داستان زندگي(قسمت دوم)

16.gif سلام.16.gif
اول يه خورده نديد بديد بازي در بيارم:39.gif ديشب متوجه شدم كه دندون دوم تارا جونم هم نيش زده.43.gif هورااااااااااااااااااااااا

confetti.gifbday1.gif

                 714779t1bfmb4h8v.gif

چند روزه دخمري رو مي ذارم تو رورئك. اولش كه نمي دونست بايد چيكار كنه. همش سعي مي كرد دكمه هاي روش رو بخوره. yum.gifاما از وقتي فهميده اشون آهنگ هم در مياد، اونقدر خوشش مياد كه نگو. waving1.gif حالا ديگه دائم خودش رو پرت مي كنه طرف روروئكش تا بذاريمش توش. وقتي هم كه حسابي بازي كرد و خسته شد، غر مي زنه كه بيايد درم بياريد.69.gif
دائم در تلاشه كه از حالت خوابيده به حالت نشسته در بياد. پريشب خوابونده بودمش رو پام و داشتم تكونش مي دادم،(البته يه بالش نسبتاً بلند هم زير سرش بود) كه طي يك اقدام غافلگيرانه، چرخيد به پهلو و يهو بلند شد و نشست. rollingf.gif

منم كه نديد بديد، همچين ذوق مرگ شدم و چلوندمش كه بچم ترسيد. loveshower.gifhug.gif

اما تا گذاشتمش سر جاش دوباره همين كارو تكرار كرد. منم دوباره عمليات ذوق مرگيت رو تكرار كردم.39.gif

                 714779t1bfmb4h8v.gif

پروژه اي داريم ما با اين غذا خوردنش. به سلامتي كشف كردم كه خانوم خانوما از حريره و فرني اصلاً خوششون نمياد و با كلي عق و ادا ميل مي فرمايند.198.gifyuk.gif

اما به جاش تا دلتون بخواد عاشق پوره موزه. هر چقدر هم بهش بدم با اشتهاي تمام مي خوره yum.gif . يكي دوشب پيش داشتم همين پوره موز رو بهش مي دادم، يه لحظه كه قاشق پر از پوره دستم بود حواسم رفت به تلويزيون. چند لحظه بعد اومدم قاشق رو بذارم دهنش، ديدم چشماشو بسته و دهنشو تا آخر باز كرده و همينطور منتظره تا من قاشق رو بذارم دهنش. delicious.gif  مي دونم كه اين رفتار براي بچه ها يه رفتار عاديه. ولي ديدنش تو سن 6 ماهگي برام خيلي جالب بود. ديگه خودتون حتماً عكس العمل منو مي تونيد حدس بزنيد : بله ديگه، تكرار پروژه ذوق مرگيت و ...

                 714779t1bfmb4h8v.gif

خوب بعد از شرح احوالات تارا خانم برسيم به تعريف بقيه داستان زندگي مون:
خوشحالم كه مي بينم داستان زندگيه من مورد علاقه و استقبال شما دوستاي گلم قرار گرفته. بيشترتون تو كامنتهاتون نوشته بوديد كه اين داستان، شما رو به ياد ماجراي آشنايي و ازدواج خودتون انداخته.مي خواستم همينجا به همگي دوستان عزيزم پيشنهاد كنم كه شما هم داستان آشنايي و ازدواجتون رو بنويسيد. فكر مي كنم خيلي جالب و خوندني باشه. ok.gif

(حتي اين پيشنهاد مي تونه مقدمه يه بازي وبلاگي جديد باشه!)
راستي يادم باشه سر فرصت چند خاطره خيلي جالب هم از شيطنتهاي جي جي و دوستاش رو براتون تعريف كنم. فكر مي كنم جالب و شنيدني باشه.yes.gif

در ضمن قبل از ادامه داستان لازمه يه توضيحي بدم. درسته كه من و جي جي هم رشته اي بوديم. اما من نرم افزار مي خوندم، و جي جي و بيشتر بچه هاي گروهشون سخت افزار. بنابراين درس مشترك چنداني با هم نداشتيم . به همين دليل و همچنين از اونجايي كه من خيلي دختر سر به زيري بودم و سرم هميشه به كار خودم بود،44.gif تا قبل از اين اردو اصلاً جي جي رو نمي شناختم.

