اولين دندون و داستان زندگي ما(قسمت اول)

16.gif سلام.16.gif
اول يه خبر مهم از طرف يه مامان نديد بديد: اولين دندون دخمرك من بالاخره هفته پيش(30 دي ماه 86) در اومد. confetti.gif

هوراااااااااااااا 177.gif2vsj1nm.gifloveshower.gif
اونقدر با ديدنش ذوق كردم و بالا پايين پريدم كه انگار جايزه نوبل رو گرفته بودم. studsmatta.gif خلاصه كه روي هر چي مادر نديد بديده سفيد كردم.
از اونجايي كه تارا گلي با در اومدن اين دندون رسما اعلام كرد كه: بابا من غذا مي خوامممم، منهم غذا دادن بهش رو شروع كردم. فعلاً بهش فرني و حريره بادوم و پوره موز مي دم كه اين آخري رو خيلي دوست داره و با اشتهاي تمام مي خوره. Vishenka_09.giflotsocoffee.gif
قربونش برم حسابي شيرين زبون شده و دايره لغاتش(در واقع دايره حروفش) فعلاً شامل: دَ دَ دَ، بَ بَ بَ، وَ وَ وَ (با تشديد روي همه حروف) مي شه. ديشب هم كلي مَ مَ(ما ما) گفت كه من حسابي ذوق مرگ شدم و اساسي چلوندمش.278.gifhug.gif

                229249pcbxcskpt2.gif

  اما اينا قسمتهاي خوب و شيرين ماجراست. قسمت غصه ناك و حرص درآرش اينه كه دخمرك من الان چند هفتست مريضه و خوب نمي شه.37.gif يعني در واقع هر مريضيش كه خوب مي شه، پشت بندش يكي ديگه شروع مي شه.65.gif68.gif
يه مدت كه گلو و گوشش التهاب داشت كه با عث مي شد خوب شير نخوره. بعد از مصرف آنتي بيوتيك يه خورده بهتر شد. ولي بلافاصله بعدش دچار سرخ جوش(Rozeola) شد. علائمش هم چند روز تبه و بعدش هم در اومدن دونه هاي قرمز ريز روي بدن. خلاصه به توصيه دكتر و به خيال اينكه ديگه خوب شده آنتي بيوتيكشو قطع كردم، اما اينبار ديدم دهنش برفك زده و بازم خوب شير نمي خوره. تا اينكه ديروز بردمش يه دكتر ديگه و فهميدم گوشاش همچنان التهاب داره و دوباره بايد يه دوره آنتي بيوتيك مصرف كنه. با توجه به اينكه تو اين چند هفته بينيش هم مرتب كيپ بوده، دكتر مي گفت احتمالاً به چيزي حساسيت داره. خلاصه كه ديگه رسماً دارم خل مي شم. از دست اين مريضيهاي پي در پي روحيم حسابي ضعيف شده. تارا هم كه نه شيرشو درست و درمون مي خوره و نه داروهاشو. قيافه من هم اين روزها اين شكليه: 161.gifcry.gif79.gif

                229249pcbxcskpt2.gif

آخر اين هفته(پنجشنبه 11 بهمن) سالگرد عقد من و همسر جانه. 16.gif17.gif16.gifcongratualtions.gif

به همين مناسبت تصميم گرفتم داستان آشنايي و ازدواج پر ماجرامون رو به صورت سريالي اينجا بنويسم تا هم يادگاري براي روزهاي پيري من و همسر جان باشه، و هم بعدها كه تارا جونم خوندشون، بدونه كه ثمره چه عشق پرشوري بوده. Vishenka_17.gif
امروز قسمت اول اين سريال پخش مي شه(يعني نوشته مي شه). اما اولش ناچارم يه خورده توضيحات مقدماتي بدم، بعد برم سر داستان اصلي. راستي اسم همسرم رو تو داستان مي ذارم جِي جِي(jey jey) كه اسم اختصاري مورد علاقشه. و اما داستان ما:

