می آپیم!+پی نوشت

پی نوشت:

دوست داشتم تا قبل از سال جدید یه پست مفصل بذارم. اما متاسفانه این روزها بی نهایت سرم شلوغه. به امید خدا قراره واسه عید خونواده همسرم مهمونمون باشن و من باید دست تنها هم به خریدهای عید و خونه تکونی برسم و هم به یه وروجک شیطون و بازیگوش رسیدگی کنم. خلاصه که دور از جونتون این روزها عین تراکتور مشغول کارم.

خیلی دلم می خواست به خونه تک تکتون سر می زدم و سال نو رو تبریک می گفتم. اما حیف که فرصتی نیست. امیدوارم کوتاهی منو به بزرگی خودتون ببخشید وتبریک منو از همین جا بپذیرید.

"دوستان عزیز و مهربونم، سال نوتون مبارک باشه. برای تک تک شما نازنینها و نی نی های گلتون سالی پر از سلامتی و آرامش و خوشبختی رو آرزو دارم. دورادور روی ماهتون  رو می بوسم."

***********************************************************

  سلام. 

نزنید بابا! خودم می دونم بازم دیر اومدم. هیچی نمی تونم بگم جز اینکه یه دنیا شرمندم ... راستش دیگه خودمم از این دیر به دیر آپ کردنها خسته شدم. یه عالمه حرف واسه گفتن دارم اما افسوس که فرصت نمی کنم بنویسمشون. و متاسفانه هر روز هم حجم این ناگفته ها بیشتر می شه و بالطبع نوشتنشون سخت تر. درست عین ظرفهای نشسته ای که هر چی بیشتر تلمبار می شن وحشت آدم از شستنشون بیشتر می شه. با این وضع، وبلاگ نویسی شده بلای جونم. واسه هر پستی که می خوام بذارم باید یه پروسه طولانی و زجر آور رو بگذرونم. تا حالا بارها به ذهنم رسیده که بی خیال وبلاگ و وبلاگ نویسی بشم. اما تنها دلیلی که منو تشویق به ادامه دادن می کنه، وابستگی عمیقیه که به این خونه صورتی و همسایه های مهربونش دارم.

- راستش یکی دیگه از دلایلی که باعث می شه اینقدر دیر به دیر آپ کنم اینه که دارم سعی می کنم تو زندگیم تحولاتی ایجاد کنم. مدتها بود(شاید بشه گفت از روزی که مادر شدم) که احساس می کردم عنان زندگیم از دستم در رفته.  وقتی به خودم نگاه می کردم، می دیدم نه مادر چندان مفیدی هستم، نه همسر مهربان و کدبانویی و نه کارمند نمونه ای.  حتی خودم و خواسته های شخصیم رو هم فراموش کرده بودم. الان مدتیه که دارم سعی می کنم به همه چیز نظم دوباره ای بدم. دارم تلاش می کنم مادر مهربان و مفیدی برای دخترم باشم و همینطور همسر کدبانو و همراهی برای همسرم. تو محیط کار هم سعی کردم در عین کم کردن فشارهای کاری، خوش قول و کارآمد باشم. در کنار همه اینها سعی می کنم خیلی بیشتر از قبل به خودم و خواسته هام اهمیت بدم. برای شروع دارم روی اضافه وزنم کار می کنم و تا حدی هم موفق به کم کردنش شدم.(چیزی که همیشه باعث عذابم بود) و حالا احساس می کنم روحیه خیلی بهتری دارم. راستش دوست داشتم تو یه پست جداگانه و به طور مفصل راجع به تجربه های اخیرم براتون بنویسم اما می ترسم اینم بشه مثل بقیه حرفهایی که نگفته تو دلم باقی می مونند. پس فعلاً همین شرح مختصر رو بپذیرید تا بعد.

(ببخشید که فرصت ندارم بین مطالبم ارتباط منطقی ایجاد کنم و مجبورم از این شاخه به اون شاخه بپرم.)

- همونطور که روز شمار بالای صفحه نشون می ده دخترک من یکماهیه که یکسال و نیمگی رو پشت سر گذاشته. با اینکه خیلی برای رسیدن به این روزها خوشحال بودم و انتظارش رو می کشیدم اما از اونجایی که شنیده بودم واکسن یکسال و نیمگی خیلی واکسن دردناک و آزار دهنده ایه، در کنار اون انتظار شیرین یه عالمه دلهره و استرس هم داشتم. اونقدر که حتی شبها کابوسشو می دیدم. آخه من اصلاً طاقت درد کشیدن دختر نازنینم رو ندارم. می دونم که خیلی حساسم اما چه کنم؟ دست خودم نیست.

