خاطره نویسی

(این پست طولانیه و ممکنه خوندنش خارج از حوصله شما باشه. پیشاپیش به خاطر طولانی بودنش ازهمگی عذر می خوام و توصیه می کنم در صورت گرفتاری و کمبود وقت از خوندنش صرف نظر کنید.)

سلام.

بعضی خاطرات تو زندگی آدم اونقدر مهم و تاثیر گذارن که هیچ جوری نمی شه فراموششون کرد. اما با اینحال برای اینکه در گذر زمان جزئیاتش از ذهن پاک نشه، بهترین کار ثبت کردنشونه.

امروز می خوام خاطرات مادر شدنم رو بنویسم. خاطرات روزی که دوباره متولد شدم. روزی که خدا بزرگترین معجزه هستی رو به من نشون داد. اما برای اینکار باید به کمی قبلتر برگردم. به روزی که برای اولین بار تصمیم به مادر شدن گرفتم:

اولین بار اردیبهشت سال ٨۵ بود که به فکر بچه دار شدن افتادم و پیشنهادم رو با شوشو مطرح کردم. اون موقع ۴ سال و اندی از عقدمون می گذشت و یه سالی می شد که زیر یه سقف باهم زندگی می کردیم. اون روزها شوشو داشت آخرین روزهای سربازیشو می گذروند و هردومون امیدوار بودیم بتونیم تا قبل از اومدن بچه سر و سامونی به وضعیت زندگیمون بدیم. نمی دونم چطور شد که خیلی ناگهانی و بدون برنامه ریزی تصمیم گرفتیم صاحب فرزند بشیم. به هرحال متاسفانه یا خوشبختانه خیلی زود به خواستمون رسیدیم و خرداد همون سال متوجه شدم که باردارم. وای که چه حالی داشتم. وقتی داشتم بیبی چک رو تست می کردم از شدت هیجان دستام می لرزید. با چه شوق و ذوقی به مامان اینا خبر دادم. در عرض چند دقیقه تمام فامیل خبر دار شدن. خاله هام پشت سر هم زنگ می زدن و قربون صدقه اون نقطه کوچولو می رفتن. آخه بچه من اولین نتیجه خانواده مادریم می شد و به همین دلیل حسابی عزیز بود. اولین بار که سونو رفتم چقدر ذوق داشتم. اما چهره دکتر نشون می داد که نتیجه سونو چندان جالب نیست. در واقع بعد از شش هفته هنوز خبری از قطب جنینی نبود و سن بارداری از اونچه که من می گفتم خیلی کمتر بود. کم کم متوجه شدم که هیچ ویاری ندارم و حالاتم اصلاً شبیه یه زن باردار نیست. سونو های بعدی هم رشد جنین رو خیلی کند نشون می داد. دکتر می گفت باید قبل از بارداری کمی تقویت می کردی و از چند ماه قبل هم فولیک اسید مصرف می کردی. کم کم از اینکه بدون برنامه و از روی یه هوس ناگهانی باردار شده بودم، پشیمون شدم. تازه می فهمیدم مادر شدن به این راحتی ها هم نیست. روز مادر اون سال چقدر خوشحال بودم که خودم مادر هستم و یه جنین تو شکم دارم. اما فردای اون روز، از صبح دچار دل درد و خونریزی شدم. فوری رفتم سونو و دکتر که مرد خیلی با تجربه ای بود با دیدن وضعیتم و مقایسه با سن بارداری، آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت این بارداری به نتیجه نمی رسه و جنین به زودی سقط می شه.

