متحول می شویم!

سلام.

الان لابد همه منتظرید ببینید این سبک جدید وبلاگ نویسی که قراره بترکونه چیه ها؟ راستش اونقدر همه دوستان از این قضیه ایجاد تحول در وبلاگ(!) استقبال کردن که بهتر دیدم هر چه سریعتر، جهت روشن شدن اذهان یه توضیحاتی بدم

خدمت دوستان عزیزم عارضم که هیچ خبر خاصی نیست و اصولاً بنده هر چقدر هم متحول بشم و سبکم رو عوض کنم، باز هم مطالبم چندان آش دهن سوزی نخواهد بود.نیشخند پس همچنان منتظر همون نثر دست و پا شکسته قبلی باشید. اما اینکه چی شد هوس تغییر سبک به سرم زد؟  فکر می کنم پیش از هر چیز لازمه دست به اعترافاتی بزنم. پس لطفاً خودتون رو واسه شنیدن اعترافات من آماده کنید:

راستش من همیشه تو زندگیم دچار یک نوع خودسانسوری دائمی و ناخودآگاه بودم و هستم. حالا این حس از کجا ریشه می گیره نمی دونم؟ فقط می دونم که همیشه در برخورد با اطرافیانم احساساتم رو کتمان کردم و از ابرازشون فراری بودم. شاید علتش این باشه که همیشه از قضاوت دیگران درباره احساست و نظراتم می ترسیدم. البته مدتهاست که این حس ترس و نگرانی رو در خودم تا حد زیادی از بین بردم.اما هنوز هم تبعاتش دست از سرم برنداشته.

وقتی این وبلاگ رو ایجاد کردم هدفم این بود که درباره همه دغدغه های ذهنی و دلمشغولی هام بنویسم. اما همون حس خودسانسوری تا حالا نذاشته اونطور که باید و شاید حرف دلم رو بزنم. البته  فکر می کنم همه ما یه جورایی با این مسئله خودسانسوری درگیر هستیم، پس همتون منو درک می کنید. مثال بارزش اینکه من حتی اسم واقعیم رو در این وبلاگ ذکر نکردم و با اسم مستعار می نویسم،  که البته فکر می کنم با توجه به نبودن حریم مطمئن در اینترنت، کارم اشتباه نبوده باشه. البته من جز اون دسته ای نیستم که مثلاً اسمشون "سکینه" هست ولی خودشون رو تو اینترنت "پانته آ" معرفی می کنن. در واقع اسم واقعیم چندان بی شباهت به همین اسم "نیلوفر" نیست. نیلوفر اسم مورد علاقه مادرم بوده و هست. مامانم همیشه دوست داشت این اسم رو برای من یا خواهرم بذاره، اما در نهایت خالم این اسم رو واسه دخترش گذاشت. امیدوارم حالا که اینو فهمیدید ازم دلگیر نشده باشید. در واقع من فقط به علت حفظ حریم شخصیم اینکار رو کردم. و می دونم که همتون درک می کنید.

اما حالا تصمیم گرفتم در مورد احساساتم، علائقم، دلمشغولی ها و دغدغه هام کمی راحت تر و رو راست تر برخورد کنم. می خوام به حرفهای تلنبار شده روی دلم اجازه بیان شدن بدم. می خوام تو این خونه، "خودم" باشم. خودِ خودم. با همه خوبی ها و بدی هام. با همه عواطف و عقاید ضد و نقیضی که تو وجود هر آدمی هست. برای داشتن صداقت لازم نیست که حتماً اسم و آدرس و شماره شناسنامم رو به همه اعلام کنم. می تونم همین نیلوفری که هستم باقی بمونم، اما کمی راحتتر و خودمونی تر.