من و جِي جِي هر دو تو رشته كامپيوتر يكي از دانشگاههاي اصفهان درس خونديم. من ورودي بهمن 76 بودم و اون ورودي مهر 77.
ما تو دانشكدمون يه انجمن داشتيم كه چون انجمن معروفيه اسمشو نمي گم، كه يه وقت نوشته هاي من تبليغ يا ضد تبليغي براش نباشه. ولي از اونجايي كه اين انجمن، تو سرگذشت ما(من و جي جي) نقش مهمي داشته، تو خاطراتم فقط با اسم "انجمن" ازش ياد مي كنم.(چه انجمن انجمني راه انداختم!)
به ماهيت و خوب و بد اون انجمن(در مقياس كشوريش) كاري ندارم، ولي تو دانشكده ما، يه گروه از بچه هاي خيلي باحال و گل دانشكده، يا عضو رسمي اون بودن و يا مثل جي جي به طور داوطلب باهاشون همكاري مي كردن. علي، بهروز، مهدي، حسين، كبري، سارا، سميه و خيلي هاي ديگه كه خدايي همشون از پاكترين و بي ريا ترين بچه هاي دانشكده بودن و جو دوست داشتني و صميميي رو تو اون انجمن ايجاد كرده بودن. علي (مسئول انجمن و صميمي ترين دوست جي جي) مرتب برنامه هاي فرهنگي و اردوهاي جالب تدارك مي ديد كه هميشه مورد علاقه و استقبال زياد دانشجوها قرار مي گرفت. يكي از همين اردوها كه سرنوشت منو عوض كرد، اردوي شيراز بود.
مهر ماه 80 بود و من اوايل ترم 8 بودم كه اعلام كردن يه اردوي تفريحي به مقصد شيراز، از طرف انجمن قراره برگزار بشه. cheerleader.gif

مثل هميشه باحال ترين و اكتيو ترين بچه هاي دانشكده ثبت نام كردن. من قبلاً يه بار اردوي مشهد رو با اين گروه رفته بودم و خاطره خيلي خوبي ازش داشتم. دوست داشتم اينبار هم ثبت نام كنم و برم. اما متاسفانه هيچ كدوم از دوستاي نزديكم از اين اردو استقبال نكردن و منم از اونجايي كه همپايي واسه رفتن نداشتم، با كلي حسرت بي خيال اردو شدم. 80.gif
شبي كه قرار بود بچه ها حركت كنن، جلوي در خوابگاه حسابي شلوغ شده بود. خيلي از دانشجوها براي بدرقه دوستاشون اومده بودن و خلاصه با اون همه جمعيتي كه جمع شده بودن و سرو صداي اتوبوسها، جو شلوغ و هيجان انگيزي ايجاد شده بود. cancan.gif

من و دوستم افسانه(دوست و هم اتاقيه صميميه من كه عضو شوراي مركزيه همون انجمن كذايي تو دانشگاه بود) داشتيم توي محوطه خوابگاه قدم مي زديم كه متوجه شلوغي و هياهوي جلوي در خوابگاه شديم. من كه حسرت رفتن به دلم مونده بود، از افسانه خواستم اقلاً براي بدرقه بچه ها بريم دم در. جاتون خالي بود قيافه منو افسانه رو ببينيد. همچين دوتايي با حسرت به جو شاد بچه ها نگاه مي كرديم كه دل هر بيننده اي برامون كباب مي شد. cryingbig.gif

(لازم به ذكره كه افسانه هم، چون از دانشجوهاي دانشكده ما نبود، نمي تونست تو اين اردو ثبت نام كنه). تو همين موقع علي كه مسئول اردو بود، متوجه ما شد و از اونجايي كه از طريق انجمن با افسانه آشنا بود( و در واقع يه جورايي افسانه از رؤساي علي محسوب مي شد) اومد پيش ما و شروع كردن به سلام و عليك و رد و بدل تعارفات معمول بين دو همكار. علي وقتي فهميد ما چقدر مشتاق اين اردو هستيم ازمون دعوت كرد كه باهاشون همراه بشيم. bdayhat.gif

