تارای 22 ماهه ما

سلام. 

می خواستم مثل همیشه به خاطر تاخیرم عذر خواهی کنم، اما دیدم ظاهراً دیگه همه دوستان به تاخیرهای طولانی من عادت کردن و نگران نمی شن.آمار بازدید کننده های وبلاگ ما که هیچ وقت چندان تعریفی نداشته و نداره.(که البته من اینطوری راحتترم. چون می دونم کمتر در معرض مزاحمت افراد بیکار و ناشناس قرار می گیرم.) اما از اون بدتر اینه که خیلی از دوستان قدیمی و عزیزم هم دیگه اینجا نمیان یا اگر هم میان از خودشون ردی به جا نمی ذارن. البته نه من قصد گله دارم و نه اصولاً دلیلی برای گله هست. چون خودمم مدتیه خیلی کمتر فرصت می کنم به وبلاگ دوستای گلم سر بزنم. یه جورایی فکر می کنم هممون حسابی درگیر گرفتاری های روزمره زندگی شدیم. اما خدا می دونه که من تو لابلای همه روزمرگی هام، خیلی وقتها به یاد تک تک دوستای نازنینم می افتم و بهشون فکر می کنم.قلب امیدوارم پروانه خیال اونها هم گاهی به آشیونه کوچیک ما سری بزنه. 

خوب امروز می خوام بعد از مدتها به قولی که به خودم دادم عمل کنم و یه پست مفصل از شیرین کاریهای دخترک 22 ماهه ام بنویسم. ممکنه مطالب این پست از نظر خیلی ها تکراری و خسته کننده باشه. اما من مصرم که همه اونچه که در ذهنم هست رو حتی اگه به ظاهر مهم نباشه در اینجا ثبت کنم تا تصویر کاملی از تارای 22 ماهه برام به یادگار بمونه. 

اگه بخوام وضعیت این روزهای تارا رو در یک عبارت بیان کنم باید بگم: یک دختر شیرین زبون و خواستنی، و در عین حال به شدت شیطون و پرانرژی. اما به طور مفصلتر:

 

رشد قد و وزن: نه چندان دلچسب! قهرطبق اندازه گیری های خانگی مامان نیلوفر، تارا خانم در 22 ماهگی 85 سانت قد و 11 کیلو و 300 گرم وزن داره.

 

وضعیت تغذیه: به معنای واقعی کلمه افتضاح و اعصاب خورد کن!کلافه  هنوز هم غذای اصلیش شیر و سرلاک و سوپه و تنها چیزی که از سفره خانواده(!) می خوره پلوی سفید با ماسته و گاهی هم لقمه های کوچیک نون بدون هیچ مخلفاتی! فوق العادست نه؟!

راستش این دختر کوچولوی ما ظاهراً خیال نداره هیچ تحولی در نوع تغذیش ایجاد کنه. و من مجبورم همون غذاهای مورد علاقش رو به اندازه کافی مقوی تهیه کنم تا نیازهای بدنش تامین بشه. مثلاً چون شیر پاستوریزه رو به تنهایی نمی خوره، اون رو با شیر خشک قاطی می کنم و بهش می دم. و یا از اونجایی که برای صبحونه چیزی به جز سرلاک رو قبول نداره، سرلاکش رو به جای آب با شیر پاستوریزه تهیه می کنم و یک قاشق هم پودر آجیل(بادوم، پسته، گردو و فندق) توش می ریزم.

سوپی که براش تهیه می کنم شامل این مواده: گوشت قلم و ماهیچه که مقدار گوشت خالصش(بعد از کشیدن استخونهاش)  تقریباً یک سوم حجم سوپ رو تشکیل می ده. جو پوست کنده، دو نوع حبوبات(از بین لوبیا چیتی، عدس، لوبیا سبز و نخود فرنگی)، رب گوجه، کمی نمک و در پایان هم یک قاشق خامه بهش اضافه می کنم. حتماً هم باید سوپش رو کمی میکس کنم تا تکه های گوشت درش دیده نشه. چون دخترک ما به هیچ عنوان با قیافه گوشت میونه خوبی نداره!

