بهترین ماه سال

سلام.

بالاخره ما برگشتیم. از بابت تاخیر طولانیم شرمندتون هستم.خجالت راستش این مدت هم  سرم خیلی شلوغ بود و هم زیاد دل و دماغی واسه نوشتن نداشتم. که البته دلایل متعددی  داشت. خدا رو شکر خیلی از اون دلایل الان بر طرف شده، بعضی هاش هم قراره به زودی برطرف بشه. و البته بعضی هاش هم ممکنه حالا حالاها برطرف نشه و فقط باید باهاشون کنار اومد.(چقدر پیچیده شد! )

واما دلایل غیبت طولانی مدت مامان نیلوفر از دنیای وبلاگستان: مهمترینش که همتون به خوبی می دونید، دوری از تارای گلم بود که اگه خدا بخواد قراره آخر همین هفته به پایان برسه.بغل این مدت خیلی اذیت شدم و روحیم حسابی به هم ریخته بود، اما چون می دیدم دخترکم از وضعیتش راضیه و حسابی به مامان اینا خو گرفته، منم تحمل می کردم تا اون راحت باشه. اما دوری از تارا، در کنار دلتنگی و افسردگی، روی خیلی از جنبه های دیگه زندگیمون هم اثر گذاشته و باعث شده بود این مدت  نظم و شیرازه زندگیم حسابی به هم بریزه. یه پام اینجا بود و یه پام شهرستان پیش تارا. چند روز در هفته باید نقش همسری رو ایفا می کردم و چند روز نقش مادری. و همین رفت و آمد ها باعث می شد نتونم هیچ کدوم از این نقش ها رو به نحو احسن پیاده کنم. روزهایی که اینجا و دور از تارا بودم، با روحیه خسته و بی حوصله، نمی تونستم اونطور که باید و شاید به همسرم و خونه و زندگیم رسیدگی کنم. کارای خونه رو فقط از روی وظیفه انجام می دادم و در واقع یه جوری سمبلشون می کردم. واسه شام و ناهار شوشو جان یه چیزی سر هم می کردم و مثل سابق به تنوع و خوشمزگی غذاها اهمیت نمی دادم. شب هم که می شد، شوشو اگه سرحال بود می رفت پای کامپیوتر جانش و منم سرم رو با کتاب و تلویزیون گرم می کردم. اما بعضی وقتها هم شوشو از وضعیت موجود(نبودن تارا، بی حوصلگی من، به هم ریختگی خونه و ...) حسابی شاکی می شد و می زدیم به تیپ هم و یه دعوای اساسی می کردیم.   خلاصه که زندگیمون رو روال خیلی بدی افتاده بود. دائم هم جریاناتی پیش می اومد که منو بیشتر به هم  میریخت. انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودن که از من یه موجود عصبی و بی حوصله و غیر قابل تحمل بسازن.عصبانی یکیش اینکه همسر جان مجبور شد کارشو عوض کنه. که همین پروسه و فشارهای مالی ناشی از اون چند هفته ای اعصاب منو حسابی درگیر کرده بود. حالا تو اون هیر و ویر صاحبخونه مون هم کلید کرده بود که واسه امسال اجاره می خوام.(آخه ما خونه رو پارسال رهن کامل کرده بودیم) مبلغی هم که می گفت بالا بود.(300 هزار تومانتعجب) این بود که افتادیم دنبال خونه که البته با مبلغ مورد نظر ما به راحتی کیس مناسبی پیدا نمی شد. صاحبخونه هم گیر داده بود که دلم می خواد خونه رو به خودتون بدم و آخرش  بعد از کلی چک و چونه رضایت به 200 تومن داد.ما هم با بررسی شرایط به این نتیجه رسیدیم که فعلاً همین جا بمونیم بهتره و خلاصه هفته پیش قرار داد جدید رو بستیم. حالا از اون روز که فهمیدیم یه سال دیگه تو این خونه موندگاریم، افتادیم به تکاپو که سر و سامونی به وضعیت خونه بدیم و یه سری کارای عقب مونده رو انجام بدیم. مثلاً خیلی وقت بود که واسه پنجره بزرگ سالن پرده گرفته بودم، اما چون نمی دونستم موندگاریم یا نه واسه نصبشون دست دست می کردم. حالا قراره امروز فردا نصبش کنیم. از طرفی آشپز خونه پر شده از این سوسک ریزها که حسابی کلافم کرده. واسه اونم سم گرفتیم که این یکی دو روزه سم پاشی کنیم. خلاصه که این روزها کلی سرمون شلوغ بید. دلم می خواد وقتی تارا جونم میاد، خونمون مثل دسته گل باشه.

