16.gif سلام16.gif
بالاخره دوران خوش خوشان ما هم تموم شد و از امروز اومدم سر كار.37.gif تو اين چند ماهي كه نبودم ظاهراً يه كارآموز از كامپيوتر من استفاده مي كرده كه اونم نرم افزارهاي كاري منو پاك كرده و هر چي خودش دوست داشته نصب كرده. 69.gif حالا من بيچاره بايد از نو همه اون نرم افزارها رو نصب كنم. با اين اوضاع احتمالاً يه چند روزي طول مي كشه تا بتونم كارمو عملاً شروع كنم. منم تصميم گرفتم در راستاي دهن كجي به رؤساي اداره191.gif95.gif ، امروز همه وقتم رو به وبگردي و وبلاگ نويسي اختصاص بدم، تا اونا باشن كه كامپيوتر منو دست هر كسي ندن. 49.gif

                                    486971d2hl6el81k.gif

تارا جونم الان خونه پيش مامان بزرگشه. راستش قرار بود تارا رو بذارم مهد. اما با توجه به مريضيهايي كه اين روزا شايع شده، ترسيدم. مامانم هم اصلاً دلش نمي اومد نوه عزيزشو بسپريم دست چند تا غريبه كه معلوم نيست چطور بهش رسيدگي كنن.17.gif اين بود كه بعد از كلي فكر كردن و برنامه ريزي، تصميم گرفتيم يه مدتي تارا رو نوبتي نگه داريم. يعني چند روز در هفته مامان بياد و نگهش داره. يكي دو روز هم من مرخصي بگيرم و خونه بمونم. حالا ببينيم تا چه حد اين تصميم عملي و شدنيه. اگه ديدم خيلي مشكله و مامان اينطوري اذيت مي شه، مي گردم دنبال يه مهد خوب.

                                   486971d2hl6el81k.gif

امروز صبح كه مي خواستم بيام دلم حسابي گرفته بود.258.gif تارا كه واسه شير خوردن بيدار شد، همچين بغلش كردم و بوسيدمش كه انگار مي خواستم سفر قندهار برم. تو اين مدت خيلي بهش وابسته شدم. يكي دو ساعت كه ازش دور باشم بي اختيار به دلشوره مي افتم. همش نگرانم كه الان چيكار مي كنه؟ اون هم خيلي به من وابستست.278.gif با اينكه مامان اينارو كاملاً مي شناسه و باهاشون جوره، اما همچين كه چند ساعت منو نمي بينه مي زنه زير گريه و بهانه گير مي شه. يه بار گذاشتمش پيش خواهرم و رفتم بازار. اون هم تارا رو برداشته بود و رفته بود خونه داييم كه مثلاً اونجا دور و ورش شلوغ باشه و بهانه نگيره. يه ساعت بعد زنگ زدن به موبايلم كه خودتو برسون كه تارا هيچ جوري آروم نمي شه.161.gif منم بدو بدو رفتم خونه داييم و ديدم تارا بغل زن داييمه و از شدت گريه رنگش كبود شده. نگو محيط اونجا واسش ناآشنا بوده، ديگه حسابي غريبي كرده بود. خلاصه بغلش كردم و كلي واسش حرف زدم و شعر خوندم تا آروم بشه. حالا مگه آروم مي شد؟ انگار حسابي از دستم شاكي بود. چون تا چشمش بهم مي افتاد دوباره مي زد زير گريه. خلاصه كه پدرم در اومد تا آروم شد. البته وقتي خونه خودمون باشه و مامان اينا دور و ورش باشن زياد بي تابي نمي كنه، اما نگرانم كه سر كار اومدم باعث آزار بچم نشه. الهي فدات بشم ماماني! مي دوني كه دلم نمي ياد يه لحظه تنهات بذارم. اما چه كنم كه با اين همه قسطي كه داريم مي ديم مجبورم بيام سركار.

