16.gif سلام.16.gif
رفتيم عروسي و برگشتيم. جاتون خالي حسابي خوش گذشت. 85.gif تارا گلي هم دختر خوبي بود و خيلي اذيت نكرد.280.gif ولي نمي دونم اون دو روز عروسي چي به سرش اومده كه اينقدر بهونه گير و بد غذا شده.162.gif البته اول بذاريد يه خورده از جريانات عروسي بگم، بعد برسيم به شرح احوالات به هم ريخته تارا خانم.
اين پسر خالم كه عروسيش بود(اسمش مهرجه)، درست همسن خودمه. يعني در واقع فقط دوماه از من بزرگتره. هر دوي ما اولين نوه هاي خانواده مادريمون بوديم. از بچگي با هم بزرگ شديم و همه چيمون شبيه هم بود. و البته پر واضحه كه تو همه مسائل، از درس بگير تا مدل اسباب بازي، با هم كل كل و رقابت داشتيم. ولي با اين وجود، مهرج هميشه از برادر بهم نزديكتر بوده و هست و من بينهايت دوسش دارم.17.gif طفلك يه بار عقد كرد اما دختره بعد از مدتي پشيمون شد و زد زير همه چي. خدا مي دونه كه مهرج چقدر براي نگه داشتن اون زندگي تلاش كرد، اما خوب قسمت نبود. البته خدا رو شكر خيلي زود تونست دختر مناسب ديگه اي رو پيدا كنه كه ظاهراً اين يكي، برعكس قبلي خيلي دوسش داره.17.gif46.gif16.gif اينا رو گفتم تا بدونيد چقدر اين عروسي براي خونواده ما مهم بود و چقدر براش انتظار كشيده بوديم. خالم اينا كه الحق سنگ تموم گذاشته بودن و يه عروسي واقعاً مفصل براش گرفتن. شب عروسي فكر مي كنم بيشتر از هزار نفر مهمون دعوت داشتن. ما هم به كوري چشم دشمنا تا جايي كه جون داشتيم براش رق*صيديم و شادي كرديم.263.gif124.gif خلاصه كه جاي همتون خالي، از اون عروسي هاي تكرار نشدني بود. از صميم قلب آرزو مي كنم خوشبخت بشن. 281.gif

                    432022s1vheyatjs.gif

و اما تارا خانم گل گلاب. تو اون چند روز عروسي بس كه تا دير وقت بيدار بوديم، خواب شبش حسابي به هم ريخته بود و اونقدر بغل به بغل مي شد كه آخر شب ديگه عملاً بيهوش مي شد.291.gif طفلكم تا چند روز بعد از عروسي همش خوابالو و خمار بود و بيشتر روز رو مي خوابيد. 62.gif80.gif اونقدر خسته بود كه انگار تمام مدت عروسي رق*صيده بود. نمي دونم خودم چشمش كردم يا بقيه، اما هر چي كه هست، از وقتي برگشتيم، اون دختر آروم و صبور و خنده رو 280.gif تبديل شده به يك دختر نق نقو و بد اخلاق و بهانه گير. 161.gif شير خوردنش هم افتضاح شده. تارايي كه قبلاً شيرشو يه نفس و تا آخر مي خورد، حالا با كلي غر و گريه و نق، شير رو ذره ذره مي خوره و تازه همشو هم نمي خوره.68.gif هر چي هم دقت مي كنم علائمي از مريضي خاصي نداره كه بگم بد غذا خوردنش مال مريضيه. خلاصه كه موندم چيكارش كنم.162.gif

                  432022s1vheyatjs.gif

و اما از هنرهاي جديدش بگم كه قربونش برم هر روز يه چشمه شو نشون مي ده.89.gif
چند وقتي بود كه پاهاشو مي گرفت و تلاش مي كرد ببره به سمت دهنش. تا اينكه چند روز پيش بالاخره موفق شد شست پاشو بخوره.83.gif
جديداً ياد گرفته وقتي دلخور و شاكي باشه، كلماتي شبيه ماما و بابا مي گه. البته گاهي هم قاطي مي كنه و با ناله مي گه: مابا... وقتي اينطوري مي گه دلم مي خواد اونقدر ما*چش كنم و فشارش بدم تا جيغش در بياد.43.gif46.gif06.gif(عجب مامان بي رحمي هستم، نه؟)
كم كم داره ياد مي گيره وقتي مي خواد بره بغل كسي، خودشو پرت كنه طرفش. واي نمي دونيد چه كيفي مي ده، وقتي از سر كار مي رم خونه، همچين كه منو ميبينه تقلا مي كنه كه بياد بغ*لم. وقتي هم بغ*لش مي كنم خودشو سفت مي چس*بونه بهم و دستشو محكم حلقه مي كنه دور گردنم. منم تا مي تونم ما*چ ماليش مي كنم و تمام خستگيم از يادم مي ره.278.gif

