داستان زندگی(قسمت چهارم)

16.gif سلام.16.gif
اول به خاطر تاخیرم از همه دوستان عذرخواهی می کنم. blush.gifshame.gif راستش یه خورده تو اداره سرم شلوغ شده و تا میام به خودم بجنبم، وقت اداری تموم می شه و باید برم خونه. الان چند روزه که می خوام بیام و بقیه داستان رو بنویسم اما اصلاً فرصت نمی کنم. حالا هم دارم بین کارام، تیکه تیکه این پست رو می نویسم. تا چی از آب در بیاد.162.gif

ولی خودمونیم، نویسندگی هم شغل خیلی سختیه ها. whew.gif یه زمان خیلی دوست داشتم نویسنده بشم، اما حالا می بینم از پس نوشتن خاطرات زندگی خودم هم بر نمیام. dunnof.gif آخه این داستان مربوط به 6 سال پیشه. اینه که یه خورده ترتیب ماجراها و اتفاقات رو فراموش کردم و ناچارم برای حفظ نظم و روال حوادث داستان، یه کمی خلاقیت به خرج بدم و اتفاقات رو یه طوری به هم بچسبونم که قابل خوندن باشه. putersmile1.gif

 

    229249pcbxcskpt2.gif
 

قبل از اینکه برم سراغ بقیه داستان، می خوام یه خورده هم از صاحب اصلی این وبلاگ و کارای جدیدش تعریف کنم که تو چند پست اخیر کمتر ازش نوشتم.17.gif

با اینکه فقط 7 ماهه که تارای خوشگلم قدم به زندگیه ما گذاشته، اما تاثیر حضورش برای همه ما به اندازه 700 سال بوده.hug.gif نقطه مشترک توجه تموم خونواده تاراست. kissing.gif تقریباً نود درصد حرفهامون  درباره تاراست. و خلاصه فکر و ذکرمون در طول شبانه روز، تارا و کارهای جدیدشه.41.gif43.gif46.gif واما شرح احوالات تارا خانم 7 ماهه:

دیگه حسابی بازیگوش و اکتیو شده. دائم در حال غلت زدن و کشف محیط اطرافشه. rollingf.gif در عرض چند ثانیه خودشو به هر چیزی که به فاصله چند متریش باشه می رسونه(یه خورده با غلت زدن، یه خورده هم سینه خیز) و در چشم به هم زدنی اون شیء رو می ذاره دهنش. Vishenka_09.gif اینه که دائم باید اطرافشو به شعاع چند متر چک کنم که چیز خطرناکی دم دستش نباشه. چند روز پیش می خواستیم بریم مهمونی. گذاشته بودمش رو زمین و خودم داشتم تند تند اینور و اونور می دویدم تا وسایل رو جمع و جور کنم. تو بین کارام هم مرتب نگاش می کردم که یه وقت کار خطرناکی نکنه. یه لحظه رفتم تو اتاق و باور کنید به یک دقیقه نکشید که صدای سرفش اومد. دویدم تو هال و دیدم داره سرفه می کنه و هر چی خورده بالا میاره.65.gif پریدم بغلش کردم و دیدم خانوم خانوما یه دستمال کاغذی از رو زمین پیدا کرده و چپونده تو دهنش. فقط خدا رحم کرد که خودش سریع بالا آورد و دستمال تو گلوش گیر نکرد. خلاصه که خطر از بیخ گوشش رد شد. 79.gif

عاشق روروئکشه. وقتی می ذاریمش توش همچین ذوقی می کنه که انگار سوار الگانس شده. Banane21.gif کلی با دهنش صدای بوم بوم در میاره و با سرعت از این طرف به اون طرف هال می ره. springsmile.gif   به خصوص وقتی رو سرامیک باشه سرعتش خیلی زیاد می شه.  خلاصه که دخترم واسه خودش یه پا راننده حرفه ای شده. قراره به زودی تو مسابقات رالی صحرا شرکت کنه. coolgleam.gif
 
دایره لغاتش فعلاً شامل: بَ بَ بَ ، مَ مَ مَ ، دَ دَ دَ ، اَ دَ ، نَ نَ نَ می شه. همه این لغات رو هم اونقدر شیرین و با صدای نازک ادا می کنه که آدم دلش می خواد درسته قورتش بده. hug.gif17.gif