در مورد بقیه مواد غذایی تارا کاملاً عکس العمل هاش مقطعی و از روی ه و س هست. مثلاً یه روزهایی میوه و آبمیوه رو با اشتهای کامل می خوره و یه  روزهایی هم به هیچ ترتیب حاضر نمی شه لب بزنه! تازگی ها اصلاً غذا رو از دست ما نمی خوره. دوست داره خودش قاشق دست بگیره و غذا بخوره. اما در واقع خیلی بیشتر از اونکه بخوره، بازی می کنه و غذا رو اینور و اونور می ریزه. گاهی ناامیدانه با خودم فکر می کنم اصلاً یک قاشق از غذا به معدش رسیده یا نه؟I don't know - New!

واسه خوردن قطره آهن و مولتی ویتامین هم که دیگه رسماً اشک منو در میاره. هر روز با کلی امید براش یه آبمیوه یا شربت خوشمزه درست می کنم تا همراه با قطرش(20 قطره میم و 10 قطره آهن ایرانی) بهش بدم. قبلاً این کلک جواب می داد و به عشق آبمیوه، قطرش رو هم می خورد. اما تازگی ها اونقدر اذیتم می کنه که بعد از کلی دوندگی و التماس بی نتیجه، می شینم و زار زار گریه می کنم.گریه

 

علائق: کارهای مورد علاقش در چند عنوان اصلی خلاصه می شه: ر ق ص، پارک رفتن، بازی با تلفن و نقاشی. تقریباً با هر گونه آهنگی(حتی صدای دزدگیر ماشین) کمرش به طور پاندولی شروع به حرکت به طرفین می کنه! و البته اگه آهنگ از نوع نی.ناش.ناش باشه، حرکات موزون هم جنبه حرفه ای تری پیدا می کنه و حرکات سر و دست هم بهش اضافه می شه.(از ترس ف.ی.ل.ت... شدن تا اونجا که ممکن بود موضوع رو غیر مستقیم بیان کردم، گرفتین که؟!)

عاشق پارک رفتنه و تقریباً هر روز باید ببریمش پارک روبروی خونه و آخر سر هم بعد از یکی دو ساعت بازی، با گریه و التماس برش گردونیم. تو بین اسباب بازیها: سرسره(از نوع بلندش)، استخر توپ، قایق سواری و پارک بادی رو دوست داره و هر روز یه دور کامل همشون رو استفاده می کنه. خداییش وقتی با بچه های دیگه تو پارک مقایسش می کنم، می بینم از همه کوچیکتر و در عین حال شیطون تر و نترس تره.

دائم موبایل یکی از ما رو بر می داره و شروع می کنه با یه دوست خیالی گپ زدن.on the phone - New! البته اگه موبایل نباشه به کنترل تلویزیون هم قانعه. و حتی اگه هیچ وسیله ارتباطی دم دستش نباشه، از دستش به عنوان گوشی استفاده می کنه. به خصوص وقتی یکی از ما با تلفن حرف بزنیم، زودی خانم خانما یه گوشی(موبایل یا کنترل یا هر چیز دیگه ای) دستش می گیره و همراه با ما راه می افته تو خونه و به تقلید از ما با مخاطب خیالیش حرف می زنه و می خنده! از بین کلمات و جملاتی که تند تند پشت سر هم ردیف می کنه فقط ایناش رو متوجه می شیم:" سلام گلم. خوبی؟ چطوری؟..."