چیزی که باعث این تحول شده، داشتن دوستان خوبی مثل شماست. وقتی می بینم دوستانی به این خوبی دارم که مطالبم رو با علاقه می خونن، به خاطر نگرانی های من نگران می شن، از خوشی های من شاد می شن، برای مشکلات من راه حل ارائه می دن، و خلاصه مثل یک دوست واقعی و دلسوز حمایتم می کنن، احساس می کنم می تونم باهاشون روراست تر و راحتتر باشم. شاید باور نکنید اگه بگم چقدر تک تکتون برام عزیز و مهم هستید. بدون اینکه حتی یکیتون رو تا حالا دیده باشم، احساس نزدیکی عجیبی با همتون دارم. غمتون، غم من و شادیتون، شادیه منه. نی نی های گلتون برام هیچ فرقی با تارا ندارن. عاشق تک تکشونم. اونقدر دوسشون دارم که انگار همشون بچه های خودمن. اصلاً مگه می شه دوسشون نداشته باشم؟ منی که از لحظه تولد این کوچولوهای نازنین، شاهد بزرگ شدنشون بودم و هستم. منی که تک تک کارهاشون رو با عشق خوندم و می خونم. منی که با هر خندشون غرق شادی می شم و با هر مشکل کوچیکشون قلبم می گیره. به خدا این حرفها تعارف نیست. اینها احساسات واقعیه  منه. یه بخش از "خودِ واقعیه" منه.

                

یکی از تغییراتی که مد نظرم هست، پراکنده نویسیه. راستش خسته شدم از بس سعی کنم ارتباط منطقی بین مطالبم ایجاد کنم. دلم می خواد راحت از هر چیزی که به ذهنم میاد بنویسم، حتی اگه هیچ ربطی به هم نداشته باشن. فقط امیدوارم خیلی بی نظم و خسته کننده از آب در نیاد. درضمن دوست دارم زود به زودتر وبلاگ رو آپ کنم. نمی دونم می تونم از عهدش بر بیام یا نه؟ 

                 

واما برسیم به تارا، گل سر سبد این وبلاگ و همه انگیزه من برای زندگی.بغل یه خبر مهم اینکه دخترک من از دیشب به طور جدی شورع کرده به راه رفتن. هورااااااااااااااااااا 

دیشب یه دفعه انگار بهش وحی شده بود که باید راه بره. قربون اراده قوی دخترکم بشم الهی. اولش با یکی دو قدم شروع کرد. با هر قدم که بر می داشت تمام بدنش به لرزه می افتاد و مجبور بود واسه برداشتن قدم بعدی، بایسته تا دوباره تعادلش رو به دست بیاره. اما بدون این که خسته بشه اونقدر ادامه داد تا بالاخره موفق شد ٧، ٨ قدم پشت سرهم برداره. خلاصه که دیشب کلی ذوق مرگ شدیم با این سورپرایز.

واکسن یکسالگی تارا رو هم بالاخره زدیم. از بس خودم از بچگی از آمپول و واکسن می ترسم، بی اختیار این ترس رو در مورد تارا هم داشتم. از چند روز قبلش ماتم گرفته بودم که کی این واکسن رو بزنیم تا من راحت بشم. از لحظه ای که پامو گذاشتم تو بهداشت، بغض کرده بودم و اشکام گوشه چشمم آماده سرازیر شدن بود. آخرش هم طاقت نیاوردم و تارا دادم دست شوشو و خودم رفتم بیرون. الهی بمیرم واسه دخترکم. اون که یه خورده گریه کرد و آروم شد. اما من فکر کنم از اونم بیشتر گریه کردم. خدا رو شکر بعدش هم مشکلی پیش نیومد و اصلاً اذیت نشد. لابد با خودتون می گید من زیادی حساسم نه؟

یادتونه دفعه قبل گفتم بهونه می گیره و تو تختش نمی خوابه؟ همونطور که گفتم تارا دختر خیلی انعطاف پذیریه و خیلی سریع با شرایط کنار میاد. یکی دوشب که گریه کرد، پیشش نشستم و دستشو گرفتم ولی به هیچ عنوان از تخت درش نیاوردم. اونم بعد از یکی دوشب، دوباره افتاد رو روال سابقش و حالا خدا رو شکر خودش راحت تو تختش می خوابه.

                 

فکر کنم هر تغییری که تو سبک نوشتنم بدم، این پرچونگیم رو نمی تونم عوض کنم. هر کاری می کنم آخرش پستهام طولانی می شه. شرمنده گل روی همتون. خوب دیگه بقیه حرفها بمونه واسه بعد. نی نی های گلتون رو از طرف من چند تا ماچ آبدار بکنید.....