                432022s1vheyatjs.gif

چند روز پيش داشتم آرشيومو مي خوندم. متوجه شدم چيزي به يك سالگي وبلاگم نمونده. راستش من روز اول با اين ايده اينجا رو ساختم كه علاوه بر خاطرات بزرگ شدن دخترم، خاطرات زندگيه خودم و تجربياتم رو هم توش ثبت كنم تا يادگاري باشه براي آينده. اما تا حالا مجالي دست نداده بود كه اين تصميم رو عملي كنم. اما حالا مي خوام در آستانه تولد يك سالگي وبلاگم، اهدافمو براي ساخت اين وبلاگ، يه بار ديگه مرور كنم. و شايد يه تغييرات مختصر در نحوه نگارشم و سبك وبلاگ نويسيم بدم.هنوز نمي دونم اين تغييرات چي خواهد بود. شايد از پست بعد شروع كنم به ثبت خاطرات گذشتم و يا ثبت اتفاقات روزمره زندگيم. معلوم نيست.39.gif اما به هر حال سعي مي كنم تغييراتي كه مي دم مثبت و مفيد باشه.05.gif سعي مي كنم دفعه بعد با دست پر بيام. منتظر باشيد. 209.gif فعلاً تا بعد....

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان پرهام

سلام خانمی هميشه به شادی و ر*ق*ص و پايکوبی اميدوارم تارا جون دوباره همان دختر آرام و سر به راه بشه ببوسش

نندی

نگران تارا نباش چند روز ديگه اخلاقش مياد سر جاش و ميشه همون دختر خنده روی خودت ! به خاطر به هم خوردن برنامه ی زندگيشه

ققنوس

سلام انشاا... هميشه به شادي. انشاالله اين خانم گل هم زود زود دوباره خوش اخلاق مي شه. براش اسپند دود كن.

مريم

سلام ممنون از راهنماييتون. با اجازه من شما رو لينک می کنم

کودک ما

سلام عزيزم ممنون از لطفت درست است مارتيا با مامانم خيلی جور است ولی اصلا شيشه نمی گيره و چون شير خوردنش قابل پيش بينی نيست نمی شه يکساعت هم تنها بگذارمش يکبار مامان خواست نگهش داره اما انقدر اذست کرده بود و گريه کرده بود که مامانم را کلافه کرده بود .و گرسنه مانده بود و شير را هم با قاشق و شيشه نخورده بود .

مامان محمدایلیا

سلام نیلوفر خانومی. خوبی؟ میدونم خیلی تنبل شدم. تا میام بجنبم میبینم یک ماه گذشته ولی بالاخره آپیدم. تارا گلی هم روز به روز خوردنی تر میشه. باریکلا شست پاهم که میخوره این فینگیلی. ببوس دخمل نازنازیتو.

زهرا

سلام نيلوفر جون ..ممنون از اين همه لطفی که به ريحانه داری..تارا جونی ماشالا روز به روز داره بزرگتر ميشه ..ببوسش حتما ..عروسی هم مبارک باشه ايشالا هميشه شاد باشيندر مورد خواب غذای تارا جونم بگم مال عروسی نيست ...بچه هر ماه نوع غذا خوردنش و خوابش و عادتاش تغيير ميکنه و خب اين مربوط ميشه به تغييراتی که تويس بدنش ايجاد ميشه مثل دندون در اوردن يا نوع غذايی که ميخوره نگران نباش عزيزم بعضی وقتام بداخلاقی بچه به خاطر اينه که ميخواد چيزی بفهمونه اما چون نميتونه بيتاب ميشه

ليلی

يک سالگی وبلاگ مبارک باشه! هورا.. کارهای جديد تارا جوت هم مبارک باشه...عزوسی هم مبارک باشه...چقدر آدم با اومدن به اين وبلاگ خبرهای خول ميشنوه..هورا!!!

مزدا

سلام شما کجا بودیم که من تا حالا ندیده بودمتان! من مزدا هستم که فروردین سال آینده سه ساله می‌شوم. داداشم آرين هم که نمی‌دونم يه مدتیه کجا است و مامان و بابا هم بهم در این مورد جواب سربالا می‌دن 12 سالشه. آرین مدتیه یه وبلاگ داره به نشونی www.arianbagheri.blogfa.com من هم که داشتم از حسودی می‌مردم تازگی صاحاب یه وبلاگ شدم به نشانی www.mazdabagheri.blogfa.com می‌خوام تو وبلاگم به وبلاگ همه بچه‌ها لینک بدم. شما هم اگه می‌شه لینک ویلاگ‌های ما رو در وبلاگتون وارد کنید لطفاً و طرفای ما هم تشریف بیارید. به قول مامان و بابا قدمتون سر چشم!

مامان نازنين

هميشه به گردش و عروسي و پايكوبي . حتما؛ اين عسل خانم هم خسته شده و البته اين تغييرات عاديه و دوباره به روال عادي برميگرده . نگران نباش