باورش برام سخت بود. می دونستم جنینی که اینقدر ضعیف باشه نمی تونه تبدیل به بچه سالمی بشه.  می دونستم خواست خدا و مصلحت اینطوره. اما با اینحال امیدوارم بودم معجزه ای اتفاق بیفته. تا شبش با دردهام کلنجار می رفتم و همچنان امیدوار بودم. اون شب از شدت درد خوابم نمی برد. سردم بود و به خاطر درد زیاد، دلم یه جای گرم می خواست. نمی تونستم هوای کولر گازی رو تحمل کنم. بدون اینکه کسی رو بیدار کنم اومدم بیرون. درد بی تابم کرده بود و نمی تونستم یه جا بشینم. مسیر بین هال و حیاط خونه مامان اینا رو بارها و بارها طی کردم و تو اون سکوت نیمه شب تا تونستم با خدای خودم راز و نیاز کردم. کم کم درد امونم رو می برید و بی طاقتم می کرد. بالاخره سرنوشتم رو پذیرفتم. رو به آسمون کردم و گفتم خدایا راضی ام به رضای تو. همون لحظه احساس کردم چیزی ازم دفع شد. انگار اون جنین کوچولو واسه رفتن، تا اون لحظه منتظر اجازه مادرش مونده بود. تا چند لحظه تو شوک بودم و نمی دونستم چه اتفاقی افتاده. اما وقتی بالاخره از شوک در اومدم، خیلی آروم بودم. آرومتر از اونچه که انتظار داشتم. نمی دونم از کجا به ذهنم رسید که اون جنین رو دفن کنم. همون شبانه بدون اینکه کسی رو بیدار کنم، تو خاک باغچه دفنش کردم و خوابیدم. فرداش وقتی به مامانم گفتم که شب قبل چه اتفاقی افتاده، طفلک اولش شوکه شد. بعد هم حسابی دعوام کرد که آخه دختر نادون چرا منو بیدار نکردی؟

خلاصه این جریان گذشت و بعد از دوهفته دوران نقاهت، به توصیه دکتر شروع کردم به تقویت کردن و مصرف قرص فولیک اسید. طبق نظر دکتر، برای بارداری مجدد باید حداقل سه ماه صبر می کردم. اینبار می خواستم با برنامه ریزی پیش برم تا نتیجه بهتری بگیرم. ماه رمضان اون سال حس و حال خاصی داشتم. روزه هام بیشتر از هرسال به دلم می چسبید و هر شب به درگاه خدا دعا می کردم که به من لیاقت مادر شدن رو عطا کنه. طبق برنامه قرار بود یکماه بعد برای بچه دار شدن مجدداً اقدام کنیم. اما یه حسی ته دلم رو قلقلک می داد: چی می شه اگه تو این ماه باردار بشم؟ ماهی که در اون هم جسممون پاک و تطهیر شدست و هم روحمون صیقل خورده. و بچه ای که نطفش در این ماه بسته بشه حتماً موجود پاک و دوست داشنتیی خواهد بود. یکروز به پایان اون ماه عزیز مونده بود. شبش وضو گرفتیم، نماز خوندیم، به درگاه خدا دعا کردیم و ازش خواستیم بهترین رو نصیبمون کنه. و اون هم دعامون رو بی جواب نذاشت.

دو هفته بعد فهمیدم که باردارم. و اینبار همه چیز نشان از یه بارداری مطمئن داشت. آمارها با دفعه قبل خیلی متفاوت بود. جنینی که در بطن من بود خیلی سریع و خوب رشد می کرد. البته تجربه دفعه قبل باعث شده بود که اون اوایل به همه چیز به دیده تردید نگاه کنم و براش ذوق و شوق زیادی نشون ندم. اما وقتی ویارهای کلافه کننده شروع شد کم کم حضور قوی کودکم رو با تمام وجود باور کردم. بعد از اون، هر لحظه از دوران بارداریم رو با لذت تمام در خاطرم ثبت می کردم و هر لحظه خدا رو به خاطر لطف بی کرانش شکر می کردم.

 

                  

طبق پیش بینی دکتر قرار بود ٢۴ تیر زایمان کنم. برای زایمانم اومدم شهر خودمون تا هم پیش مامانم اینا باشم و هم تحت نظر خالم که ماماست زایمان کنم. روزهای آخر، تحمل همه چیز سخت و طاقت فرسا شده بود. از طرفی برای دیدن دخترم و در آغوش گرفتنش بی تاب بودم و از طرف دیگه وحشت و استرس زیادی نسبت به زایمان طبیعی داشتم. شبها وروجکم که انگار جا رو برای ورجه وورجه هاش حسابی تنگ می دید، با هر کش و قوسش درد شدیدی رو به جانم می ریخت و باعث می شد احساس کنم لحظه دیدار فرا رسیده. اما در پایان هر شب و با طلوع آفتاب دردها هم آروم می گرفت و دخترک من راحت و آسوده به خواب می رفت. وقتی  بالاخره تاریخ موعود فرا رسید و از اومدن دخترک من خبری نشد، به دکتر مراجعه کردم و پس از تحمل لحظاتی نفرت آور و غیر قابل تحمل(از هیچ چیزی به اندازه معاینه داخلی بدم نمیاد) فهمیدم که احتمال داره برای زایمان طبیعی با مشکل مواجه بشم. بنابراین تصمیم گرفتم ریسک نکنم و هر چه زودتر به این همه اضطراب و استرس پایان بدم. خودم از دکتر خواستم که سزارین بشم و قرار رو برای روز سه شنبه ٢۶ تیر ماه گذاشتیم.