خلاصه بعد از کلی امروز و فردا کردن و با دو هفته تاخیر بالاخره دخمری رو بردم واسه واکسن. حالا فکر می کنید واکسنش واقعاً همونطوری بود که من فکر می کردم؟ باید عرض کنم: نه خیر، خیلی فرق داشت ... می پرسید چطور؟ عرض می کنم: واکسنش از اونی که تو تصور من بود خیلی خیلی خیلی بدتر بود ... اون یکی دو هفته رسماً پدرمون در اومد از دست این واکسن کذایی و شاید باور نکنید اگه بگم تازه چند روزیه که از دست عوارض لعنتیش راحت شدیم. روز اول که بعد از چند ساعت کم کم پادرد و تب دخترکم شروع شد. دیگه از ظهرش طفلکم یه جا نشسته بود و اصلاً حاضر نبود از جاش بلند شه یا حتی پاشو تکون بده. کم کم تبش هم بالا رفت و نه شربت استامینوفن، نه شیاف، و نه پاشویه، هیچ کدوم اثری در پایین اومدن تب نداشت. طفل معصومم تا فردا صبحش تو تب می سوخت و آروم آروم ناله می کرد. دم دمای صبح بود که بالاخره تبش فروکش کرد و من تونستم بخوابم. البته فرداش هم همچنان پادردش به همراه یه تب خفیف ادامه داشت. نمی دونید راه رفتنش تو اون چند روز چقدر با نمک شده بود. همچین آروم و با احتیاط عین این پیرزنهای 80 ساله لنگ لنگان راه می رفت که آدم دلش ضعف می رفت واسش. 

بالاخره تب و پادردش تموم شد و ماهم خیالمون راحت که آخیش راحت شدیم. اما این راحتی خیال فقط یکی دو روز طول کشید. خانمه تو بهداشت گفته بود از عوارض این واکسن اینه که هفته آینده ممکنه یه سرما خوردگی خفیف بگیره و ما هم منتظر همون سرما خوردگی خفیف! بودیم. چند روز بعد، نیمه های شب بیدار شدم تا طبق عادت همیشگی سری به تارا بزنم و روشو مرتب کنم. دیدم بچه سخت داره نفس می کشه. صدای نفسش مثل ناله کردن بود. دست زدم به بدنش دیدم ای وای مثل کوره داره می سوزه. دیگه بردمش تو هال خوابونمدش رو یه تشک خنک، با بدبختی بهش یه قاشق شربت استامینوفن دادم و شروع کردم با کمک مامان پاشویه دادنش. (راستی یادم رفت بگم تو تموم اون مدت مامان مهربونم کنارم بود و واقعاً اگه اون نبود نمی دونم باید چیکار می کردم. مرسی مامان گلم ) خلاصه یکی دو ساعتی پاشویش دادیم تا بالاخره تبش پایین اومد. از فردای اون شب سرفه شدید و آبریزش بینی هم شروع شد. دیگه حسابی نگران شدم. به خصوص به خاطر سرفه هاش که تا حالا سابقه نداشت. دیگه بماند که با چه حالی بردمش دکتر و چقدر تو دلم دعا کردم که مشکل حادی نداشته باشه. اما دکترش که دیدش گفت هیچ جای نگرانی نیست و این همون عوارض واکسنه(یه سرخک خفیف) و کاملاً طبیعیه. نیاز به هیچ دارویی هم نیست. فقط واسه سرفه هاش شربت دیفن هیدرامین داد. خلاصه با لب و لوچه آویزون رفتیم تو مطب و با لب خندون برگشتیم بیرون.   با اینکه خدا رو شکر مشکلش نگران کننده نبود، اما پدرمون در اومد تا این سرخک مثلاً خفیف دست از سر دخترکم برداشت. تقریباً ده روز طول کشید تا تمام علائمش به خصوص سرفه ها و آبریزش بینیش برطرف بشه.

حالا فکر کنید تو همین هیرو ویر دندونهای نیشش هم داشت در می اومد و دیگه همه چی دست به دست هم داده بود که اشتهاش خانم کوچولوی ما رو به صفر برسونه. تو اون دو هفته دروغ نیست اگه بگم هیچی نخورد. در طول روز فقط یکی دو قاشق سوپ می خورد و نهایتاً 60 سی سی شیر. همین و بس.  دیگه داشتم دیوونه می شدم. اما جالب اینه که تو همون شرایط بی اشتهایی تنها چیزی رو که با میل و رغبت ازش استقبال می کرد شکلات کیندر بود. یا به قول خودش کوکولا.

