يكسالگي وبلاگ و نيم سالگي تارا عسلي

16.gif سلام.16.gif
امروز اولين سالگرد تاسيس اين وبلاگه. 72.gif وبلاگ جان تولدت مبارك.72.gif
به همين مناسبت و در راستاي يك ساله شدن وبلاگم مي خوام يه مروري روي خاطرات سال گذشته و اينكه چطور شد وبلاگ نويس شدم، داشته باشم:
پارسال اواسط آبان بود كه فهميدم يه مهمون كوچولو تو دلم دارم.17.gif صد البته خيلي خوشحال شدم. و در عين حال به شدت نگران بودم.52.gif آخه در واقع اين دومين بارداريه من بود. چند ماه قبلش(خرداد ماه 85) براي اولين بار باردار شدم. هيچ وقت يادم نمي ره كه چقدر اون روزا خوشحال بودم. چقدر نقشه كشيدم و فيلم بازي كردم تا مامان اينا رو حسابي با اين خبر سورپرايز كنم. 70.gif اما متاسفانه اون همه شادي و هيجان بعد از 9 هفته با سقط جنين( به علت عدم تشكيل قلب) از بين رفت. 37.gif مطمئن بودم كه حتماً مصلحت اين طور بوده و سعي كردم راضي به رضاي خدا باشم و غصه نخورم.
بعد از اون به توصيه دكتر و خالم كه ماماست، يه دو سه ماهي خودمو تقويت كردم و قرص فوليك اسيد مصرف كردم، تا اين بار بارداري مطمئنتري داشته باشم.38.gif تا اينكه در آخرين روزهاي ماه مبارك رمضان، خداي مهربون اين هديه باارزش و كوچولو رو مهمون دلم كرد.17.gif06.gifهمونطور كه گفتم خيلي خوشحال بودم، اما با توجه به تجربه قبلي، مي تزسيدم و حسابي نگران بودم. به همين دليل از همون روز اول شروع كردم تو اينترنت سرچ كردن و هر چي مقاله درباره بارداري بود پيدا كردم و خوندم تا اين دوران رو بر اساس اصول صحيح علمي بگذرونم و بهتر نتيجه بگيرم.26.gif تو يكي از همين سرچها، يه بار يه وبلاگ پيدا كردم كه در اون يه مامان منتظر خاطرات دوران بارداريشو نوشته بود. اون وبلاگ، وبلاگ صدف جون مامان رادوين بود. از اونجا به وبلاگ بقيه مامانها هم دسترسي پيدا كردم. براي اولين بار بود كه مي ديدم وبلاگهايي هستن كه در اون مادرا براي بچه هاشون مي نويسن. تا قبل از اون گاهي توي دفتر خاطراتم مطالبي مي نوشتم اما هيچ وقت به صورت مستمر خاطره نويسي نكرده بودم. اما اونقدر از سبك نوشته هاي مامانها واسه بچه هاشون خوشم اومد كه تصميم گرفتم منم يه وبلاگ بسازم و تو اون خاطرات دوران بارداريم و تولد و بزرگ شدن فرزندمو ثبت كنم.05.gif خلاصه اينطور شد كه بالاخره در تاريخ 24 دي ماه 85 من و دونه كوچولوي تو دلم صاحب يه وبلاگ شديم.278.gif06.gif

                 229249pcbxcskpt2.gif

و حالا كه يكسال از اون روز مي گذره، وبلاگ نويسي و وبلاگ خوني شده جزئي از زندگيم. اينجا مي نويسم تا هم يادگاري براي آينده خودم باشه، و هم به اين اميد كه بعدها تارا جونم با خوندن مطالب اين وبلاگ ببينه و درك كنه كه چقدر براي من عزيز بوده، اونقدر كه تك تك خاطرات بزرگ شدنشو با عشق فراوون براش ثبت كردم.17.gif
درسته كه انگيزه اوليه من از ساختن اين وبلاگ وجود تاراي نازنينم بود. اما چيزي كه بهم انرژي و انگيزه لازم براي ادامه اين راه رو مي داد، داشتن دوستان خوب و مهربوني همچون شما بود كه در اين يكسال با محبتهاتون، دلسوزيهاتون، همدرديهاتون و راهنماييهاتون منو واقعاً شرمنده كرديد.09.gifاز همتون ممنونم.281.gif08.gifدوستون دارم و براي خودتون و ني ني هاي گلتون بهترين آرزوها رو دارم.11.gif49.gif11.gif
همون طور كه قبلاً هم گفتم، روزي كه اين وبلاگ رو ساختم تصميم داشتم خاطرات به ياد موندني زندگيم رو هم توش ثبت كنم، تاهم تجربه اي براي ديگران باشه و هم يادگاري براي آينده تارا جونم.301.gif خوب به دليل گرفتاريهاي ريز و درشت زندگي تا حالا مجالي براي اينكار پيدا نكرده بودم. اما اگه خدا بخواد مي خوام از اين به بعد، به مرور، اين خاطرات رو تعريف و ثبت كنم. پس منتظر باشيد كه دفعات بعد با دست پر ميام.282.gif