                 714779t1bfmb4h8v.gif

خوب حالا برسيم به بقيه داستان :
صبح ساعت 5 رسيديم شيراز. تو ترمينال علي رو ديديم كه اومده بود دنبال ما.طفلك با همه خستگيش بازم شبو نخوابيده بود و اونوقت صبح اومده بود ترمينال.
تو راه ازش راجع به وقايع روز اول اردو پرسيديم و متوجه شديم كه بچه ها روز اول از مقبره حافظ و سعدي و چند جاي ديگه ديدن كردن. خيلي خورد تو ذوقمون.251.gif آخه ما بيشتر به قصد زيارت حافظيه اومده بوديم شيراز. ولي چاره اي نبود، بايد صبر مي كرديم تا تو يه فرصت دوتايي بريم حافظيه. به هر حال اونروز به اتفاق بقيه گروه به ديدن "آبشار مارگون" كه خيلي جاي قشنگ و ديدنيه رفتيم.اونجا كه رسيديم، بچه ها عين آب نديده ها شروع كردن آب بازي و همديگه رو خيس كردن. من كه تقريباً تنها بودم(آخه افسانه سردرد داشت، با ما نيومد كنار آبشار) يه گوشه براي خودم نشسته بودم و به شيطونياي بقيه نگاه مي كردم.156.gif و همونجا بود كه اولين برخورد منو جي جي پيش اومد. جي جي يه پوتين بزرگ پوشيده بود كه بتونه راحت از سنگها و صخره ها بالا پايين بره. اما دم آبشار پوتينشو درآورده بود و مرتب اونو پر از آب مي كرد و بچه ها رو به نوبت خيس مي كرد.(آخه جي جي شيطون ترين دانشجوي كلاسشون بود70.gif ولي شوخياش معمولاً با پسرا بود و با دختر جماعت ميونه اي نداشت.67.gif )دخترا هم كه از اين بازي خوششون اومده بود هي خودشون رو مي انداختن

وسطwavesmile.gif و تا يه خورده آب بهشون مي پاشيد، الكي جيغ جيغ و هر و كر مي كردن. nananaf.gif158.gif تو اون هير و وير يه دفعه علي متوجه من شد كه تنها نشسته بودم. اومد طرفم و واسه اينكه منو از تنهايي در بياره به جي جي گفت بيا خانم ... رو خيسش كنيم. جي جي هم نامردي نكرد و تو اون هواي سرد، پوتين پر آبش رو رو سر من خالي كرد.53.gif (البته بعدها بهم گفت كه خودش از اينكار خيلي خجالت كشيده44.gif ). منم كه عاشق آب بودم هيچي نگفتم و فقط لبخند زدم.38.gif حالا قيافه اون دوتا ديدني بود. كلي وا رفتن و فكر كردن لابد من ناراحت شدم كه برخلاف بقيه سر و صدايي نكردم.37.gif