غذا خوردنش هم بد نیست شکر خدا. حریره و فرنی رو اگه خیلی کم شیرین باشه می خوره. اما سوپ رو خیلی دوست داره و حسابی با اشتها می خوره.274.gif سرلاک برنج هم بهش می دم که دوست داره و تا تهشو می خوره.yum.gif با انواع پوره ها هم میونه خوبی داره. اگه غذایی که بهش می دم مورد علاقش باشه، خیلی تقلا می کنه که قاشق رو از دستم بگیره و خودش بخوره.91.gif عاشق اینه که تو روروئکش بهش غذا بدم. در حین بازی، همچین با هیجان خودشو پرت می کنه به سمت قاشق که دلم می خواد همش همینطوری بهش غذا بدم. ولی چه کنم که  این کارا خطرناکه حسن!68.gif
 
اخلاقشم که بزنم به تخته، مثل گل می مونه. مهربون و خنده رو و خوش خلق.41.gif   17.gif قربونش برم اصلاً اهل گریه و بهونه گیری نیست و فقط وقتی گریه می کنه که مشکل خیلی جدی داشته باشه. ولی نمی دونم چرا بعضی وقتا یهو و بدون دلیل بغض می کنه و چشماش پر اشک می شه.258.gif اما تا می پرم و بغلش می کنم و نازش می کنم، یادش می ره و دوباره می شه همون دختر ناز و خندون خودم.confetti.gif46.gif الهی فداش بشم. یهو دلم واسش تنگ شد.43.gif16.gif اینم دوتا عکس دیگه از دخمر ناناز مامان:

icls0j.jpg

 

2ropdll.jpg

 

خوب دیگه بعد از شرح حال تاراگلی برسیم به ادامه داستان که می دونم همتون منتظرید.

 

    229249pcbxcskpt2.gif

و اما قسمت چهارم داستان زندگی:

بعد از اون شب کذایی دیگه مطمئن بودم همه چی بین من و جی جی تموم شده. علاقه ای رو که داشت تو قلبم جوونه می زد، خیلی زود تو نطفه خفه کردم و نذاشتم اون و یا هر کس دیگه ای به احساسم پی ببره. 67.gifبا همه احترامی که نسبت بهش قائل بودم، اما دوست نداشتم به این رابطه بی سرانجام و باری به هر جهت ادامه بدم. به علی و افسانه هم همین رو گفتم و ازشون خواهش کردم دیگه حرفی از ازدواج من و جی جی پیش نکشند.265.gif اما اونا به حرفها و دلایل من می خندیدن و با اطمینان پیش بینی می کردن که جی جی همین روزها مسئله خواستگاری رو مطرح می کنه. دائم به علی می گفتم : "بابا شما اشتباه می کنید، احساس  جی جی نسبت به من فقط یه احترام سادست. همین و بس. اون اصلاً تو خیال ازدواج نیست." اما اون می گفت:  "جی جی عاشق شما شده. فقط هنوز خودشم نتونسته احساسشو رو تحلیل کنه. اگه عاشق نیست پس دلیل اینهمه بی قراریش چیه؟ 161.gif  چرا دائم دنبال بهانه ای برای دیدن شماست؟281.gif چرا هر وقت از پیش شما برمیگرده عین مرغ سرکندست؟251.gif دلیل تب کردنهای شبانش چیه؟77.gif162.gif " اصلاً باورم نمی شد که جی جی واقعاً تا این حد به من علاقه داشته باشه. آخه هر وقت می دیدمش به نظر خیلی شاد و بی خیال می اومد.272.gif

یه بار مراسمی تو دانشگاه بود و من و جی جی و علی و افسانه هم اونجا بودیم. جی جی از فرصت استفاده کرد و سر صحبت رو باهام باز کرد. خلاصه در طول مراسم یه ساعتی صحبت کردیم. آخر مراسم جی جی مثل همیشه شاد و خندون خداحافظی کرد و رفت. فرداش علی با یه حال پریشون اومد پیشم و گفت: با رفیق من چیکار کردید؟ دیشب داشت می مرد." منو می گید از تعجب داشتم شاخ در میاوردم.48.gif گفتم: "اونکه دیروز موقع خداحافظی خیلی سرحال  بود." علی گفت: "دیشب تا صبح تب شدید داشت و هذیون می گفت. حالش اونقدر بد بود که فکر نمی کردم تا صبح دووم بیاره.52.gif با عرض معذرت، از شدت ناراحتی تا صبح تو دلم به شما فحش دادم.284.gif " من که دیگه حسابی گیج شده بودم ازش خواستم ترتیب یه جلسه اضطراری با جی جی رو بده، ببینم جریان این تغییر حالتهای دائمی چیه؟169.gif