(البته در واقع افسانه رو دعوت كرد، منو هم به خاطر افسانه مجبور شد دعوت كنه39.gif ) خلاصه اونقدر اصرار كرد كه ما رو حسابي به هوس انداخت. yay.gif اما خوب، ما هيچ آمادگي نداشتيم و نمي شد بقيه رو به خاطر ما معطل كرد. اين بود كه تشكر كرديم و قرار شد فكرامونو بكنيم و اگه تصميم به رفتن گرفتيم، يه جوري خودمونو به بچه ها برسونيم. ديگه خدا مي دونه كه از اونشب تا فرداش، من و افسانه چقدر فكر و مشورت كرديم ببنيم بريم يا نه؟156.gif (آخه هردومون كلي درس و كلاس داشتيم) آخرشم چون نتونستيم خودمون تصميم بگيريم دست به دامن حافظ شديم، ببينيم مي طلبه يا نه؟ (هردومون ارادت خاصي به حافظ داشتيم) جالب بود كه هر چي فال حافظ مي گرفتيم شعرايي مي اومد كه همش معنيش رفتن و تعجيل كردن و ترديد نداشتن بود. 73.gif خلاصه بالاخره دل به دريا زديم، وسايلمونو جمع كرديم، بليط گرفتيم، به علي زنگ زديم و ساعت حركتمونو اطلاع داديم و سرانجام 24 ساعت بعد از حركت گروه، به طرف شيراز راه افتاديم تا به اردو ملحق بشيم. springsmile.gif

اونشب تو اتوبوس از بس هيجان داشتيم تا صبح نخوابيديم و يه سره حرف زديم. من همش به افسانه مي گفتم كه احساس خاصي دارم. حس مي كنم اين اردو سرنوشت منو تغيير مي ده. انگار حافظ برام خوابايي ديده كه اينطور دعوتم مي كنه.17.gif و به اين ترتيب من به اردويي رفتم كه به راستي سرنوشت و آينده مو رقم زد...(ادامه دارد)

                 229249pcbxcskpt2.gif

خوب ديگه منتظر باشيد تا بقيه سرگذشتم رو دفعات بعد براتون تعريف كنم. ني ني هاي گلتونو از طرف من ببوسيد.72.gif46.gif46.gif46.gif46.gif46.gif46.gif72.gif

/ 13 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرنار

مبارکه... زودتر اپ کن می خوام بقيه ی ماجرارو بدونم خوشحال ميشم به منم سر بزنی... نظر يادت نره...

مامان نی نی ناز

ايشالله که تارا جون همه دندوناش در بياد و شما هم در کنارش اينطوری ذوق کنی به قول فرناز زود آپ کن تا بقيه داستان بدونيم..

سحر مامان کيارش

اولین دندون تارا جون مبارک باشهببوسش وروجکت رو. لطفاٌ ادامه داستان رو زود زود بيا بنويس

سحر مامان اميررضا

سلام!! دندون تارا جون مبارک باشه!! منم سر هر دو تا دندون اميررضا کلی ذوق زده شدم. اين طبيعيه. انشاا... كه مريضيهاش هم زوده زود تموم شه. براش صدقه كنار بذار. سالگرد ازدواجتون هم مبارک باشه. انشاا... ۱۲۰ سال کنار دخترک ملوستون با سلامتی و خوشی زندگی کنید

مامان نازنين

دندون عسل خانم مبارك باشه انشاا... حالش هم زود زود خوب ميشه . داستانت هم خيلي جالب بود از يه طرف منو ياد اروهاي باحال دانشگاه انداحت از يه طرف ياد جريان ازدواج خودم زود بيا بقيه شو بگو ت

فرناز مامان مانی

سلام خانومی. دندون تارا خانوم گل مبارک باشه . الهی بگردم. چرا کوچولوی عسلی مریض شده؟ ایشاا... زودی خوب خوب میشه. چه کار خوبی کردی داری خاطره آشنایی با همسرت رو مینویسی. من رو یاد دوران دانشگاه و آشنایی خودم و رضا انداختی. آخه ما هم هر دو هم دانشکده ای و البته همکلاسی بودیم... منتظرم بیای بقیه خاطره رو بنویسی مواظب دختر نازت باش

ريحانه

سلام نيلو جان دندون تارا جونم مبارک باشه يک نون خور هم بهتون اضافه شده ديگه. زود بقيه داستان هم بگو تو خماری مونديم. راستی تولد يکسالگی وبلاگت هم مبارک. اين مدت خيلی کار داشتم به همه سر زدم ولی کامنت نزاشتم. بووووووووووووس برای تارا گلی

ققنوس

سلام دندون در آوردن دختر ناز مبارك باشه راستش من عين اين مادر بزرگها فكر كنم بچه نظر داره براش صدقه كنار بذار و اسپند دود كن انشاالله سالهاي سال در كنار هم شاد و سلامت باشيد اجازه هست لينكت كنم؟

ليلی

وای من مردم از دلواپسی... پس کی بقيشو ميگی؟ راستی دندون خانومی هم مبارک باشه عزيزم...تارا جون می بوسمت...