ديگه تا شبش نوبتي ازم عذر خواهي مي كردن.shame.gif هر چي هم من مي گفتم كه بابا به خدا من ناراحت نشدم باورشون نمي شد.
خلاصه شب شد و برگشتيم شيراز. حالا منو افسانه تو اون شلوغي گير داده بوديم كه مي خوايم دوتايي بريم حافظيه. اونم ساعت 10 شب. علي هم كه غيرتش قبول نمي كرد مارو تنهايي بفرسته، اول تصميم گرفت خودش باهامون بياد. اما چون مسئول اردو بود و نمي تونست گروه رو تنها بذاره، جي جي رو به عنوان بهترين و مطمئنترين دوستش به ما معرفي كرد و ازش خواست كه با ما بياد و مواظبمون باشه. اون بنده خدا هم كه سر جريان صبح، دنبال يه راهي واسه جبران كارش بود، از خدا خواسته قبول كرد. 2lxe53l.gif و به اين ترتيب من و افسانه و جي جي راهي حافظيه شديم. اون موقع شب تو حافظيه غير از ما فقط 4، 5 نفر ديگه بودن. وهمه هم تو حال خودشون و مشغول راز و نياز با حافظ بودن. ديگه جو حسابي شاعرانه بود. حالا تو اون جو شاعرانه من همش چشم مي گردوندم ببينم قراره كي رو اونجا ببينم.291.gif هي هم دم گوش افسانه مي گفتم، من به دلم شده امشب اينجا بخش ديگر وجودم رو مي بينم.43.gif (البته لازم به ذكره كه من مدتي بود كتابهاي پائولو كوئليو رو مي خوندم و از اون طريق با مسئله بخش ديگر وجود آشنايي داشتم.) باور كنيد بي اختيار قلبم مي زد. اصلاً نمي دونم چم شده بود. ولي همش منتظر يه اتفاق خاص بودم.17.gif حالا جالبه كه تا قبل از اين سفر، به هيچ عنوان خيال ازدواج نداشتم و تصميم گرفته بودم لااقل تا چند سال بعد به هيچ موردي فكر نكنم. ولي به طرز عجيبي اونشب بهم الهام شده بود كه مرد زندگيم در چند قدميمه. hug.gif

(و واقعاً هم بود اما من نمي دونستم) همش نگاه مي كردم ببينم كدوم يك از اون آدمها بخش ديگر وجود منه، و خبرنداشتم كه اون آدم دقيقاً كنارم ايستاده. جي جي كه متوجه پچ پچهاي من و افسانه شده بود، پرسيد جريان چيه؟73.gif من هم شروع كردم راجع به كتابهاي پائولو براش توضيح دادم و كم كم بحث به عرفان و فلسفه آفرينش انسانها كشيد.60.gif (البته قسمت بخش ديگر وجود رو سانسور كردم!) متوجه شدم كه جي جي هم مطالبي مشابه عقايد پائولو رو تو كتابهاي عرفاني شرقي مطالعه كرده. خلاصه سرتونو درد نيارم. حسابي بحث بينمون(مقايسه عرفان شرق و غرب) داغ شده بود و يادمون رفته بود واسه چي اونجاييم، كه يه وقت با تذكر اطرافيان به خودمون اومديم66.gif و متوجه شديم كه با سرو صدامون خلوت شاعرانه اون محيط رو بهم زديم. ديگه تند تند يه فاتحه خونديم و برگشتيم پيش بقيه. منم به اين نتيجه رسيدم كه احساس اون شبم فقط يه توهم بوده.162.gif
فرداش(روز آخر اردو) جاتون خالي رفتيم تخت جمشيد. يادش به خير وقتي رسيديم اونجا همگي( حدود 80 نفر بوديم) قبل از ورود، جلوي بناي تخت جمشيد ايستاديم و سرود اي ايران رو دسته جمعي خونديم. choir.gif ديگه هر چي توريست و مسافر اونجا بود متوجه ما شده بودن و ازمون تند تند فيلم و عكس مي گرفتن. عصرش هم راه افتاديم به طرف اصفهان. تو اتوبوس افسانه گير داده بود كه واسه همه فال حافظ بگيره. منم همچنان داشتم بحث شب قبل رو با جي جي ادامه مي دادم. interview.gif(حالا لابد مي گيد چقدر بحث مي كردي تو؟ ولي به خدا جي جي خودش ول كن نبود و هي بحثو پيش مي كشيد) البته اينبار چند تا ديگه از بچه هاي گروه هم تو بحثمون شركت كرده بودن. برام خيلي جالب بود كه مي ديدم بچه هايي كه به وقتش اون همه شيطنت مي كردن، موقع بحث اينقدر عميق و شيوا صحبت مي كنند. خلاصه يه وقت به خودم اومدم كه ديدم همه اتوبوس دور ما دونفر(من و افسانه) جمع شدن. البته اين خصلت افسانه بود كه هميشه عين مامانها همه رو دور خودش جمع مي كرد، grouphugg.gif

