سفرانه

سلام به همه دوستای گل و مهربونم.

ما بالاخره برگشتیم. البته چند روزی می شه که برگشتیم، ولی راستش تو این چند روز نوشتنم نمی اومد. فکر کنم یکی دو هفته دوری از اینترنت، یه خورده تو نوشتن تنبلم کرده.  از طرفی به خاطر شروع ماه رمضون باید یه خورده به خونه و زندگیم سر و سامون می دادم. با اینکه بیشتر کارام رو قبل از سفر انجام دادم، ولی با این حال بازم این چند روز حسابی گرفتار بودم.

کلی دلم واسه همتون تنگ شده بود. سفرمون مجموعاً یه هفته طول کشید. رفت و برگشتمون با هواپیما بود. البته من شخصاً قطار رو ترجیح می دم. چون هم فرصت گپ زدن و هله هوله خوردن و لذت بردن از مناظر اطراف بیشتره و هم وسیله بی خطریه. ولی به خاطر اینکه عروسکم اذیت نشه اینبار با هواپیما رفتیم.من که از بس هواپیماش قراضه بود و دائم تکون می خورد کلی استرس گرفته بودم و تند تند دعا می خوندم. موقع صعود و فرود هواپیما هم حالت تهوع شدید پیدا کردم. ولی این فسقلی انگار نه انگار. بیشتر راه رو که خواب بود. موقعی هم که بیدار بود راحت واسه خودش بازی می کرد و آواز می خوند. اونجا که بودیم خواب و خوراک بچم حسابی به هم ریخته بود. بیشتر وقتها فقط از غذای خودمون بهش می دادم و فرصت نمی کردم واسش سوپ درست کنم. از اونجایی که بیشتر روز رو بیرون بودیم خوابش هم حسابی کم شده بود. ولی اونقدر در طول روز شیطینت می کرد که شب از خستگی بیهوش می شد. از روزی هم که برگشتیم دخترکم داره کسر خوابش رو جبران می کنه. این چند روز زودتر از همیشه می خوابه و خوابش هم طولانی تر از قبل شده. بنده هم فرصت می کنم یه خورده به کارام برسم.

خلاصه که این چند روز یه پامون به خرید بود و یه پامون به تفریح و گردش. خونه مادر شوهرم اینا نزدیک پارک ملته. خیابونای اطرافشون هم پره از مغازه های مختلف که هم جنساشون متنوعه و هم قیمتهاشون نسبتاً مناسب. ماهم هر روز اول می رفتیم خرید و حسابی جیب مبارک رو خجالت می دادیم. بعد هم یه سر به پارک می زدیم و از هوای تمیز و محیط دلچسبش لذت می بردیم.  تارا هم تو این چند روز از فرصت استفاده کرد و تا تونست تمرین دویدن کرد. بچم همچین که می ذاشتیمش زمین، سرشو می انداخت پایین و با سرعت شروع به راه رفتن می کرد. یعنی در واقع عملاً می دوید. البته اگه عمو کوچیکه تارا نبود ما به هیچ کدوم از کارامون نمی رسیدیم. طفلک پدرش دراومد این چند روز، بس که دنبال این فسقلی این ور و اون ور دوید. وقتی هم تارا خسته می شد، بغلش می کرد تا ما هم راحت به خریدمون برسیم. خلاصه که حسابی شرمندش شدیم. دستش درد نکنه.