وقتی جی جی اومد، دیدم مثل همیشه نیست. انگار یه شبه لاغر و تکیده شده بود. شروع کرد به صحبت کردن. می گفت: "راستشو بخواید من هیچ وقت تو زندگیم از دخترها خوشم نمی اومد. همیشه فکر می کردم دخترها موجودات لوس و خودخواهی هستند. وقتی دوستام رو می دیدم که هر کدوم از یه دختر نارو خورده بودن، وقتی می دیدم چطور تو عشق شکست می خورن،47.gif با خودم عهد می کردم که هیچ وقت عاشق نشم. تصمیم گرفته بودم حالا حالاها به ازدواج فکر نکنم و هر وقت هم خواستم ازدواج کنم، حتماً یه انتخاب کاملاً منطقی داشته باشم. اما از وقتی شما رو دیدم همه افکارم به هم ریخته. تمام تصوراتی که از دخترها داشتم عوض شده.162.gif اوایل فکر می کردم این یه علاقه زودگذره. اما هر چی زمان بیشتر می گذره، علاقه و وابستگی منم به شما عمیق تر و شدیدتر می شه inlovef.gif . آشنایی با شما منو سر یه دوراهی بزرگ قرار داده.161.gif تموم عقاید و تصمیمات قبلی زندگیم زیر سوال رفته.42.gif حالا می خوام بهم یه فرصت بدید تا بتونم تصمیم نهاییم رو بگیرم. اگه به این نتیجه رسیدم که نمی تونم با شما ادامه بدم از سر راهتون کنار می رم و قول می دم دیگه هیچوقت مزاحمتون نشم. اما اگه بودن با شما رو انتخاب کردم مطمئن باشید تا آخرش مرد و مردونه پای حرفم می ایستم. yes.gif " خلاصه قرار شد جی جی دوهفته در این مورد فکر کنه و بعد تصمیمشو بگیره. والبته قرار بود تو این مدت همدیگه رو نبینیم تا اون بتونه راحت تصمیم بگیره. 156.gif

اما فرداش دیدمش که با یه چهره مصمم و مطمئن اومد دانشکده و گفت تصمیمشو گرفته و می خواد باهام صحبت کنه.  گفتم: "به همین زودی. مگه قرار نبود دوهفته فکر کنید؟"293.gif اما اون اصرار داشت که تصمیمش قطعیه و دیگه عوض نمی شه.81.gif خلاصه دوباره نشستیم به صحبت و این بار جی جی خیلی آروم و مطمئن گفت که دیگه زندگی بدون من براش ممکن نیست و می خواد به هر قیمتی که هست منو به دست بیاره.Vishenka_17.gif بهش گفتم:" مطمئنید بعداً از این تصمیم پشیمون نمی شید؟" گفت: " هیچ وقت تو زندگیم اینقدر مطمئن نبودم. ok.gif " بهش گفتم:(البته قبلاً هم گفته بودم)" من خواستگارای دیگه ای هم دارم و اگه قرار باشه کسی رو انتخاب کنم، باید اول کامل بشناسمش و مطمئن بشم،169.gif بعد انتخابش کنم. لازمه برای شناخت بیشتر یه مدت باهم صحبت کنیم، اما می خوام بدونید هیچ تضمینی نیست که حتماً جواب من به شما مثبت باشه.81.gif " گفت: " جوابتون هر چی که باشه برای من محترمه. اما شما هم بدونید، اگه حتی هزار تا خواستگار هم داشته باشید و من آخرین گزینه تو لیستتون باشم، بازم ناامید نمی شم و دست از تلاش بر نمی دارم.281.gif " شاید یکی از دلایلی که باعث شد من جی جی رو به بقیه خواستگارام( که کم هم نبودن) ترجیح بدم، همین اعتماد به نفس بالاش بود. خبرشو داشتم که خیلی از همکلاسی هام و خیلی از پسرای فامیل(که همشون شرایط مادی مناسبتری نسبت به جی جی داشتن) خواهان من بودن،( حالا پیش خودتون نگید چه از خود راضیه!39.gif ) اما از ترس جواب رد شنیدن، جرأت نمی کردن پا پیش بذارن.68.gif حتی وقتی به عقد جی جی دراومدم، خیلی ها از انتخاب من انگشت به دهن موندن.48.gif از اونجایی که من خواستگارایی با موقعیتهای خیلی بهتر رو رد کرده بودم، همه فکر می کردن دنبال کسی هستم که از لحاظ قیافه و مدرک و مادیات ایده آل ترین باشه.41.gif اما من فقط به شخصیت آدمها اهمیت می دادم. کسی رو می خواستم که اونقدر از لحاظ روحی و شخصیتی توانایی داشته باشه که بتونم بهش تکیه کنم. و جی جی همون مرد قوی و تکیه گاه مطمئنی بود که من دنبالش می گشتم. البته اون از نظر شرایط ظاهری(مدرک، قیافه و مادیات) فقط گزینه مادیاتش رو نداشت.(که همین یه گزینه باعث شد بعد از ازدواج سختی های زیادی رو متحمل بشیم.37.gif ) و به همین دلیل خیلی ها از اینکه من یه جوون دانشجوی آس و پاس رو به اون همه خواستگارای پولدارتر ترجیح دادم تعجب کردن.

