سرشار از انرژی

سلام

اینجانب مامان نیلوفر با یه عالمه انرژی مثبت در خدمت شما هستم.   بله، بالاخره تارا جونم اومد پیشمون و من و باباییش رو از دلتنگی نجات داد. قربونش برم که چراغ خونمونه. وقتی نیست انگار هر دومون یه چیزی گم کردیم. 

این روزها دارم لذت مادر بودن رو از نو تجربه می کنم. درست مثل روزهای اول مادر شدنم. نمی دونید چه حال خوبی دارم. روزی هزار بار خدا رو به خاطر داشتن فرشته کوچولوم شکر می کنم. شما هیچ کدوم تا حالا اینقدر از کوچولوهای دلبندتون دور نبودید که احساسم رو بفهمید. با اینکه کارم چند برابر شده و تمام مدت روز در حال بدو بدو هستم، اما اصلاً خستگی رو احساس نمی کنم. خدایا ازت ممنونم که دوباره ما رو دور هم جمع کردی. ممنونم به خاطر حضور یه فرشته پاک و مهربون که به زندگیم معنا بخشیده. خدایا خودت حافظ همه فرشته های کوچولو و معصومت به خصوص تارای نازنین من باش. آمین.

 

             

 

عروسک من بی نهایت خواستنی و با نمک شده. کاراش هر روز داره شیرین تر و با معناتر می شه. دائم داره اطرافش رو می پاد تا هر کار تازه ای رو یاد بگیره و انجام بده. کارهایی مثل با تلفن صحبت کردن،  برس کشیدن به موها، غذا خوردن با قاشق و چنگال و از همه مهمتر رقصی*دن (که واسه خودش پروژه ای شده) از جمله کارهاییه که گرچه به طور ناشیانه ولی کاملاً واضح تقلید می کنه و با انجامش ما رو غرق لذت و شادی می کنه.

هر وقت کیفش کوک باشه شروع می کنه به زبون خودش باهامون حرف زدن. اینکه چی می گه خدا می دونه. فقط تند تند یه مشت کلمه و حروف رو با اون صدای نازک و ظریفش همچین پشت هم ردیف می کنه که آدم هوس می کنه گازش بگیره.

اگه یه موقع هوس بازی و شیرین زبونی کنه اما ما حواسمون بهش نباشه، میاد تو صورتمون و اونقدر پشت سر هم و کشیده می گه: مامایی، بابایی، دَ...  تا بالاخره توجه ما رو به خودش جلب کنه.

عصرا که خسته از کار می رم خونه، تازه خانم خانما بیدار می شه و شروع می کنه به بازی و شیطنت. منم دراز می کشم رو تخت و اجازه می دم وروجک هر چقدر دلش می خواد دور و برم بازی کنه. اونم تا می تونه آتیش می سوزونه: از تخت بالا و پایین می ره، با من کشتی می گیره، موهامو می کشه، می ره سراغ میز توالت و اونقدر روی پنجه پا بلند می شه تا بالاخره دستش به لوازم آرایش من برسه و بریزدشون پایین، و خلاصه هر کاری می کنه که نذاره یه لحظه خواب به چشم من بیاد. یه بار همینطور که دراز کشیده و چشمامو بسته بودم، احساس کردم داره صدام می کنه. نگاش کردم دیدم رفته سراغ یه قاب عکس از من و باباش(مال عروسیمون) که روی عسلی کنار تخت گذاشته بود. همونطور که نگاهش به من بود، با انگشتهای کوچولوش به عکس اشاره می کرد و تند تند یه چیزایی می گفت و می خندید.   انگار می خواست بگه مامانی تو اینجا چیکار می کنی؟ متفکر منم دیگه نفهمیدم چطوری پریدم و بغلش کردم و اونقدر چلوندمش که صدای اعتراضش بلند شد.

