهر گلم اسم دختر منم تاراست البته کم کم داره دوسالش میشه دخترتون بزنم به تخته خدا حفظش کنه بانمکه خدا براتون نگهش داره بچه داری سخته ولی در عین حال دوست داشتنین با تمام عشق دربست درخدمتشون هستیم ازاشنایی با شما خوشبختم مامان تارا