دخترکم تو این سفر کلی روابط اجتماعیش قوی شده بود. تو خونه که با قردادن ها و شیرین کاریهاش دل مامان بزرگ و بابابزرگ و عمه و عموهاش رو برده بود. تو خیابون و پارک هم، به هر کی می رسید یه لبخند خوشگل تحویلش می دادو باهاش دالی بازی می کرد. کلی واسه خودش طرفدار پیدا کرده بود. ولی طفلکی از بس همه جا شیطونی و ورجه وورجه می کرد، دائم می افتادو دست و پا و دهنش زخم و زیل می شد. وای به وقتی که چشمش به یه نی نی دیگه می افتاد. همچین با ذوق می رفت سمتش بغلو باهاش بازی می کرد که همه عاشقش می شدن. البته تو جاهای مذهبی مثل حرم و اون ورا، اونقدر بچه هاشون(به خصوص پسرا) ترسو و خجالتی بودن که تا تارا می رفت طرفشون رم می کردن. با خودم گفتم این بچه ها که از همین سن کمشون از جنس مخالف وحشت دارن، خدا به داد بعدنشون برسه. قصد توهین ندارم، ولی خداییش مردم ساکن قسمتهای مذهبی مشهد ٬ به خصوص دور حرم(و البته به خصوص خانمها!) برخورد سرد و زننده ای با غریبه ها دارن. به خصوص وقتی چشمشون به یه زن مانتویی بیافته. راستش من که نمی تونم این برخوردهای خشک و نگاههای سرد رو تحمل کنم. البته فامیلهای شوهرم هم مذهبی هستن ولی  برعکس( این "برعکس" یکی از تکیه کلامهای بامزه مشهدیهاست که گاهی حتی واسه تایید یه حرف به کار می برن!زبان) خیلی خونگرم و مهربونن و اصلاً به من به چشم یه آدم عجیب و غریب نگاه نمی کنن.

جاتون خالی، یه شب هم حرم رفتیم که از بس شلوغ بود زود چند رکعت نماز خوندیم و برگشتیم. ولی سعی کردم موقع دعا تک تک دوستای گلم رو به یاد داشته باشم. دو سال پیش تو حرم امام رضا خیلی دعا کرده بودم که یه بچه سالم و صالح نصیبم بشه. اینبار هم دخترم رو بردم پابوس آقا تا هم ازش تشکر کنم و هم ازش بخوام همیشه حافظ سلامت دخترم باشه.

  در مجموع، سفر نسبتاً خوبی بود. ولی راستش اونقدر که براش انتظار کشیده بودم به دلم نچسبید. دوسالی می شد که خونه مادر شوهرم نرفته بودم.(به خاطر بارداری و بعد هم تولد تارا) و این دو سال دوری، خیلی از اخلاقهاشون رو از یادم برده بود. یادم رفته بود که در عین اینکه خیلی مهربونند، اما گاهی تو کلامشون نیش و کنایه هایی حس می شه که دل آدم رو به درد میاره. یادم رفته بود که تا چه حد از اینکه شوهرم به خاطر من از خونوادش دور شده دلخور هستن و این دلخوری رو هر طور شده حتی تو شوخی هاشون نشون می دن. یادم رفته بود که همیشه به دنبال مقایسه امکانات شهر بزرگ و زیباشون با شهر گرم و کم امکانات ما هستن. خیلی چیزها رو یادم رفته بود که این سفر همشون رو دوباره به یادم آورد. البته خداییش خونواده شوهرم همگی خونگرم و مهربونن. ولی پدر شوهرم یه خورده رکه و یه عادت بدی که داره اینه که دائم در قالب شوخی به آدم نیش و کنایه می زنه. البته بنده خدا این مدت خیلی مریضی کشیده. پارسال به خاطر دیابتش مجبور شدن یه پاش رو از زیر زانو قطع کنن و یکی دو ماه بعدش هم قلبش رو عمل کردن. فکر می کنم این مریضی های پشت سرهم باعث شده اخلاقش تندتر از قبل بشه. من هم این چند روز سعی می کردم تحمل کنم و مثل خودش با شوخی جواب حرفهاش رو بدم، ولی یکی دوبار دیگه واقعاً از حرفش رنجیدم و نتونستم بغضم رو پنهون کنم. که دیگه شوشو جان و مادر شوهرم هم صداشون در اومد و در دفاع از من به باباش حسابی اعتراض کردن.  جالبه که من برعکس خیلی ها با مادر شوهرم چندان مشکلی ندارم، اتفاقاً بیشتر مواقع خیلی هم خوب با هم کنار میایم. ولی راستش تحمل اخلاقهای پدر شوهرم واقعاً سخته. طفلک مادر شوهرم که اینهمه سال این اخلاقها رو تحمل کرده و دم نزده.

