16.gif سلام.16.gif

تعجب نکنيد. خودم هستم.نيلوفر مامان تارا. 17.gif همون که دلتون خيلي زود به زود واسش تنگ مي شه.43.gif همون که هر روز شونصدتا کامنت واسش مي ذارين که کجايي و بيا که از دوريت پر پر شديم218.gif  و از اين حرفها.

 چه کنيم ديگه دااااش!!! ديديم دوستان خيلي دلتنگي و بي تابي مي کنن٬ ما هم که خراب دوست و رفيق٬ گفتيم دلشونو نشکنيم و ايندفه زودتر آپ کنيم.282.gif  (جون من اعتماد به نفس رو حال مي کنيد؟!271.gif )

ولي خداييش خيلي همت به خرج دادم ها. بالاخره موفق شدم طلسم ماه به ماه آپ کردن رو بشکنم. 289.gif حالا لطفاْ تشویقم کنید که یه وقت سرخورده نشم.104.gif

خوب البته باید اعتراف کنم علت اصلی این ظهور زود هنگام اینه که بنده چند روزه اومدم شهر خودمون پیش مامانم اینا. و خوب از اونجایی که خاطرخواههای تارا خانم در اینجا زیادند و نوبتی نگهش می دارن43.gif ٬ من می تونم با خیال راحت بیام به وبلاگم سر بزنم.45.gif

                714781gqojdztsoz.gif


 جونم واستون بگه که هفته پیش واکسن های ۴ ماهگی تارا رو زدیم. شکر خدا زیاد بی تابی نکرد. فقط شبش یه خورده تب کرد که اونم زود برطرف شد.

دختر گلم قربونش برم هر روز داره کارای تازه یاد می گیره.74.gif  اونقدر سرعت تغییراتش زیاده که تا بیام به یه رفتارش عادت کنم٬ اون رفتارو فراموش می کنه و کار جدیدی یاد می گیره.89.gif

غلت زدن رو دیگه تقریباْ یاد گرفته. البته فقط نصفش رو. یعنی خیلی راحت می چرخه به روی شکم٬187.gif   اما هنوز بلد نیست برگرده به حالت قبل. روزی شونصد بار می چرخه روی شکم و بعد از کلی تلاش ناموفق برای برگشتن٬ شروع می کنه سر و صدا و ناله کردن که بیاید منو برگردونید. 161.gif اما همچین که بر ش می گردنیم دوباره روز از نو٬ روزی از نو.70.gif  خلاصه که ما شدیم دربست نوچه خانم خانما.162.gif

خنده هاش خیلی عمیقتر و واقعی تر شده.  55.gif تازگی ها خنده صدادار رو هم یاد گرفته. وقتی باهاش بازی می کنم چنان از ته دل و با صدا می خنده که دلم می خواد درسته قورتش بدم. 58.gif حیف که مجبورم از چند وقت دیگه طفلکم رو تنها بذارم و برم سرکار. بمیرم الهی٬ نمی دونم تو مهد کودک پاسخی به اینهمه ذوق و شوقش برای بازی داده می شه یا نه؟ می ترسم اونطور که باید و شاید باهاش بازی نکنند ودخترکم سرخورده بشه.47.gif

از آواز خوندنش بگم که روز به روز حرفه ای تر می شه. و تازه آوازش در هر موقع از شبانه روز یه مدله:

 صبحا که بیدار می شه٬ بدون اینکه گریه یا سرو صدایی کنه٬ شروع می کنه با خودش بازی کردن و در همون حین با یه صدای خیلی آروم آواز خوندن. آوازی که بیشتر شبیه زمزمست.272.gif  انگار که با خودش حرف بزنه. بعد هم که میرم سراغش تا منو می بینه چنان برام می خنده و دست و پا می زنه85.gif  که اول صبحی کلی شارژ می شم و انرژی می گیرم.43.gif

در طول روز وقتی شکمش سیر باشه و جاش هم تمیز٬ بلند بلند و به سبک های مختلف آواز می خونه. گاهی هم اونقدر می ره تو حس که آوازش به جیغ تبدیل می شه. 289.gif می ترسم از دست این آوازهای جیغی تارا خانم٬158.gif  بزودی عذرمون رو از این مجتمعی که الان ساکنیم بخوان.

اماوقتی گشنش باشه یا خوابش بیاد با یه صدای آروم و خیلی مظلوم شروع می کنه غر زدن و ناله کردن. 168.gif اونقدر هم دلسوز گله و شکایت می کنه که جیگر آدم براش کباب می شه.54.gif

 

این چند روزه که اومدیم خونه مامانم اینا٬ گریه ها و بهانه گیریهای شبانش خیلی کمتر شده. در طول روز هم خیلی بهتر و راحتتر می خوابه. طوری که هر کس می بیندش می گه چقدر این بچه مظلوم و ساکته. 36.gif  17.gif حالا نمی دونم واقعاْ بهتر شده یا فقط به علت اینه که دور و برش شلوغه. اما جداْ امیدوارم این حالتش موندگار باشه.