اما مني كه هميشه عادت داشتم در حاشيه باشم، خيلي از اين وضعيت خجالت زده و معذب بودم.52.gif44.gif خلاصه اينم گذشت و رسيديم اصفهان و اون اردوي پر خاطره با همه شيريني هاش تموم شد. ولي روزهاي آينده براي من آبستن حوادث زيادي بود.
تو روزهاي بعدي هر چي مي رفتم دانشكده اثري از جي جي نمي ديدم. تا اينكه چند روز بعدش تو محوطه دانشكده به علي برخوردم. سلام و عليك كردم و خواستم هزينه اردو رو(كه هنوز فرصت نشده بود بهش بدم) ازم بگيره. اما هر چي اصرار كردم قبول نكرد. تو بين حرفهاش چندبار گفت: با اين رفيق ما چي كار كرديد شما؟73.gif منم كه متوجه منظورش نمي شدم، 42.gif هي بحثو عوض مي كردم و به روي خودم نمي آوردم. اون روز گذشت. تا اينكه يكي دو روز بعد، افسانه وقتي اومد خوابگاه، گفت يه موضوعي پيش اومده كه بايد باهام صحبت كنه....(ادامه دارد)
خوب ديگه، از اونجايي كه اين قصه حالا حالاها ادامه داره، بقيش بمونه واسه بعد.
ممنون از همتون كه واسه تاراي من دعا كرديد. روي ماه خودتون و ني ني هاي خوشملتون رو مي بوسم.16.gif46.gif46.gif46.gif46.gif16.gif

/ 19 نظر / 173 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرناز

سلام سلام دندون دوم تارا خانوم مبارک باشه. میگم،یه عکس از اون لحظه که میخواست دکمه های روروک رو بخوره میگرفتی !فکر کنم خیلی با نمک میشده صورتش منتظر بقیه داستان زندگیتون هم هستیم

ليلی

وای! پس می ميايی بقيه شو ميگی...راستی آفرين به اين تارا خانوم گل با اينهمه کارهای جديد!

ريحانه

سلام نيلو جون عجب ماجرای جالبی داشتيد ها به درد سريال می خوره. پيشنهاد می دم يک فيلمنامه ازش دربيار

مامان نی نی ناز

اول بذار بگم..عجب داستان پر ماجرايی.. خيلی جالبه ما منتظر سوميش هستيم ما منتظر سوميش هستيم در ضمن..بزرگ شدن دخملت مبارک.. بابا چندتا عکس ازش بذار خب ببينيمش

کودک ما

سلام نيلو خانوم مهربون : می دونستی من و همسرم هم کامپيوتر خوانديم و همکلاس بوديم دندون تارا مبارک ببوسش از طرف ما

مامان نی نی تپل

منم دندون در آوردنش رو تبريک ميگم. واقعا که وقتی بچه ها کوچيکن هر روز يه چيز تازه دارن برای بابا و مامانشون کی بشه نوبت نی نی تپل ما بشه

مامان نازگل

اخی مبارکه عزيزم ميتونم بفهمم چقدر کيف ميکنی اخهمنم همينجورم غذا هم طبيعيه همه رو بچها دوس ندارن از هرچی خوشش مياد همونو بيشتر درس کن

مامان و بابای تارا

دختر گل تون خيلی نازه سالم باشه ايشا لا. اسم دختر کوچولوی ما هم تاراست و ۲۳ ماهه اگر دوست داشتيد اجازه بديد وبلاگتونو لينک بديم. خداحافظ مامان و بابای تارا