                 229249pcbxcskpt2.gif

واما يه مناسبت مهم ديگه:
تا دو روز ديگه عسلك من 6 ماهه يا به عبارتي نيم ساله مي شه.06.gif
16.gif72.gif تاراي گلم! عزيز دل مامان! نيم سالگيت مبارك. 72.gif16.gif
الهي فدات شم كه با هر خندت امواج شادي و خوشبختي رو به قلبم سرازير مي كني.06.gif قربونت برم كه وقتي مي پري تو بغلم، منو لبريز از تمام لذتهاي خوب دنيا مي كني.11.gif عروسك من! تو با اومدنت قشنگترين و ناب ترين حس دنيا رو به من بخشيدي: حس لطيف و بي همتاي مادري. 278.gif08.gifازت ممنونم و برات بهترين آرزوهاي ممكن رو دارم.08.gif از خدا مي خوام بهم اونقدر عمر بده كه خوشبختي و به بار نشستنت رو ببينم. 79.gif جوجه كوچولوي من بيش از اونچه كه فكرشو بكني دوست دارم. 17.gif11.gif11.gif11.gif11.gif11.gif11.gif

                 229249pcbxcskpt2.gif

عسلك من اين روزها داره اولين سرماخوردگيشو تجربه مي كنه.77.gif البته خدا رو شكر زياد شديد نيست و فقط كمي آبريزش بيني داره. اما متاسفانه وقتي بردمش دكتر، فهميدم كه هر دو گوشش التهاب داره و من متوجه نشده بودم.68.gif الهي بميرم براش، نمي دونم شير نخوردنش هم به همين دليله يا نه؟162.gif فعلاً كه براي التهاب گوشش دارم بهش شربت آموكسي سيلين مي دم. خدا كنه با بهبود گوشش، شير خوردنش هم بهتر بشه.79.gif
غذاي كمكيشو هم هنوز شروع نكردم. منتظرم سرما خوردگيش خوب بشه، بعد. انگار قسمت اينه كه همون پايان 6 ماهگي كه دكترا توصيه مي كنن غذاشو شروع كنم.45.gif البته چند روز پيش يه خورده موز بهش دادم كه خيلي دوست داشت.06.gif به قدر يه نخود موز رو با يه قاشق شير كاملاً مخلوط كردم و ذره ذره با قاشق بهش دادم. اولش فكر كرد دواست و صورتشو در هم كشيد،65.gif اما وقتي مزشو فهميد اونقدر خوشش اومد كه مي خواست دست من و قاشق رو هم باهاش بخوره.91.gif حالا با اين يه ذره موز بالاخره دخترك من به جرگه غذاخورها پيوسته يا نه؟07.gif
چند روز ديگه موعد واكسنشه. از واكسن متنفرم.42.gif اصلاً طاقت ديدن گريه عروسكمو ندارم.20.gif تو رو خدا دعا كنيد زياد اذيت نشه. 79.gif
دفعه ديگه با عكسا و مطالب جديد برميگردم.08.gif11.gif49.gifفعلاً تا بعد....

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان نی نی ناز

سلام مامانی.. الهی ..ايشالله که زود زود خوب ميشه..ناراحت نشو.. نيم سالگی نی نيت هم خيلی خيلی مبارک.

ققنوس

سلام ماهگرد 6 ماهگي و سالگرد وبلاگتون هر دو مبارك باشه.انشاالله هميشه خوش و سلامت باشيد

ليلی

اميدوارم حال تارا کوچولومون هر چه زودتر خوب خوب بشه... تولد وبلاگ هم مبارک باشه...

زيبا

۶ ماهگی گلت مبارک . ان شاء الله هميشه روزای قشنگی رو اينجا به بادگار بذاری

مزدا

هی یه چی همه نوشته!!! سلام تارا جونم یواشکی میگم که مامان خانومی‌ها نشنون. در مورد راه‌های تنظیم خواب مامان‌ها آخرین مطلب و پیشنهادهای من رو در وبلاگم بخون. تا مامانت از راه نرسیده گوشمو بپیچونه خداحافظ... مزدا

مامان نی نی ناز

سلام مامانی. آره اشتباه کردم..آخه حواسم به امروز بود.. با توجه به اينکه يه نی نی ناز تو شکممه ..خودمم تازه امروز از مامانيم متولد شدم

مامان نورا

سلام مامان تارای گل . با يه کم تاخير يکساله شدن وبلاگت مبارک . نيم ساله شدن تارا کوچولو هم مبارک باشه . باهات کاملن موافقم ، وبلاگ نويسی علاوه بر ثبت وقابع ، سراسر انرژی و اميده ، اين که فکر می کنی تو موقعيت های مختلف تنها نيستی و آدمهای زيادی دور و برت هستن که علاوه بر اينکه اين دوره ها رو گذرندون و کاملن درکت می کنن می تونن بهت کمک و راهنمايی هم بدن ، تازه از اون مهمتر دوستت دارن و تو براشون مهمی . و از همه ی اينها گذشته بزرگترين حسن اين وبلاگ نويسی برای من اين بوده که کلی مطلب و چيز ياد گرفتم و احساس می کنم به وضوح تو اين مدت رشد کردم ...برای تو هم ارزوی موفقيت دارم و اميدوارم اين خاطرات برای تارای عزيز باقی بمونه و يه روز از خوندنشون کيف کنه ... نگران واکسن کوچولومون هم نباش ، بلاخره اين مرحله ای که همه بايد بگذرونن و گذروندنش بهت يه آرامش خيالی می ده که ارزش يه کم ناراحتی کشيدن رو داره عزيزم ...

ريحانه

سلام نيلوفر عزيزم!!! اين دو تا مناسبت مهم رو بهت حسابی تبریک میگم. با مرور خاطراتت من رو هم به یاد اون روزایی انداختی که تو رو با یه نیلوفر دیگه اشتباه گرفته بودم. نمیدونم یادت هست یا نه؟ مرسی که به من و پسرم سر زدی. از طرف من تارا رو ببوس.