عاشق اینه که براش آواز و لالایی بخونم. حتی اگه در حال گریه خیلی شدید هم باشه٬ همچین که شروع می کنم براش لالایی می خونم ساکت می شه و با یه لبخند ملیح زل می زنه بهم و با دقت گوش می ده.156.gif43.gif

از اینکه کنارش دراز بکشم و باهاش حرف بزنم هم خیلی خوشش می یاد. وقتی نازش می کنم و براش حرف می زنم چنان دقیق به حرفهام گوش می ده که انگار دارم راجع به چه موضوع مهمی نطق می کنم. فداش بشم که از حالا معلومه بچه حرف شنوییه.278.gif

                714781gqojdztsoz.gif/>
 

حالا نوبتی هم باشه نوبت غر زدنه. 114.gif جونم واستون بگه مادر٬ امون از دست این مردم. کاری می کنند که آدم دلش می خواد درخونه رو به روی خودش ببنده و نه جایی بره نه کسی بیاد خونش. 161.gif

می دونم که همتون باهام همدردید. همچین که تارا به بغل پامو از در خونه میذارم بیرون٬ هر کی از راه می رسه یه تزی می ده: چرا کلاه سرش نکردی؟ چرا اینقدر سفت بغلش کردی٬ خفه می شه؟ چرا دستش آویزونه؟ چرا اینجوره؟ چرا اونجوره؟... منم خدایی خیلی سعی می کنم آبروداری کنم و چیزی بهشون نگم. اما تا برگردم خونه کلی اعصابم بهم می ریزه.49.gif  حالا باز غریبه ها یه چیزی می گن و رد می شن می رن. ولی امون از آشناهایی که باهاشون رودربایستی داشته باشی. همچین که می بیننت همشون می شن دایه بهتر از مادر و وظیفه خودشون می دونن به خاطر سهل انگاریهات! سرزنشت کنن. 265.gif

واویلا به روزی که مهمون برات بیاد.همچین که از در میان تو٬ سراغ تارا رو می گیرن. اونم طفلکی اینجور مواقع معمولاْ خوابه. 62.gif اگه مهمونا غریبه باشن که یه خورده حفظ آبرو می کنن و یه نیم ساعتی منتظر می شن تا تارا خودش بیدار شه. اما اگه یه خورده احساس صمیمیت کنن٬ راه می افتن یه راست می رن بالاسر بچم که تو خواب نازه و شروع می کنن بلند بلند ابراز احساسات کردن. 124.gif حالا هر چی من با لبخند زورکی می گم: آخه تازه خوابیده٬ بذارین خودش بیدار می شه...155.gif  مگه گوش می دن؟ دخترک بیچاره منم از سر و صدا بیدار می شه و با وحشت زل می زنه به جماعتی که بالای سرش جمع شدن واسه تماشا. 175.gif  بعد هم بغلش می کنن و شروع می کنن باهاش بازی کردن و انتظار هم دارن دخترکم زودی براشون هنرنمایی کنه.263.gif  تازه هی غر می زنن که این بچه چرا اینقدر اخمو و بداخلاقه؟ چرا نمی خنده؟ چرا اینقدر ساکته؟ بابا آخه امون بدید بچم از شوک در بیاد٬ 161.gif نوبت خنده هاشم می رسه.

خلاصه که مصیبتی داریم از دست این مهمونی ها. طفلی بچم حق داره هر بار که میریم مهمونی یا مهمون برامون میاد٬ بعدش با کلی گریه و غر خوابش می بره. بس که بغل به بغل می شه و تازه باید واسه اونهمه قیافه های ناآشنا بخنده.52.gif

خوب دیگه غر زدن کافیه. سر همتون رو درد آوردم. سعی می کنم دختر خوبی باشم و بازم زود به زود آپ کنم. همتونو دوست دارم. تا بعد.

دختر گلم٬ عشقم٬ قلبم٬ نفسم٬خیلی خیلی خیلییییییییییییییییییییییییی دوست دارم.         16.gif46.gif46.gif46.gif46.gif  46.gif46.gif16.gif

                 714781gqojdztsoz.gif

/ 24 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نندی

درباره ی حرفای آخرت خودتم می دانی که مادرها باهات همدردند ... هر چی بچه بزرگتر میشه نصیحت ها کمتر و در عوض تخصصی تر میشه ! دو سه روز پیش تو خیابون طاها را که خواب بود بغل کرده بودم یک مرد سیبیل کلفت که معلوم نبود اصلن تو عمرش بچه بغل کرده یا نه به من میگه دستش ناراحته!!! جواب دادم نه خوبه !زور داره بعد از یک سال تازه بچه بغل کردن یادت بدند ! خودت رو بزن به بیخیالی بگو چشم اما کار خودت را بکن !!

ليلی

azizam mamnoon babate tosieh haye doostane!hatman beheshoon fekr mikonam....

ندا

سلام مامان تارا خانوم چرا عکس از دختر نازتون نمی زارين؟

ندا

سلام مامان تارا مرسی که به ما هم سرزديد. خيلی ها بهم می گن که گل پسرم شبيه يانگومه !!! من هم مشکلات مشابه تو داشتم با مهمونهايی که می اومدند و مدلی که بچه رو بغل می کردند . از همه بدتر توصيه ها و نصيحتهاشون بود . جالب اينجا بود که مثلا خانوم ميگفت ندا جان فقط همين لباسو تنش کردی و آقا می گفت ندا جان اينقدر اين بچه رو نپوشون عادت ميکنه به زياد لباس پوشيدن !!! فقط سعی کن خونسرد باشی اين روزها ميگذره و آنچه که مهمه لذت بردن از دیدن بزرگ شدن بچه هامونه دختر گلتو ببوس

مامان پرهام

سلام خوبی خانمی تارا جونم خوبه ؟ با بچه داری مادر در چه حالی؟ من آپم

یک مامان

سلام خانمی ÷س چرا نمیای اخه؟؟؟؟؟؟؟؟// راستی لینگتون کردم

مامان پرهام

سلام به خاله مهربون پرهام، خوبی خواهری؟ تارا جون چطوره ؟ خودت خوبی؟ اونطرفها سرد شده يا نه هوا بهاريه؟ تا را جون را ببوس الان تهران داره به جای باران سيل ميباره