روز موعود ساعت ٧ صبح مامانم از زیر قران ردم کرد و من به تنهایی راهی بیمارستان شدم.(البته بابام تا دم بیمارستان همراهم بود) اونجا خالم منتظرم بود و با وجود اون نیاز به همراهی کس دیگه ای نبود. قرار بود مامان و خواهرم و بقیه خاله هام یکی دو ساعت بعد بیان بیمارستان. خالم مسئول درمانگاه زنان همون بیمارستان بود و همه همکاراش به خاطر مراجعات مکررم به اونجا منو می شناختند و هوامو داشتن. تو درمانگاه وزن و فشار خونم رو چک کردن و به صدای قلب بچه گوش دادن. در همون حین هم خاله کارهای پذیرش منو انجام می داد. ساعت ٩ همراه خاله رفتم طبقه بالا، بخش جراحی، تا برای عمل آماده بشم. خانمی که برام سرم وصل کرد و کمک کرد تا لباس مخصوص عمل رو بپوشم، هرکاری رو با بسم الله شروع می کرد و در تمام مدتی که مشغول انجام کارام بود زیر لب قران می خوند و صلوات می فرستاد. بعد هم با کلی دعا راهیم کرد. این کارش خیلی بهم آرامش داد و باعث شد تمام استرسم از بین بره. وقتی به اتاق انتظار قبل از عمل رفتم متوجه شدم به جز من خیلی های دیگه هم تو نوبت عمل هستن. که البته فقط من و یه خانم دیگه واسه زایمان اونجا بودیم و بقیه عملهای کوچیک داشتن. حدود نیم ساعت هممون تو یه اتاق منتظر بودیم تا اتاقهای عمل آماده بشه. خانمهای مسن تری که تو جمع بودن واسه ما دو نفری که زایمان داشتیم دعا می کردن و بهمون دلگرمی می دادن. بالاخره ساعت ١٠ خاله اومد دنبالم و همراهش به اتاق عمل رفتم. با دیدن تخت عمل و چراغها و دم و دستگاه دور و برش، تمام آرامشم رو از دست دادم و یهو دچار دلشوره شدم. بدنم می لرزید و تنها چیزی که بهم قوت قلب می داد حضور خاله بود. پرستاران و کادر اتاق عمل، در کمال خونسردی و بدون توجه به من که مضطرب روی تخت نشسته بودم، مشغول آماده کردن وسایلشون بودن و در همون حین باهم گپ می زدن و می خندیدن. با اومدن دکتر بیهوشی که مرد جوان و خوش مشربی بود، فضای اتاق عمل شادتر و پر سر و صداتر شد. دکتر سر به سر همه  و از جمله من می ذاشت. و همین باعث شد کم کم استرسم از بین بره. دکتر نظرم رو در مورد بیهوشی پرسید و من گفتم که بی حسی موضعی رو ترجیح می دم. اونم با کلی خنده و شوخی آمپول بی حسی رو تو کمرم زد که من اصلاً دردی حس نکردم. بلافاصله روی تخت خوابوندنم و تو ثانیه های بعد من با یکی از عجیبترین تجربه های زندگیم روبرو شدم. خیلی سریع بدنم بی حس شد  و متوجه شدم که از زیر قفسه سینم به پایین چیزی حس نمی کنم. به خواست خودم بعد از بی حسی برام سوند وصل کردن. برای چند لحظه تنفسم دچار مشکل شد و احساس کردم دارم خفه می شم. بلافاصله حالت تهوع بهم دست داد و چند بار عق زدم. اما خدا رو شکر بالا نیاوردم. حسابی ترسیده بودم ولی به توصیه پرستار مرتب نفس عمیق می کشیدم تا بالاخره بعد از یک دقیقه به حال طبیعی برگشتم. بعد از اون سعی کردم ریلکس باشم و منتظر قشنگترین لحظه زندگیم. جالب بود که خانم دکتر و پرستارا در حین عمل هم دست از وراجی و بگو بخند بر نمی داشتن. انگار مثلاً مشغول سبزی