 

               

 

اما از تارای گلم بگم که روز به روز شیطون تر و غیر قابل کنترل تر می شه. دائم در حرکته و به همه چیز و همه جا سرک می کشه. وقتی هم چیزی رو بخواد و بهش ندیم کلی حرص می خوره و غر می زنه.  البته در عرض چند ثانیه فراموش می کنه و حواسش معطوف به سوژه جدیدی می شه . بدترین لحظات وقتیه که بخوایم ناهار یا شام بخوریم. همچین که سفره پهن می شه می دوه وسط سفره و همه چیز رو به هم می ریزه. خلاصه که نوبتی باید خانم خانما رو نگه داریم تا بقیه بتونن غذاشون رو بخورن.

این روزها خیلی به رفتارهای اطرافیان دقیق می شه و سعی می کنه از حرفها و حرکات تقلید کنه. مثلاً یاد گرفته گوشی تلفن رو بر میداره و شروع می کنه به یه زبون عجیب و غریب صحبت کردن. اونقدر هم این کار رو بامزه انجام می ده که آدم هوس می کنه درسته قورتش بده. وقتی اهواز هستم، هر روز زنگ می زنم خونه مامان اینا و چند دقیقه باهاش حرف می زنم. اونم خیلی با دقت گوش می ده و گاهی هم می خنده و یا به زبون خودش باهام صحبت می کنه. به من زنگ بزن

وروجک شدیداً عاشق موسیقی از هر نوعشه. حتی اگه تیتراژ آگهی بازرگانی تلویزیون باشه. به خصوص خیلی به ماه*واره علاقه داره. همچین که روشن می شه میخ می شه به تصاویر تعجبو به تقلید از رقا*صه های تو  تلویزیون شروع می کنه به قر دادن. اونم چه قری! خدا آخر و عاقبت ما رو با این قرتی خانم به خیر کنه.

هنوز هم برای ایستادن باید دستشو به یه تکیه گاه بگیره. گاهی پیش میاد که چند ثانیه بدون کمک می ایسته. ولی انگار هنوز جرأتشو نداره و زود می شینه.

دندونهای بالاییش چهار ماه بعد از اولین دندونهاش در اومد. اونهم چهار تا باهم. با وجودی که حالا 6 تا دندون داره(چهار تا بالا و دوتا پایین)،نیشخند اما هنوز نمی تونه به خوبی لقمه رو بجوه و اگه لقمه غذا از یه نخود بزرگتر باشه تو گلوش گیر می کنه.

 

               

 

روزهایی که پیش تارا هستم سعی می کنم وقتم رو تمام و کمال در اختیار دخترکم بذارم. اونقدر باهاش بازی می کنم تا هردومون حسابی شارژ بشیم. اما تازگیها متوجه شدم که وابستگی تارا نسبت به من کمتر شده و تلاشم برای جلب محبتش مثل سابق موثر نیست. این موضوع خیلی رنجم می ده. شده ام عین بچه های حسود که اسباب بازی مورد علاقشون رو ازشون گرفته باشن. وقتی ازش بی محلی می بینم بغض می کنم و دلم می خواد سرم رو به دیور بکوبم. اما وقتی منطقی فکر می کنم، به اون طفلک حق می دم که خیلی دلش رو به من خوش نکنه. آخه اینم شد زندگی؟ من نه مامان خوبی هستم، نه همسر خوبی. دلم واسه شوشو جان و تارای گلم می سوزه. و از اونا بیشتر دلم واسه خودم می سوزه. چون این روزها تنهاتر از همیشه هستم. برام دعا کنید. می خوام همت کنم و یه تحول اساسی به زندگیم بدم. می خوام دوباره بشم یه مامان خوب واسه تارای جیگرم و یه همسر مهربون واسه شوشو جانم.
می خوام دوباره نیلوفر شاد و پرانرژی رو در خودم پیدا کنم و از این حال و هوا در بیام. برام دعا کنید موفق بشم.