خوب اینهم از گزارش سفر ما.

وروجک کوچولوی خونه ما روز به روز داره شیطون تر و بازیگوش تر می شه. والبته به همون نسبت شیرین تر و خواستنی تر. اگه بخوام از کارهاش بنویسم این پست خیلی طولانی می شه. پس شرح احوالات شازده خانم بمونه واسه پست بعدی. چند تا عکس هم براتون می ذارم که البته با کلی بدبختی تونستیم ازش بگیریم٬ بس که وول می خوره و یه جا بند نمی شه.امیدوارم خوشتون بیاد. تا بعد.

جدیداً عاشق پوشیدن شال و روسری شده. البته به روش خودش:

 

در حال فرار از جلوی دوربین:

 

تو پارک نزدیک خونه مادر شوهرم اینا:

 

تو نمایشگاه بین المللی ماشین:(اونی که پشتش ایستاده هم مامان نیلوفره)

 

خسته از گردش های روزانه:

/ 33 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم مامان ریحانه

سلام نیلوفر جان.ایشالا همیشه خوش باشین .دختر گلت رو هم ببوس.راستی من هم مدت زیادی نبودم.اگه وقت داشتی به ما هم سری بزن.

مامی بولک ولولک

اون روز که اومدم اینجا برات خصوصی گذاشتم پستت رو نخونده بودم . عکسا رو هم ندیده بودم . عزیزم به نظر من غصه خوردن در مورد رفتار خانواده شوهر واقعا فقط اعصاب آدمو خرد می کنه . بی خیال بابا . دختر ناز و خوشگلتو بچسب . در مورد عکس خودتم مهمترین قسمت رو سانسور کردی ناقلا[چشمک]

مهسا مامان کورش

سلام من و کورش کوچولو اومدیم تا از شما دعوت کنیم توی بازی وبلاگی ما شرکت کنید . بازی اینطوریه که شما باید یه عکس از فینگیلتون وقتی خوابه بگیرید و با عنوان بازی وبلاگی "خواب آسمانی" بذارید تو وبلاگتون . بعد هم خود شرکت کننده ها رای میدن و بهترین عکس انتخاب میشه و کل شرکت کنندگان باید نتیجه ی بازی وبلاگی رو با عکس برنده و لینک وبلاگش رو توی یه پست تو وبلاگشون بذارن . اگر موافق بودید عکستون رو بذارید . اگر هم دوست داشتید دوستانتون رو هم به بازی دعوت کنید فقط به من آدرس وبلاگشون رو بهم بدید . بهتون سر می زنم . بای

شهین مامان نوید

سلام من تازه با وبلاگ شما اشنا شدم اگه با تبادل لنک موافقین خبرم کن وبلاگ زیبای دارن

شهین مامان نوید

سلام من تازه با وبلاگ شما اشنا شدم اگه با تبادل لنک موافقین خبرم کن وبلاگ زیبای دارن

فرناز

سلام خانومی ممنون از راهنماییت . الانم خوبم . انشاالله بهتر میشم . خوشبحال من که دوستهایی به گلی شما دارم[لبخند] ای قربون این دخمل خوشتیپ . خیلی شیرن شده بخدا[قلب]

آیلا

ای مامان تنبل اینطوری میخوای این وبلاگ رو ببیری جلو چون غیبتت طولانی شده این دفعه باید با بزرگرت بیایی و آپ کنی .....................

نندی

براش اسفند دود كن چقدره خانم شده![ماچ][گل]

سحر و امید

بهشت با تمام زیبایی و لطافت در برابر زیبایی و مهربانی تو بی ارزشه مادر .....روزت مبارک [قلب]