پاک کردن بودن، نه یه عمل جراحی. البته دکترم کارش عالی بود. بی نهایت فرز و دقیق. و من به توصیه خالم اون رو انتخاب کرده بودم. خاله روبروم ایستاده بود و مرتب با لبخند بهم روحیه می داد. چیزی نگذشته بود که احساس کردم دارن به زیر قفسه سینم فشار میارن و بعد ناگهان صدای یه گریه کوتاه رو شنیدم. چیزی شبیه صدای گربه. وای خدای من باورم نمی شد. دلم از شوق داشت می ترکید. می شنیدم که می گفتن یه بچه سالم و خوشگله. خدایا شکرت. نمی دونم حالم رو در اون لحظه چطور توصیف کنم. فقط کسانی منو درک می کنن که خودشون اون لحظه رو تجربه کرده باشن. احساس سبکی و آرامش عجیبی می کردم. آوردنش جلوی صورتم و من فقط یه لحظه دیدمش که داشت معترضانه دست و پا می زد. سفید بود مثل یه گوله برف و بی نهایت پاک و تمیز. مثل یه مروارید می درخشید. دلم می خواست یه دل سیر ببینمش. اما قبل از اینکه صدایی از گلوی خستم در بیاد، بردنش تا کاراشو انجام بدن.
و من اعتراضی نکردم. خسته بودم و دلم می خواست بخوابم. عمل زود تموم شد و من در حالتی بین خواب و بیداری فهمیدم که به اتاق ریکاوری برده شدم.  اونجا کم کم حس دست و پام برگشت و بعد از اون منتقلم کردم به بخش. از آسانسور که پیاده شدم چهره خندان مامان و خواهر و خاله هام رو دیدم که اومدن بالای سرم و تند تند می بوسیدنم و اشک شوق می ریختن. چقدر خوشحال بودم. پرسیدم دیدینش؟ گفتن وای نمی دونی چقدر نازه. چقدر سفید و توپولیه. دلم غنج زد واسه بوسیدنش. به خاطر داشتن پارتی(خالم)  یه اتاق اختصاصی بهم دادن. یکی دو ساعت اول به خنده و شوخی و ملاقات اطرافیان گذشت. شوشو (که به خاطر کارش نتونسته بود موقع زایمان پیشم باشه) زنگ زد و با صدایی که از شوق می لرزید بهم تبریک و خسته نباشید گفت. کم کم علائم بی حسی به طور کامل از بین رفت و دردها شروع شد و متاسفانه دختر کوچولوی منو درست همون موقع آوردن. چهرش برام ناآشنا بود. نمی فهمیدم شبیه کیه؟ آخه صورتش اونقدر پف داشت که چشماش بادمی شده بود. از طرفی درد باعث می شد تنونم با لذت نگاش کنم. بهم گفتن تو سرمم مایعی تزریق کردن که باعث انقباض و جمع شدن سریع رحم می شه. نمی دونم همه جا اینکارو می کنن یا نه؟ من خودمو واسه دردهای بعد از عمل آماده کرده بودم. اما این درد چیز متفاوتی بود. کشنده و کلافه کننده. من آدم کم تحملی نبودم(لااقل تجربه سقط جنینم اینطور نشون می داد)، اما این درد چنان امونم رو بریده بود که حدود ٧ ساعت به خودم می پیجیدم و حتی برای ثانیه ای نمی تونستم دست از ناله بردارم. هیچ مخدری هم نمی تونست آرومم کنه. بالاخره بعد از هفت ساعت راضی شدن به مسئولیت خودم یه آمپول مسکن قوی بهم بزنن تا سرانجام دردم آروم شد. تازه بعد از اون متوجه شدم که دختر کوچولوم بی حاله و شیر نمی خوره. یعنی من که هنوز شیری نداشتم که بهش بدم. شیر خشک رو هم معدش تحمل نمی کرد. پرستارا توصیه می کردن بذاریمش یه شب زیر دستگاه باشه و بهش سرم بزنن تا سرحال بیاد. اما من به هیچ وجه دلم نمی اومد و قبول نکردم. اون شب تا