                                    486971d2hl6el81k.gif

عسلك پنج ماهه من هر روز در حال تغييره و مرتب كاراي جديد ياد مي گيره.89.gif غلت زدنش ديگه حسابي حرفه اي شده. وقتي مي چرخه رو شكم، چنان شروع مي كنه دست و پا زدن كه انگار افتاده تو آب. فكر مي كنم اينا مقدمه سينه خيز رفتن باشه. آخ كه دلم ضعف مي ره واسه اون موقع كه بخواد سينه خيز و چهار دست و پا بره.43.gif46.gif
تازگي ها ياد گرفته پاهاشو با دست مي گيره و سعي مي كنه ببره به سمت دهنش. اما هنوز موفق نشده. عوضش هر چيز ديگه اي كه به دستش برسه، با سرعت نور و قبل از اينكه من بتونم عكس العملي نشون بدم، مي ذاره تو دهنش.210.gif265.gif
هنوز خبري از دندون نيست، اما لثه هاش خيلي اذيتش مي كنن. دائم دستشو با حرص مي كنه تو دهنش و ناله مي كنه.254.gif با انگشت كه لثه هاشو ماساژ مي دم كلي خوشش مي ياد و كيف مي كنه. اما تا دستمو بر مي دارم دوباره ناله رو سر مي ده.
وقتي سر كيف باشه همچين از ته گلو آواز مي خونه كه انگار داره اپرا اجرا مي كنه. حيف كه پاواروتي به رحمت خدا رفت، وگرنه دخترمو مي فرستادم وردستش تا استعداداي بي نظيرش هدر نرن.17.gif38.gif
خيلي شيطون و باهوش شده. مي دونه كه از چه كاراييش خوشمون مي ياد، دائم سعي مي كنه همون كارا رو تكرار كنه. مثلاً همين آواز خوندن يا خنديدن با صدا. تا مي بينه حواسمون بهش نيست يهو مي زنه زير آواز يا با صداي بلند مي خنده و ذوق مي كنه تا ما متوجش بشيم و باهاش بازي كنيم.289.gif70.gif
چند وقت پيش يه چكاپ كلي بردمش. آزمايش خونش نشون مي داد يه خورده كم خونه. من هم به دستور دكتر قطره آهنشو شروع كردم. طفلك با اينكه خيلي از مزش بدش مياد ولي مي خوره و هيچ بهانه اي هم نمي گيره.
وقتي مي خوايم غذا بخوريم همچين با ولع به غذاها نگاه مي كنه و دست و پا مي زنه كه به هوس افتادم كم كم غذاي كمكيشو شروع كنم.91.gif تا حالا چند بار مزه ميوه ها رو بهش چشوندم. اولش خيلي ذوق مي كنه، اما تا مزشو حس مي كنه دهنشو با يه حالت با مزه جمع مي كنه و قيافش تو هم مي ره. فرقي هم نمي كنه كه مزه شيرين باشه يا ترش.
دوستاي گلم! شمايي كه تجربتون از من بيشتره، ممنون مي شم اگه در مورد شروع غذاي كمكي و نوع خوردني هايي كه مي تونم بهش بدم راهنماييم كنيد و تجربه هاتون رو در اختيارم بذاريد.

                                     486971d2hl6el81k.gif

راستي امروز تولد همسر جونمه. 06.gifهر سال شب يلدا جشن ما به اين مناسبت رنگ و رونق ديگه اي داره. امسال قرار بود سه نفري جشن بگيريم، اما متاسفانه پدر شوهرم مريض شد و همسر جون مجبور شد بره شهر خودشون. 52.gif
همسر عزيزم تولدت خيلي خيلي مبارك باشه.16.gif49.gif16.gif اميدوارم صد و بيست سال سايت بالاي سر من و دخترمون باشه.16.gif11.gif11.gif11.gif11.gif11.gif11.gif16.gif
واي خدا دلم واسه عروسكم يه ذره شده. من چه جوري مي خوام از اين به بعد بيام سر كار؟254.gif فعلاً تا بعد.

                                    486971d2hl6el81k.gif

پ ن 1: قابل توجه دوستان اينكه بنده از يك ماه قبل از زايمان تشريف بردم مرخصي كه در كل مي شه همون شش ماه.
پ ن 2: هنوز فرصت نكردم عكساي دخمري رو كامپيوتر اداره بذارم. بنابراين در مورد عكس فعلاً  شرمنده همگي دوستان هستم. ايشالله به محض اينكه بتونم عكساي جديد دخمركم رو مي ذارم.

