اندراحوالات ما+ پی نوشت جدید

سلام.

_ حال من این روزها درست مثل هوای همین فصله. گاهی آرام و آفتابی، و گاهی ابری و بارانی. نگران نباشید. مشکل خاصی وجود نداره. فقط از همین دلتنگی های معمول که گاه به گاه سراغ هممون میاد. نمی دونم شاید اینم از عوارض گذر از مرز سی سالگی باشه.

این مدت چقدر دلم یه جای دنج می خواست، که به دور از هیاهوی زندگی، یه خلوت اساسی با خودم داشته باشم. چقدر به چنین خلوتی نیاز داشتم. نیاز داشتم یکبار دیگه، همه اونچه که هستم و همه اونچه که دارم رو با خودم تکرار کنم و با کنار هم گذاشتن تکه های کوچک خوشبختیم، انگیزه ای دوباره برای زندگی پیدا کنم. نیاز داشتم نیلوفری رو که نمی دونم کجای زندگی جا گذاشتم دوباره پیدا کنم. اما...

بقیش رو خودتون می تونید حدس بزنید دیگه. با داشتن یه کوچولوی نازنین و سرشار از انرژی که نیاز به توجه مادرانه من داره، چطور می تونستم به فکر خودم و دلتنگی هام باشم؟...بگذریم....

_ دلم می خواد تو این پست بیشتر از تارا بنویسم. از دخترک شانزده ماهه ای که با اون قد و قواره کوچولو  و اون اداهای شیرینش مرهم همه دردها و غمهای منه.

بالاخره دخترکوچولوی ما وارد مرحله ای شد که من مدتها انتظارش رو می کشیدم: "مرحله یادگیری کلمات". البته این فسقلی همین حالاشم دائم تو خونه راه می ره و به زبونی که فقط خودش سر در میاره واسمون نطق می کنه، اما تا حالا غیر از "مامان"،"بابا"،"آب" و "دایی" و چند کلمه جزئی دیگه، کلمه با معنیی نمی گفت.(شایدم می گفت و ما نمی فهمیدیم!) اما تازه چند وقته که شروع کرده به یادگیری کلمات جدید. وای نمی دونید چقدر خوشمزه می شه وقتی با اون صدای ظریفش اسامی رو تلفظ می کنه. چیزایی که تو این مدت یاد گرفته:

-اسم خودش و من و باباش رو به شیرینی هر چه تمامتر می گه.

*-دختر گل مامان همچنان در جمع کردن سفره به من کمک می کنه. یه روز دیدم ظرف نون رو (که کمی واسش سنگینه) برداشته آورده پای اُپن و در حینی که به زور سعی می کرد بلندش کنه و به دست من برسونه چند بار گفت: "یاعلی". وای نمی دونید چقدر ذوق مرگ شدم.

*-بابایی عادت داره هر وقت تارا کار جالبی انجام می ده بهش می گه: "ایول". تارای فسقلی هم از این کلمه خوشش اومده و دائم تکرار می کنه: "اییّه"(همون ایول).

-از بس عاشق ایستادن پشت پنجره و زل زدن به ماشین های تو خیابونه، خیلی زود "ماسین"(همون ماشین) رو یاد گرفت.

-"یک، دو، سه" رو بلده بشمره.

-هر چیزی رو که دوست داشته باشه(از خودش گرفته تا من و باباش و عروسکاش) ناز می کنه و خیلی شیرین می گه "ناژی، ناژی"(نازی).

-با گفتن "آله" خالش رو ذوق مرگ می کنه.

-همچنان به هر گونه نوشیدنی( اعم از آب و شربت و آبمیوه و نوشابه) می گه "آبه".

و کلمات دیگه ای مثل: "سیر"(شیر)، "داخ"(داغ)و ... هم می گه.

دارم باهاش تمرین می کنم که صدای حیوونات رو هم یاد بگیره. که البته هر بار که صدای گاو یا ببعی یا خروس رو درمیارم، با یه لبخند کجکی، چنان نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می کنه که احساس می کنم خیلی قیافم مضحک شده.

_ حسابی شیطون شده. اصولاً اعتقادی به راه رفتن نداره و دائم در حال دویدنه. روزی نیست که یه جای بدنش به خاطر افتادن یا کوبیده شدن به در و دیوار کبود نشه. الهی بمیرم براش.  