صبح من و مامان نتونستیم بخوابیم. تارا هر نیم ساعت بیدار می شد و یه گریه کوچولو می کرد. بعد از کمی تقلا برای شیر خوردن هم مجدداً می خوابید. صبح که شد یه پرستار کمکم کرد تا از جا بلند شم و شروع به راه رفتن کنم. خیلی سخت بود اما من خودم رو براش آماده کرده بودم. اولین بلند شدنم از روی تخت ربع ساعت طول کشید. اونقدر ضعیف بودم که سرم گیج می رفت و نمی تونستم خودمو نگه دارم. بعد از هر حرکت کوچیکی مجبور بودم نفس تازه کنم. وقتی بلند شدم از شدت ضعف و درد صدام در نمی اومد و منظورم رو با ایما و اشاره به اطرافیان می فهموندم. اون روز تمام مدت کارم در یه چرخه تکراری خلاصه شده بود: آبمیوه و کمپوت خوردن، چند متر راه رفتن و تلاش برای شیر دادن به تارا. شیرم ترشح شده بود، اما سینه* هام نوک نداشت و تارا نمی تونست شیر بخوره. مامان اینا مشغول رسیدگی به تارا بودن و من با اراده قوی و به تنهایی طول راهروی بخش رو بارها و بارها طی کردم. تا شب راه رفتن من آسونتر و بهتر شده بود، اما شیر خوردن تارا همچنان تعریفی نداشت. دوبار معدش رو شستشو دادن اما فایده ای نداشت. بالاخره شبش ناچار شدم رضایت بدم که تو بخش نوزادان بستریش کنن و بهش سرم وصل بشه. چقدر اونشب اشک ریختم. یادمه فردای اون روز اولین پنجشنبه ماه رجب و شب لیله الرغائب بود. مامان به نیت سلامتی تارا تصمیم گرفت روزه بگیره. دوباره تا صبح هردومون بیدار بودیم. مامان مشغول دعا بود و من هر یکی دوساعت، به سختی و سلانه سلانه خودم رو به بخش نوزادان می رسوندم، چند دقیقه کنار عروسکم می ایستادم، به چهره معصومش که زیر دستگاه بود نگاه می کردم، بغضم رو فرو می دادم و قوبون و صدقش می رفتم. مادرای زیاد دیگه ای اونجا بودن که بچه هاشون مشکلات خیلی حادتری داشتن. راستش با وجود اون بچه های مریض خجالت می کشیدم واسه بچه خودم گریه کنم. می دونستم که تنها مشکل دختر کوچولوی من ضعفه و بس. و این در مقابل مشکلات بقیه چیز مهمی نبود. فردا صبحش دکترم منو مرخص کرد. با اینکه تارا حالش خیلی بهتر بود و موفق شد کمی شیر بخوره، اما نمی ذاشتن مرخص بشه. اگه به اونا بود می گفتن باید تا روز بعد نگهش دارید. ولی من که به نظرم دلایلشون منطقی نمی اومد، تصمیم گرفتم همون روز عصر به مسئولیت خودم ببرمش خونه. دوشبانه روز بود که نخوابیده بودم و نیاز شدید به استراحت داشتم. و از طرفی تو خونه خیلی بهتر می تونستم به دخترکم رسیدگی کنم. خوشبختانه سوپروایزر شیفت عصر بخش نوزادان، بر خلاف شیفت صبح معتقد بود که بچه ای رو که مشکل خاصی نداره، هر چی کمتر تو اون محیط نگه داریم بهتره. و با ترخیصش موافقت کرد. و بالاخره غروب روز پنجشنبه شوشو به یه دسته گل اومد دنبالمون و به اتفاق برگشتیم خونه. و زندگی شیرینمون در کنار دختر گلم رسماً شروع شد. با وجودی که مشکل شیر خوردن تارا همچنان باقی بود و نهایتاً ناچار شدم براش شیرمو بدوشم، اما خدا رو شکر دخترکم روز به روز قوی تر و سرحال تر شد. و حالا تبدیل شده به یه وروجک خوردنی و سراپا شیطنت.ماچقلب