خلاصه قرار شد با اجازه خونوادم یه مدت باهم ارتباط داشته بشیم تا همدیگه رو بهتر بشناسیم. از روزی که من اجازه خونوادم رو گرفتم، دیگه جی جی یه لحظه هم ازم جدا نمی شد.  278.gif یادش به خیر، چه روزهای پرخاطره ای رو گذروندیم. اون روزها به خاطر رفت و آمد زیادمون به انجمن با بچه های باحالی که اونجا عضو بودن، حسابی جور شده بودیم و به مرور یه گروه خیلی صمیمی تشکیل دادیم41.gif که هنوز هم جزء بهترین دوستانمون هستند.43.gif  علی، افسانه، مهدی، یه علی دیگه، یه مهدی دیگه، بهروز، سارا، حسین و کبری(که این دوتای آخر هم همزمان با ما ازدواج کردن). جو سالم و خیلی پاکی بینمون حاکم بود. از هر فرصتی استفاده می کردیم که دور هم جمع بشیم.grouphugg.gif خاطرات قشنگ زیادی از اون روزها دارم که دلم می خواد اینجا ثبتشون کنم. خاطرات جالبی که فکر می کنم شنیدنشون خالی از لطف نباشه. پس منتظر باشید تا سر فرصت بقیه خاطراتم رو تعریف کنم...


    229249pcbxcskpt2.gif

یه عالمه بوس برای تارای عسل و جیگر خودم و همه نی نی های ملوس وبلاگستان:46.gif46.gif46.gif46.gif46.gif46.gif46.gif46.gif46.gif....

/ 28 نظر / 169 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یلدا

[گل] [گل][گل] [گل][گل][گل] سلام ......... من آپ کردم ......... افتخار دادی بیا ........ [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

مامان نی نی ناز

مامنی کجایی. قسمت بعدیش چی شد؟؟نکنه داری سانسور میکنی بعدا نشونمون بدی. قبول نیست[ناراحت]نسخه اصلیشو میخواییم[تایید][نیشخند]

زهرا

[بغل][گل][قلب][گل]قربون این دخمر دلبر و نازبشم که این همه کارای خوشگل یاد گرفته ..فقط این روزا مراقبت بیشتری میخواد[ماچ]

مامان نی نی

خدا حفظش کنه چه بزرگ شده چه روروئک خوشگلی داری تارا جون[گل]نی نی تپل ما هنوز روروئک نخریده میذاری یه کم سوار بشه[چشمک] موفق باشید

مامان نی نی ناز

سلام مامانی.. ممنون. امیدوارم که همه از جمله شما هم به این خواسته تون برسین. حتما امسال یه خونه خوشگل و شیک و بزرگ نصیبتون میشه.[ماچ][گل]

سحر مامان کیارش

خیلی تنبلییییییییییییییییییی[عصبانی]چرا آپ نمیکنی[شیطان] [چشمک][نیشخند][زبان][ماچ][خداحافظ]

مامان نی نی ناز

ماماني ي ي ديگه دارم كفري ميشمااااااااااا[عصبانی] بيا ديگه..بابا كل قصه يادمون رفت..[شوخی]بايد خلاصه ايي از قسمتهاي قبلو دوباره مرور كني بعدا قسمت جديد[نیشخند] زود باش ديگه تنبل خانووم...[زبان]

زمانه مامان پرهام

نیلوفر جون کجایی خانمی کم پیدایی ؟ نمی نویسی دیگه؟ تارا کوچولو چطوره از طرف من ببوسش[ماچ]

مامان نی نی تپل

شما به تارا جون پسونک دادید ؟ دلایلتون رو دوست دارم بدونم هم برای دادن هم ندادن به عبارت دیگه: پسونک آری یا نه؟[چشمک] [گل][دست]

Somi mamane Rozana

salam mamane tara.mashalla be in dokhmale nanazi,az tarafe man bebusesh hesabi,dokhtare man 3 shahrivar 86 donya umad,fekr konam tara ham mahsule hamun holo hosh bashe :) aksai ghashangi ham azash gerefty. ishalla ke har ruz bozorgtar va nanaztar dar kenare pedarmadaresh bashe.bye.