/ 23 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان نازگل

اولنش تولد همسرتونو تبريک ميگم خانمی..بعدشم الهی کاملا درکت ميکنم ولی باور کن اونقدر زود به اين جو دور بودن از تارای گل عادت ميکنی که خدا می دونه مخصوصا که پيش مامانته خانمی..در مورد نوشتهايوبم خودمم همين حسو دارم نمی دونم چرا گرفته ام دلهره داره پست بعديمو بخون

مامان نی نی ناز

سلام عزيزم. ممنون از لطفت. خوشحال ميشم که باز هم به ديدن من و نی نی ناز بيای. در ضمن دخملت خيلی خوردنيه هاااااا

زهرا مامان ريحانه

سلام خانومی ميدونم که اين روزا برات خيلی سخته اونم دوری از دختری به اين ماهی و گلی ولی حتما خدا کمک ميکنه و دختر نازت هم ميدونه که مامانش ميره اداره اروم ميشهتولد همسرت هم مبارک مهم اينه که دلاتون با هم بوده

زهرا مامان ريحانه

در مورد غذای کمکی هم ميتونی شروع کنی از حريره بادم و يا لعاب برنج .. البته روز ای اول فقط در حد چند قاشق مربا خوری ..همين طور هر روز اضافش کن و تا ۶ ماهگی که بتونه روزی يک وعده کاملو بخوره ... بعد از اونم پوره سيب زمينی خيلی خوبه ... وقتيم شروع ب دادن غذا کردی حتما جای روغن از کره استفاده کن چون تارا هم مثل ريحانه کمی کم خونه از ماه ۶ به بعد از ماهيچه بيشتر استفاده کن ماهيچه رو بپز وقتی پخت توی همون ابش چند قاشق برنج و کمی کره بيز تا با هم بپزن .. سوپشم همين طور ... حليم هم اگه با ماهيچه بتونی بهش بدی واقعا غذای خوبيه اما پيشنهاد ميکنم جای اين غذاهای کمکی حاضری همون حريره و لعاب برنج خودتو جزو اولين غذاهاش بذاری روزی چند قاشم اب جوشيده سرد شده بهش بده .. برنامه ريحانه رو دارم پيداش که کردم برات مينويسمشون....

مامان هنا

به به به نيلوفر خانم چه عجب! اميدوارم که تارا خوشگل ما بتونه با شرايط جديد خودش رو وفق بده! البته فکر می کنم برای مامان ها دوری از بچه شون مشکل تر باشه اما خوب زود عادت می کنند. تولد همسرت هم مبارک باشه! تارا رو ببوس

ريحانه

سلام نيلو جون ايشالا که زود زود زود به شرايط جديديت عادت کنی. تارای گلم رو ببوس.

بيتا مامان ايليا

سلام عزيزم. من وقتی ايليا پنج ماه و نيمش بود غذای کمکيش رو شروع کردم با فرنی و از يک قاشق مرباخوری و هر روز بيشترش کردم. بعد از يک هفته حريره بادوم بهش دادم. سرلاک و بلدين هم ميدادم. البته الان ديگه نميدم و سعی ميکنم براش فرنی درست کنم صبحها با زرده تخم مرغ و عصرها با موز و گردو

مامان نی نی تپل

سلام مامان تارا عيدتون مبارک انشا الله که خودتون و تارا جون حالتون خوب خوب باشه مثل اينکه از وقتی رفتين سر کار ديگه وقت نداريد به سر و وضع خونه تون برسيد (منظورم وبلاگتونه) اگه وقت کرديد به ما هم سر بزنيد خوشحال ميشيم

سحر مامان اميررضا

سلام نيلوفر جون می‌دونم چقدر سخته که تارا کوچولو رو بذاری و بری سر کار. انشاا... که بچه ی خوبیه و کم کم با شرایط جدیدش کنار میاد و تو هم کم کم عادت می‌کنی. در مورد غذای کمکی هم می‌تونی بهش لعاب برنج بدی و کم کم چیزای دیگه اضافه کنی. به سایت دکتر سلطانزاده هم یه سر بزن. تارا جون رو از طرف من ببوس