 

                  

خوب اینهم از خاطره نسبتاً طولانی زایمان من. ممنون که حوصله کردید و خوندینش.خجالت امیدوارم خسته نشده باشید.

تولد تارا جونم روز چهارشنبه(مصادف با روز پدر) هست. اما چون اون روز به احتمال زیاد فرصت دسترسی به اینترنت ندارم، تولد وبلاگیشو سه شنبه می گیرم. همتون دعوتید.قلب منتظرتونیم. ماچ

/ 9 نظر / 36 بازدید
زمانه مامان پرهام

وای خاطرات شیرین دوره زایمان تارا را خوندم و کلی لذت بردم از یک طرف اصطراب و از طرفی شوق امیدوارم همیشه و همیشه در کنار شوشو و تارای گل بهترین روزها را داشته باشی پیشاپیش تولد تارای گلم مبارک 120 سالگی تارا جون را جشن بگیری[ماچ]

[گل]

Somi mamane Rozana

سلام. خیلی لذت بردم و برای چندمین بار که این روزا خاطرات مامانارو می خونم اشک توی چشام جمع شد. جالبه که همیشه لحظه دنیا اومدن اون بچه هست که من اشکم در میاد. خیلی قشنگه. خدا برات حفظش کنه و ایشالا که همیشه در کنار هم خوب و خوش باشین.[گل][ماچ]

سحر مامان امیررضا

سلام...چه خاطرات شیرینی...گرچه اون لحظه ها پر از استرس بودن ولی یادآوریشون خیلی شیرینه. پیشاپیش تولد تارا خوشگله رو تبریک می‌گم. انشاالله سالهاي سال در كنار هم سالم و شاد باشيد.[ماچ][گل][گل][گل][خداحافظ]

لیلی

مبارک باشه ... تولدت مبارک باشه کوچولوی خاله! نیلوفر عزیز تو مامان فوق العاده خوبی هستی و شایسته چنین موجود عزیزی. خیلی پست قشنگی بود و واقعا از خوندنش لذت بردم. مرسی که ما رو شریک کردی... یک دل سیر دختر یک ساله مون رو ببوس.[ماچ]

فرناز

سلام خانومی خاطراتت خیلی شیرن بودن . پست زیبایی نوشتی ... من رو برد به پارسال... تولدت مبارک عزیز دلم [قلب][قلب][قلب]

زمانه مامان پرهام

تولد تولد تولدت مبارک مبارک کبارک تولدت مبارک بیا شمعا را فوت کن که صد سال زنده باشی نیلوفر عزیزم تولد نوگل باغ زندگی پرهام عزیز را به شما و تارای گلم تبریک میگم امیدوارم 120 سالگیش را جشن بگیری و همیشه در کنار هم شاد شاد باشید تارای گل را ببوس و بهش بگو خاله زمانه و عمو فرید و پرهام خیلی دوستت دارند و بی صبرانه منتظر دیدارت هستند [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل][گل][گل]

زمانه مامان پرهام

وای نیلوفر جون موقع نوشتن داشتم با همکارم حرف میزدم و از پرهام میگفتم اشتباهی به جای تارا نوشتم پرهام ببخشید خیلی شرمنده اینجا اصلاح میکنم: تولد نوگل باغ زندگی تارای عزیز را به شما مامان خوبش و تارا عروسک قشنگ تبریک میگم شرمنده و بازم میگم ببخشید

ريحانه

من با كلي هيجان اومده بودم پيام بزارم از صبح هي وبلاگت باز نمي شد. تولد تاراي عزيز رو تبريك مي گم. واقعا هيچ چيزي مثل اولين سال تولد به مادر و پدر نمي چسبه. البته بعد روز تولد. خاطراتت هم خيلي جالب و خواندني بود. لذت برم.