یه پست رفع تکلیف

سلام به همه مامانهای گل و نی نی های ناز و ملوس وبلاگستان. 

انگار بازم کلی تاخیر داشتم. شرمنده. راستش اصلاً حس و حال نوشتن ندارم. ولی محض گل روی شما دوستای گلم این پست رو می نویسم که یه وقت نگرانمون نباشید. می دونم که همتون شرایطم رو درک می کنید. راستش این روزها واسه خودم یه پا مارکوپولو شدم. یه پام اینجاست، یه پام شهرستان خونه مامان اینا. زندگیم در یه پروسه تکراری خلاصه شده:

یکشنبه تا چهارشنبه اهوازم. چهارشنبه عصر هم می رم پیش عسلکم و تا صبح یکشنبه پیشش می مونم.(شنبه ها رو مرخصی می گیرم)

اینجا که هستم باید از یه طرف به کارای ادارم برسم و رئیس محترم رو راضی نگه دارم که یه وقت خدای نکرده با مرخصی روزهای شنبه ام مخالفت نکنه. و از طرف دیگه باید دل همسر جونم رو به دست بیارم و به جبران روزهایی که کنارش نیستم براش غذاهای خوشمزه بپزم، لباسهاش رو بشورم، خونه رو تمیز و مرتب کنم و خلاصه وظایف یک کدبانوی نمونه و وظیفه شناس رو تمام و کمال انجام بدم.

چهارشنبه که می رم شهرستان، مامان شیفت رو به من تحویل می ده و منم سعی می کنم به جای تمام روزهایی که پیش دخترکم نیستم براش مادری کنم. غذاشو می دم، جاشو عوض می کنم، می برمش حموم، لباساشو می شورم، باهاش بازی می کنم. و خلاصه هر کاری که یه مادر خوب و وظیفه شناس باید انجام بده.

ولی مشکل اینجاست که با تمام این تلاشها دائم احساس عذاب وجدان دارم. از اینکه نمی تونم تمام وقت کنار دخترم باشم و بهش رسیدگی کنم. از اینکه نمی تونم اونطور که باید و شاید به وظایف همسری و خونه داریم برسم.

خلاصه اینکه در حال حاضر یک عدد نیلوفر خسته و دلتنگ و دپرس در خدمت شماست. البته بازم خدا رو شکر که تارا کاملاً از وضعیتش راضیه و نه تنها دلتنگی نمی کنه، بلکه ماشالله روز به روز شیطون تر و شیرین تر و بازیگوش تر می شه. از دوستای گلی که نگران ما هستن و مرتب احوالمون رو جویا می شن یه دنیا ممنونم و برای رفع نگرانیشون می گم که این وضعیت در آینده نزدیک تغییر می کنه و ایشالله دخترکم دوباره میاد پیش خودمون. (شاید تا یه ماه و خورده ای دیگه)

با توجه به اینکه فعلاً خیلی خسته و بی حوصلم شاید تا یه مدت ننویسم. ولی قول می دم به محض اینکه دوباره سرحال بیام با یه انرژی تازه برگردم.
 برامون دعا کنید. مواظب خودتون و نی نی های نازتون باشید. دوستون دارم. تا بعد.

/ 30 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان نازگل

onh مامانتو حفظش کنه[لبخند][دست][گل]

کودک ما

سلام خدا قوت بهت بده زندگی های امروزی بسیار سخت شده خدا بار هم بهت نیرو و عشق به زندگی بده تا از پس مشکلات بر بیایی[گل][گل]

مامان هنا

سلام نیلوفر عزیزم که همیشه پیامهای پر ازمهربونیت دلم رو گرم می کنه. نیلوفر جان با هات صد در صد موافقم که نیاز به بچه ها به محبت چیزیه مثل شیر مادر و چشیدن اون توی جایی به غیر از خانواده خیلی خیلی سخته و شاید هم غیر ممکن.... همین حالا که توی سختی زندگی هستی می بینی چه دلت گرمه که مامان از تارا نگهداری می کنه؟ امیدوارم که زودتر زندگی روی روال بیفته و بتونی با دخترت باشی اما همین دلگرمی وچود خانواده خیلی عالیه! ممنونم به خاطر نظراتت و به خاطر حضور گرم همیشگیت. [قلب][ماچ]

Somi mamane Rozana

دلمون واسه مامان نیلوفر تنگ شده.کجایی بابا[ماچ]

فرناز

سلام خانومی. خوبی؟ نمیایی خبری از خودت و تارا گلی بدی؟ امیدوارم همه چی روبراه شده باشه . [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

مامان نی نی تپل

چه جالب شما هم اهواز هستید؟[چشمک] آمار مامان های وبلاگ نویس اهواز داره بالا میره[چشمک] حالا چهار روز تو هفته تارا رو نمی بینی ؟[تعجب] خیلی سخته خدا صبرت بده و نصیب هیچکی خصوصا من نکنه[ناراحت]انشا,الله که مشکل شما هم زودتر حل بشه تارا جون رو بیاری پیش خودت.[قلب] به ما سر بزنید خوشحال میشیم یه جشن کوچیک داشتیم حدس بزنید جشن چی؟ [چشمک] تشریف بیارید متوجه میشید آدرس رو که دارید؟[چشمک]

نندی

ايشاللا اوضاعتون زود رو براه بشه! من براي كسايي كه مثل تو سختي هاي روزگار را تاب مي آورند خيلي ارزش قائلم![دست][گل][قلب]

زمانه مامان پرهام

سلام نیلوفر جون خیلی وقت که ننوشتی و ازت خبرندارم امیدوارم در کنار تارا لحظه های شادی را بگذرونی روز مادر هم مبارک