خلاصه که عالمی داریم با این نخود کوچولو! (به قول باباش) 

 

             

مدتی بود که می خواستیم دوربین دیجیتال بگیریم، اما به دلایل مختلف هی دست دست می کردیم. دیدم داریم به تولد تارا نزدیک می شیم و جشن تولد بدون دوربین دیجیتال مگه می شه؟ خسته شدم بس که با موبایلم از خانم خانمها عکس و فیلم گرفتم. خلاصه دیشب با بابایی رفتیم و یه دوربین canon درست و حسابی گرفتیم.   آخر هفته هم عروسی دختر خاله جونمه و قراره بنده تو این عروسی هم یه ورزش حسابی به تن و بدنم بدم و هم دوربین جون رو یه آب بندی اساسی کنم. آخ جون چه شود!

 

             

 

آخر هفته دیگه تولد تارای گلمه(همزمان با روز پدر). به امید خدا سعی می کنم قبل از تولدش یه پست دیگه بذارم. شاید خاطرات زایمانم رو بنویسم. ببینیم فرصتش پیش میاد یا نه. راستی در اولین فرصت چند عکس خوشمل با این دوربین جدیده از تارا جونم می گیرم و می ذارم تو وبلاگ.

خوب دیگه بقیه حرفها بمونه واسه بعد. نی نی های نانازتون رو از طرف من ببوسید. ماچماچماچماچ

پی نوشت: برای نگهداری تارا به همون دختر پرستاره گفتم بیاد. البته فعلاً زیر نظر مامان داره ازش پرستاری می کنه، تاهم اون قلق کار دستش بیاد و هم تارا بهش عادت کنه. تا بیینیم بعداً چی پیش میاد.

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرناز

سلام خانومی وایییییییییییی که چه پست پر انرژی و شادی[هورا].خوشحالم که همه چیز رو براه شده .[ماچ].

m4u

salam in payam barae tamameh madaran weblog navis mibashad cartoon online majani :) :)adrees ma ra dar web khod darj konid:) پخش فیلم های آنلاین ایرانی و خارجی در m4u m4u.persianblog.ir

Somi mamane Rozana

سلام خانومی.نزدیک شدن دوبارتو تبریک میگم. خوش به حال تارا که مامان به این گلی داره. شدیدا مشتاق دیدن عکسهای نی نی ناز خانوم هستیم.[ماچ]

لیلی

وای هورا!‌چه خبرهای خوبی. زود برگرد و خاطراتتو تعریف کن...از روی این تارامون هم ببوس![ماچ]

آیلا

نیلوفر جونم من از دوران حاملگیت وبلاگت رو می خوندم و لذت می بردم ولی هیچوقت نظر نمی دادم تازه فهمیدم اهواز زندگی می کنی منم ساکن اهوازم ببینم خونتون کجاست من یه دختر 8 ماهه دارم اسمش هم آیلینه خودم هم شاغلم یه مهد خیلی خوب سراغ دارم واسه دخمل گلت آدرس ایمیل من و که داری دیگه اگه دوست داشتی برام یه میل بفرست ببینم کجای اهوازین هر کاری که از دستم بر بیاد واسه دخملت می کنم منتظرت هستم

نندی

مبارکه! همیشه پر انرژی باشی[گل]

هاله مامان ارشیا

بسلامتی عزیزم خیلی خوشحالم[ماچ] انشالله که همیشه پیش هم به خوشی و خرمی زندگی کنین و این دخمل نازت هیچوقت ازت دور نشه[چشمک] چه خوب که براش پرستار گرفتی.بهمین زودی گیرت اومد؟من بیچاره یکساله دنبال یه پرستار مورد اعتماد میگردم اما نیست که[ناراحت]

مریم

سلام نیلوفر جون. بی نهایت خوشحال شدم از اینکه تارای عزیز برگشته پیشتون.[بغل][هورا] ما منتظر عکسای قشنگ تارا جون با دوربین جدید هستیم. در ضمن تولدش هم پیشاپیش مبارک[قلب][گل]

مامان هنا

خیلی خوشحالم که باز هم با این شیرین کوچولو هستی و سرحال اومدی[ماچ][قلب]ببوسش حسابی[ماچ] مخصوصا موقع رقصیدن[چشمک]