_ مدتیه درگیر دندون درآوردنه. البته دندونهای آسیا. دیگه حتماً خودتون می دونید که چه مصیبتی داریم. از یک طرف بابت همین دندونها به شدت بدغذا شده و من بیچاره واسه هر وعده غذاش باید کلی مصیبت بکشم و حرص و جوش بخورم. از طرف دیگه این درد دندون حسابی بیقرارش کرده و رو خوابش هم تاثیر منفی گذاشته. طفلک دائم آب دهنش سرازیره و دلش می خواد همه چیز رو گاز بگیره. این مدت هم خوابش خیلی کم شده و مرتب نیمه شبها با گریه شدید از خواب بیدار می شه. نگران شدم، فکر کردم شاید مشکل جدیی باشه. بردمش دکتر، اما گفت همش به خاطر دندوناشه. حالا یه شربت هیدروکسیزین داده که بهش می دم. خدا رو شکر با خوردن شربت خیلی آرومتره و راحت می خوابه. تا حالا ۴ تا از دندونهای آسیاش در اومده. که فکر کنم تا همش در بیاد جون منم بالا میاد.

_این چند تا عکس رو هم به عنوان حسن ختام این پست داشته باشید تا بعد:

داره سعی می کنه موهاشو شونه بزنه:

 

این عکس مال یکی از گردش های تابستون تو یه منطقه خوش آب و هواست:

 

اینم مال همین اواخره:

 

تو رو خدا ببینید رفته کجا نشسته:

 

با بدبختی تونستم از این ژست با روسریش عکس بگیرم:

پی نوشت: اون روز که پست رو نوشتم، بعضی از کارای دخمرکم رو یادم رفت بنویسم. حالا با اجازتون اضافش کردم. برای اینکه بدونید کدوما جدید اضافه شدن کنارشون یه علامت * گذاشتم.

پی نوشت ٢: می دونم بازم واسه نوشتن پست جدید کلی تاخیر دارم. ولی باور کنید اینبار از تنبلی نیست. الان حدود ١٠ روزه خانوادگی درگیر مریضی و این ویروسهای فصلی هستیم. دیگه خسته شدم. دعا کنید زودتر شرایط به حال عادی برگرده. بعداً مفصلتر می نویسم. فعلاً.

/ 56 نظر / 217 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی

الهی قربون اون لپهای نازنین و آله گفتنش برم من! شیطون کوچولوی خوشگل رو ببوسین نیلوفر جان![بغل]

زمانه مامان پرهام

sghl خانمی خوبی ؟خدا بد نده؟ چند بار به موبایلت زنگ زدم در دسترس نبودی امیدوارم زود زود خوب بشی شب یلدا هم مبارک دلم برای تارا تنگ شده زودتر بنویس عزیزم[ماچ][ماچ]

مامان مهدیس

سلام ایشالا که زود زود خوب بشید برای ما باز از شیرین کاریهای این دختر ناز بنویسید[ماچ]

مامان نازگل

کجایی دختر[تعجب][تعجب][سوال][ناراحت]

عمه ابوالفضل کوچولو

خیلی نازه خدا حفظش کنه پیش منم بیا اگه دوست داشتی تبادل لینک میکنیم موفق باشی بای

مامان نورا

باورم نمیشه !!!!!![تعجب] من چرا اینجا کامنت نذاشتم ؟؟؟!!!! با اینکه این پست رو با همه ستاره ها و پی نوشتها و همه چیش چند بار خوندم ؟!! شاید هم کامنتمو ثبت نکردم !! به هر حال امیدوارم تا الان درد دندونای ارتا جون گل خوب شده باشه و غذا خوردنش هم بهتر شده باشه ... راجع به دویدنش هم به جای راه رفتن باید بگم این خصوصیت همه ی بچه هاییه که تازه راه افتادن عزیزم اصلا نگران نباش ...[لبخند] بابت حرف زدنش هم جدا تبریک می گم و بهت نوید می دم که روزهای قشنگی به زودی در انتظارته ... وقتی که با حرفاش دلتو آب کنه و از قبل شیفته ترت کنه [ماچ]

مامان نورا

راستی یه چیز جالب بگم ... بعد از این همه وقت امروز کشف کردم که من لینک وبلاگ تارا جون رو اشتباهی به یه نام غلط سیو کرده بودم... فکر می کنی به چه اسمی ؟!!! نیلوفر کوچولو و مامانی!!!! ولی چون ادرس درست بود همیشه منو به تو می رسوند !!!! [قهقهه]

مامان نی نی تپل

باز ماه غم محرم آمده[ناراحت] شما هم به راهپیمایی مجازی برای دفاع از مردم مظلوم غزه بپیوندید. منتظرتون هستیم[گل]