 

               

 

این ماه رو خیلی دوست دارم. پر از مناسبتهای دوست داشتنیه. اولش با روز مادر شروع می شه(4 تیر ماه) و آخرش با تولد عزیزترینم تارا به پایان می رسه(26 تیر ماه همزمان با روز پدر). تازه عروسی دختر خالم هم تو همین ماهه. خلاصه که از روزی که وارد تیر ماه شدیم روحیه منم کلی تغییر کرده. دلم می خواد تو این ماه کلی پستهای شاد و پر انرژی بنویسم. اگه فرصت کنم شاید خاطرات زایمانم رو هم نوشتم.(کاری که در موقع خودش فرصت و حسشو نداشتم) ببینیم چی پیش میاد.

فردا روز مادره. این روز رو بی نهایت دوست دارم. از بچگی عادت داشتم واسه همچین روزی کلی برنامه بچینم که مامانم رو سورپرایز کنم. تا لحظه آخر وانمود می کردم که تو حال و هوای هدیه دادن نیستم و بعد با دادن یه کادو و همراهش یه نامه پر احساس، اشک شوق رو به چشمای مامان مهربون و با احساسم می آوردم. امسال می خواستم واسش سنگ تموم بذارم. آخه این مدت خیلی زحمت من و تارا رو کشیده. اما متاسفانه شرایط اون طوری که می خواستم مهیا نشد. یه تیکه طلا براش خریدم. که البته با توجه به اوضاع مالیمون چندان گرون نیست. اما امیدوارم خوشحالش کنه.

جا داره همین جا روز مادر رو به مادر نازنین خودم و مادر مهربون همسرم و همچنین  به همه دوستای گلم : اونهایی که مثل خودم امسال برای اولین بار در چنین روزی به معنای واقعی مادر هستن، اونهایی که طعم شیرین مادری رو زودتر از من چشیدن و اونهایی که قراره به زودی لذت مادر بودن رو بچشن، تبریک بگم:                                              

روزتون مبارک 

امیدوارم خداوند به همه مادرا، علی الخصوص مادر گل خودم عمر طولانی بده تا به بار نشستن میوه های دلشون رو ببینن. کوچولوها نازتون رو از طرف من ببوسید. تا بعد.ماچقلببای بای

/ 31 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ريحانه

سلام عزيزم خدا را شكر كه سختيها رو به اتمامه و دوباره ماه شادي داره شروع مي شه. تارا هم كه بياد پيش خودت دوباره مثل سابق مي شه و فقط مامانشو تحويل مي گيره نگران نباش.

زمانه مامان پرهام

سلام نیلوفر جون خوشحالم که تارا جون میاد پیش خودت اهواز و دیگه از دلتنگی در میای تیر برای من هم ماه خیلی خوبیه بیشتر مناسبتهای زندگیم تو این ماهه تولد پرهام و فرید- سالگرد ازدواح و استخدام خلاصه تیر بارونم نیلوفر جون ببوس تارای گل را

مامان نادیا

سلام روزتون با اندکی تاخیر مبارک امیدورام هر چه زودتر همه مشکلات حل بشه و دور هم شاد باشید

مريم نظري

سلام نیلوفر جون ایشالا دوریاتون زودتر تموم بشه و تارا خانوم گل به خونشون برگرده[قلب][ماچ][گل] راستی خونمون تولدها[قلب][ماچ][گل]

کودک ما

سلام روزت مبارک خانومی انشالله هر چی زودتر صدای خنده های تارا توی خانه بپیچه [ماچ][ماچ][ماچ]

کودک ما

سلام روزت مبارک با کلی تاخیر تارا خانوم خوبه ؟ راستی شما کدوم شهر زندگی می کنید البته اگه اشکالی نداره که بپرسم [لبخند]

زمانه مامان پرهام

نیلوفر جون نمی دونم چی بگم ولی حسابی شرمندم کردی بی نهایت ممنون و دستت درد نکنه خیلی سورپرایز بود امیدوارم بتونم جبران کنم تارا را ببوس

مامان محمدایلیا

سلام نیلوفر خانومی. خوبی؟ خسته نباشی. ببخشید که دارم با تاأخیر روز مادر رو بهت تبریک میگم. یه مدته سرم وحشتناک شلوغه. کم کم بلید تولد تارا گلی رو تبریک بگم. ایشا... زود زود اوضاع مرتب بشه و دوباره 3تایی بشین.

هدیه مامان عسل

سلام نیلوفر جون. می بینم که تو هم مثل من زیاد فرصت آپ کردن نداری!! امیدوارم هرجا که هستی و هر چه میکنی با شادی و موفقیت همراه باشه و هرچه زودتر مشکلاتت کمرنگ و کمرنگتر بشه که بتونید همه خانواده همیشه کنار هم بمونید و از وجود هم لذت ببرید.[ماچ]