خلاصه بالاخره اون روزهای سخت و خسته کننده هم گذشت و حالا خدا رو شکر هم حالش بهتره و هم اشتهاش تا حد زیادی بهتر شده.

- این روزها دخترکم خیلی شیرین و خواستنی شده. دلم می خواد تک تک کارها و حرفهاش رو ثبت کنم. اما راستش می ترسم پستم خیلی طولانی بشه و خوندنش از حوصله شما خارج. سعی می کنم تا قبل از عید یه پست اختصاصی از کارهای تارا جونم بذارم. فعلاً چند تا عکس داشته باشید تا بعد: 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت: منصوره عزیزم! چطور می تونم جملات قشنگت رو "پرحرفی" بنامم، وقتی خوندنشون منو به خاطر اینهمه درک متقابل غرق لذت می کنه. ممنونم برای دوستی باارزشت.

/ 52 نظر / 81 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمو باربد...بابا سرخوش....

. ســـــــــــــــــــــلامی به بزرگی دل کوچک کودکان... ___________________-------- _________________.-'.....&.....'-دوست گرامی ... ________________\.................../وبلاگ عمو باربد به روز شد _______________:.....o.....o........; ______________(.........(_............) _______________:.....................:اگه قدم رنجه كنيد... ________________/......__........\ _________________`-._____.- لطفی به این بنده کنید... ___________________\`"""`'/ __________________\......,...../و ما رو شرمنده کنید... _________________\_|\/\/\/..__/ ________________(___|\/\/\//.___)خوشحال میشیم... __________________|_______| ___________________)_ |_ (__شما هم خوشحال میشید... ________________(_____|_____)پس یادتون نره... حتما تشريف بيارين! در ضمن لطفا نظر هم يادتون نره ! www.Amoobarbod.blogfa.com [نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند]

عمو باربد...بابا سرخوش....

. ســـــــــــــــــــــلامی به بزرگی دل کوچک کودکان... ___________________-------- _________________.-'.....&.....'-دوست گرامی ... ________________\.................../وبلاگ عمو باربد به روز شد _______________:.....o.....o........; ______________(.........(_............) _______________:.....................:اگه قدم رنجه كنيد... ________________/......__........\ _________________`-._____.- لطفی به این بنده کنید... ___________________\`"""`'/ __________________\......,...../و ما رو شرمنده کنید... _________________\_|\/\/\/..__/ ________________(___|\/\/\//.___)خوشحال میشیم... __________________|_______| ___________________)_ |_ (__شما هم خوشحال میشید... ________________(_____|_____)پس یادتون نره... حتما تشريف بيارين! در ضمن لطفا نظر هم يادتون نره ! www.Amoobarbod.blogfa.com [نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند]

لیلی مامان یونا

سلام سال نو مبارک سالی خوب و خوش سرشار از موفقیت و سلامتی و خوشبختی براتون آرزومندم [لبخند][گل]

مامان نورا

نیلوفر عزیزم اومدم تا نوروز رو بهت تبریک بگم و دوست داشتم که پست تازه ای ازت ببینم ... گرچه پست تازه ای نبود اما خیلی خوشحال شدم که اگر چه چند خط ، ولی به دوستانت خبر دادی که در صحت و سلامتی هستی و ننوشتنت فقط از روی گرفتاریهای معموله ... امیدوارم همیشه خوب و خوش باشی عزیزم ... سال نوت مبارک ... برات سالی سرشار از شادی و شادکامی و صحت و سلامت ارزو می کنم و امیدوارم در سال جدید به موفقیت های چشمگیری دست پیدا کنی ... روی ماه دخترکمون رو ببوس و منتظر پست جدیدت هستم که می دونم توش یه عالمه خبر جدید واسمون داری [چشمک][ماچ][قلب]

الهام مامان تارا

سلام نیلوفر جان . سال نوتون مبارک. انشااله سال خوبی براتون باشه و بهتون خوش گذشته باشه. تارای ناز رو ببوس خیلی زیاد

فرناز

دندونننننننننننننننننننننننننننن پسرکم دندون دراورده... هورا!!!!!!!!!!!!!!1[هورا]

مامان نازگل

]vh hینقدر دیر دیر اپ میکنی کجایییییییییییییییییییییییییییی[ناراحت] بر عکس نازگل اصلا اذیت نشدئ خدا رو هزاربار شکر واسه هیچ کدوم از واکسناش من و اذیت نکرد اصلا انگار نهانگار واکسن زدم البته تب میومد ولی خیلی خفیف و همون روزم قط[لبخند]ع میشد