وقتهایی که هیچ آهنگی تو خونه پخش نشه، تلفن بازی تعطیل باشه و خبری هم از رفتن به پارک نباشه، اونوقته که خانم خانمها ه و س نقاشی می کنن و هنرشون رو در این عرصه به نمایش می ذارن. Painterهمیشه هم از ما می خواد کنارش بشینیم و همراه با اون نقاشی کنیم. البته قبلاً فقط خط خطی می کرد اما مدتیه که زده تو کار دایره و مارپیچ کشیدن و کارش دقت بیشتری پیدا کرده، که با توجه به علاقه و حوصله زیادی که تو این کار به خرج می ده می شه یه آیندش امیدوار بود!(جالب اینجاست که اولین کلمه سه سیلابی که به طور کامل و واضح بیان کرد همین "نقاشی" یا به قول خودش "نکاشی" بود!)

خصوصیات اخلاقی: به شدت شیطون، پرانرژی، تا حدی لجباز (که فکر می کنم اقتضای سنشه)، و در عین حال به شدت مهربون و بااحساسه. کافیه منو غمگین و پکر ببینه، فوری متوجه می شه و اونقدر ناز و نوازشم می کنه و با زبون شیرین خودش قربون صدقم می ره که کلاً غم و غصه فراموشم می شه. به خصوص وقتی خودش منو رنجونده باشه، خیلی زود پشیمون می شه، میاد تو بغلم و خودش رو بهم می چسبونه و می گه: بَهشید!(همون ببخشید خودمون)

فوق العاده اجتماعیه و روابط عمومیش به طرز نگران کننده ای بالاست! کافیه پامون رو از در بذاریم بیرون. به هر کی که می رسه یه لبخند شیرین تحویل می ده و فوری می گه:" سلام گلم. خوبی؟" فرقی هم نمی کنه مخاطبش یه رهگذر باشه، یا فروشنده یه مغازه و یا مثلاً پیرمرد همسایه. هر کی هم بهش بخنده و تحویلش بگیره، خانم زودی راه می افته دنبالش. به خصوص وقتی بچه ای رو ببینه دیگه سر از پا نمی شناسه. اونقدر با صدای بلند می گه نی نی و بچه رو هی بغل می کنه و می بوسه که طفلک بچه می ترسه و از دستش فرار می کنه. گاهی حسابی نگران می شم و می ترسم که اینهمه ابراز احساسات و اعتماد به غریبه ها براش خطرناک باشه و یا به احساسات پاکش لطمه بزنه. نمی دونم چرا از اینکه اینقدر احساساتش رو خالصانه نشون می ده، ناراحت می شم. یه جورایی دلم می خواد مثل همه بچه های دیگه به من و باباش بچسبه و به غریبه ها روی خوش نشون نده. راستش نمی تونم احساسم رو در این مورد واضح توضیح بدم. ولی شاید بعضی ها که تو شرایط من باشن درکم کنند.

یکی از اخلاقهای جالبش اینه که بی سر و صدا خرابکاری می کنه و به روی خودش نمیاره. اما همچین که ما متوجه بشیم، فوری یه "هی" میگه(یه جور صدایی که نشونه تعجبه) و با یه قیافه مظلوم و متعجب خرابکاریش رو نشون ما می ده. (که یعنی "کی بود؟ کی بود؟ من نبودم")

تارا قبلاً از هیچی نمی ترسید. نه از تاریکی و نه حتی از صدای رعد و برق. و من همیشه از این بابت خوشحال بودم. اما یه روز که همسایه دیوار به دیوارمون داشتن کولر دوتیکه نصب می کردن، دور از جون اونقدر صدای دریلشون روی دیوار ما بلند و وحشتناک بود که خودمون هم ترسیدیم،استرس چه رسد به تارا. از اون روز دخترک ما حسابی ترسو شده و با هر صدای کوچیکی از جا می پره. جالب اینجاست که وقتی از چیزی می ترسه، می دوه تو بغل من و در همون حین تند تند به خودش می گه: "نترس نترس!" البته من در این جور مواقع آروم بهش لبخند می زنم و طوری رفتار می کنم که خیالش راحت بشه چیزی برای ترسیدن وجود نداره. خدا رو شکر این روش تا حدی جواب داده و عکس العمل هاش یه کم بهتر شده.