/ 19 نظر / 132 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان نادیا

سلام مامانی تولد گل دخمل با تاخیر مبارک راه رفتن تارا جون مبارک امیدوارم همیشه قدمهای بزرگ و استوار تو زندگیش برداره[ماچ][گل]

لیلا مامان الهه و الناز

سلام نیلوفر خانم برای من که فرقی نداره اسمتون چی باشه. من از وقتی که هنوز تارا جون به دنیا نیامده بود مطالبتان را می خوندم. راه رفتن تارا جون هم مبارک باشه منتظر شیطنت های بعدیش باشید. اگر دوست دارید به وبلاگ من و بچه ها هم سر بزنید. خوشحال می شوم.

ایلیا کولو چو

سلام تارا جون اگه میخوای عکسای جدید منو ببینی زود بیا[خداحافظ]

سحر

وبلاگ جالبی داره. خوشگل می نویسی. دخترتو ببوس.[ماچ][گل]

سحر

وبلاگ جالبی داره. خوشگل می نویسی. دخترتو ببوس.[ماچ][گل]

تارا

قربون تارا برم من که چقدر نازه ماشالله و هم اسم منه ...درسته که توی شناسنامه تارا نیستم ولی همه دوست و آشنا تارا صدام میزنن ....من دوست و همشهری لیلی مامان یونا هستم[ماچ]

مامان نورا

مامان تارا جون ، قبل از هر چیز از لطفی که نسبت به من و نوشته هام داری ممنونم ... کتاب کوه پنجم کوئیلو رو نخوندم ولی کنجکاو شدم که بخونمش و ببینم چه حس مشترکی توی نوشته ی من و اون کتاب وجود داره ... دیگه اینکه این خودسانسوری که ازش گفتی رو هممون یه جورایی درگیرش هستیم ولی راستش برای خود من همیشه استفاده از نام مستعار یا استفاده نکردن از هیچ نامی و فقط اکتفا به مامان ... توی وبلاگهای مادرانه عجیب بوده ، دلیلش هم اینه که وقتی ما عکس کوچولوهامونو می ذاریم اگه کسی اشنا باشه و سر بزنه که دیگه بی چون و چرا آدم رو می شناسه و اگر هم غریبه باشه که گذاشتن یه اسم واقعی یا غیر واقعی براش فرقی نداره و قابل هیچ سوئ استفاده ای هم نیست ... به هر حال اسم یه چیز قراردادیه و زیاد مهم نیست فقط دونستنش گاهی کمی حس صمیمت و نزدیکی رو بیشتر می کنه ... وقتی یه نفر ادم رو با نامی مخاطب قرار می ده که یه عمر بهش مانوس بودی و باهاش زندگی کردی ، ناخوداگاه احساس می کنی که حرفش به دلت می شینه و بهتر گوشش می کنی و یه جورایی حس اعتماد و صمیمیت رو بیشتر می کنه ... حداقل من این جوریم ...در هر حال خیلی خوشحالم که می خوای بیشتر از دغدغه هات بنوی

مامان نورا

... دغدغه هات بنویسی ...می دونی خیلی از دغدغه های ما مادرها مشترکه و شنیدن و گفتن ازش آدم رو خیلی آروم می کنه ... خوشحالم که تو هم مثل من از داشتن این دوستهای وبلاگی خوشحالی و لذت می بری ....[ماچ]

مامان نورا

راستی اولین قدمهای تارا جون مبارک باشه ... الهی که تا اخر عمر روی این پاها با استواری و در جهت خیر قدم برداره و با هر قدم دنیا دنیا خوشی و شادی و سعادت نصیبش بشه ... و در ضمن خوشحالم که مشکل خوابش هم حل شد و دیگه راحت می خوابه ...روی ماهشو ببوس ...

محدثه

سلام.تازه با وبلاگتون آشنا شدم.جالب بود.با کمی تاخیر تولد دختر گلتون رو هم تبریک میگم.ایشاا... سالیان سال در کنار شما و باباش زندگی پر از شادی و سلامتی و موفقیت داشته باشه.روی ماهشو ببوسید.[ماچ][ماچ][ماچ]