بچه که بودم خیلی به عروسک بازی و مامان بازی علاقه نشون نمی دادم. در واقع همیشه از این جور کارها خجالت می کشیدم. این احساس شرم و حیا شاید تا بیست و چند سالگی با من بود. بعدها فهمیدم به خاطر نوع تربیت مادرم بوده که من اینطور بار اومدم. چرا که مادر نازنینم فکر می کرده کارهایی مثل می می دادن به عروسک، برای بچه ها زشته و بدآموزی داره.مشغول تلفن و به همین دلیل از همون ابتدای کودکی نسبت به چنین بازیهایی عکس العمل منفی نشون می داد. البته مادرم رو سرزنش نمی کنم. اونهم به هر حال مطابق عقاید خودش منو تربیت کرده که البته سوای چنین معایب کوچیکی، همیشه نوع تربیتش مایه مباهات و افتخار من بوده و هست. ماچاما حالا که خودم مادر شدم دلم می خواد دخترکم رو از این نظر آزادتر بذارم و اجازه بدم احساسات مادرانه در وجودش رشد کنه و بارور بشه. البته تارا تا همین چند وقت پیش خیلی به عروسک بازی و مامان بازی علاقه نشون نمی داد. و در واقع بازیهای پر جنب و جوش و هیجانی رو ترجیح می داد. اما تازگی ها می بینم به یکی دوتا از عروسکاش علاقه مند شده و منهم کمکش می کنم تا مفهوم عروسک بازی و مادری کردن برای عروسکهاش رو یاد بگیره. چون هیچ دلم نمی خواد مثل من، غرائض مادرانش رو تا بیست و چند سالگی نشناسه و یا در وجودش سرکوبشون کنه! البته کار خاصی انجام نمی دم. فقط وقتی نسبت به عروسکهاش احساسات مادرانه بروز می ده تشویقش می کنم. اونهم هر روز چشمه های جدیدی از این احساسات رو بروز می ده. حالا خودش یاد گرفته به عروسکش غذا می ده، باهاش به زبون شیرین خودش حرف می زنه و نوازشش می کنه، لالاش می کنه، توی سه چرخه خودش می ذاره و راهش می بره، و من فقط کیف می کنم و لذت می برم. به خصوص وقتی با اون زبون شیرینش به عروسکهاش می گه: "عسلم، گلم، نازم..."

خوب دیگه اگه بخوام تمام شیرین کاریهای دخترکم رو تو این پست بنویسم، هم خوندنش از حوصله شما خارجه و هم ذهن و دست من یاری نمی کنه. پس بقیش باشه واسه یه فرصت دیگه. فعلاً این یکی دوتا عکس رو داشته باشید تا بعد.بای بای

نقاش کوچولوی ما در حال هنر نمایی، البته با خودکار:

 

تو کتابهاش هم فقط عاشقه نقاشیهاشه. به همه جک و جوونورای تو کتاب هم می گه "نی نی":

 

در حال لالا کردن عروسکهاش:

 

 

/ 4 نظر / 87 بازدید
زمانه مامان پرهام

سلام عزیزم! من بعد از 20 روز امروز تونستم وبلاگت را باز کنم فقط لگوی بالای وبلاگت را می دیدم امروز تصادفی باز کردم و خوندم و چقدر دلم برای این دخملی ضعف رفت از غذا خوردن نگوکه پرهام پیرم کرد فقط برنج صفید می خوره نمی دونم به کی رفته پسرمن ببوس پیکاسوی کوچولو را [ماچ]

Somi mamane Rozana

سلام. خواستم بگم که منم همیشه هستم و از دیدن کارهای ناز این دخملی مخصوصا خوابوندن عروسکهاش کلی ذوق کردم.