از هر دری + بازی "خوب آسمانی"

  سلام.

می دونم بازم خیلی تاخیر داشتم. شرمنده دوستای گلی که مرتب به اینجا سر می زنن و بابت تاخیرم شاکی بودن. بذارید به حساب گرفتاری های همیشگی و صد البته بی حالی ناشی از روزه داری.

راستی با روزه داری تو گرمای تابستون چطورید؟ ما خوزستانی ها که فکر کنم دیگه جامون تو بهشت محفوظه. بس که تو این گرما تشنگی و گشنگی کشیدیم. به خصوص ده، دوازده روز اول ماه رمضون که هوا هم حسابی شرجی بود. ولی خدا رو شکر یه چند روزیه که هوا بهتر شده. به هر حال امیدوارم هر جا که هستید طاعاتتون مورد قبول حق قرار گرفته باشه.

 

                  

 

_ آخ که چقدر دلم واسه ماه رمضون سال های قبل تنگ شده. دوران مجردی، تو خونه بابا. چه خوش
بودیم واسه خودمون. همه زحتمها گردن مامان نازنینم بود و ما انگار چه شاهکاری می کردیم که روزه می گرفتیم؛ یاد سحرهای چله زمستون به خیر. دلمون نمی اومد از رختخواب گرم و نرممون بیرون بیایم. همونطور خواب آلو و پتو پیچ شده می چسبیدیم به بخاری و همراه با هر قاشق غذا، تو دلمون قند آب می کردیم که آخ جون، الان دوباره می رم تو رختخواب. طفلک مامانم با یه دست برامون چایی می ریخت، با یه دست هم تند و تند برامون پرتقال پوست می گرفت و لابلای قاشقهای غذا به زور به خوردمون می داد، که یه وقت جگر گوشه هاش در طول روز تشنه نشن.

نمی فهمیدیم دو رکعت نماز رو چه جوری می خوندیم و از همون سر سجاده شیرجه می زدیم تو رختخواب. بعد هم تخت می خوابیدیم تا لنگ ظهر. (البته این مال زمانیه که دیگه مدرسه نمی رفتیم.) خواب صبح و بعد از ظهرمون رو یه نماز هول هولی و یه خورده کش و قوس اومدن پای تلویزیون، به هم وصل می کرد. بعد هم دوباره لالا تا دم دمای افطار.

همزمان با نوای خوش ربنای استاد شجریان، سفره افطار بود که کنار بخاری پهن می شد و حاصل زحمت چند ساعته مامان گلم با سلیقه روش چیده می شد. یه استکان آب گرم، چند تا دونه زولبیا و بامیه و بعد هم...

البته همیشه هم اینطوری خوش خوشانمون نبود. تا مدرسه می رفتیم که بیشتر روزها درس و مشق نمی ذاشت اینقدر راحت بگیریم بخوابیم. بعد هم که رفتیم دانشگاه تو یه شهر دور. البته من تو دوران دانشجویی همیشه یه هفته از ماه رمضون رو هر جوری بود می اومدم خونه و تا می تونستم خودمو واسه مامانم لوس می کردم. آخ که الهی فدات بشم من مامان جون. چقدر تو خوبی. بمیرم واست که هنوزم مثل همون بچگی ها به خاطر من خودتو به زحمت می ندازی. ایشالله که خدا هیچوقت سایه ات رو از سر ما کم نکنه. (لازم به ذکره که ده روز اول ماه رمضون امسال رو مامانی جونم اومد پیش ما و مثل همیشه  بنده کلی خوش خوشانم شد )

 

                  

 

_ چند روز پیش یه مسئله کاری واسم پیش اومد که کلی دپرسم کرد. یه پروژه(بانک اطلاعاتی) بود که من کلی واسش زحمت کشیده بودم و دلم خوش بود که دیگه داره به بار می شینه و نتیجه یک سال زحماتم رو می بینم. تو یکسال گذشته، کاربران برنامه، کلی داده های مهم بهش تغذیه کرده بودن و قرار بود از اول مهر برنامه به صورت روتین و عملیاتی در بیاد. از اونجایی که تو اداره ما هم مثل همه جاهای دیگه باند و باند بازی و تبعیض فراوونه، سروری که بانک اطلاعاتی برنامه ما(و البته کلی بانک های اطلاعاتی دیگه) روش قرار داشت چون اطلاعاتش مورد علاقه آقایون رؤسای اداره نبود، ازش درست و حسابی نگهداری نمی شد و تذکرات مکرر ما در این مورد به جایی نمی رسید. تا اینکه هفته پیش، چند نفر که همشون ادعای عقل کل بودن دارن، در حالی که سعی می کردن یه بانک اطلاعاتی دیگه رو روی سرور بذارن، معلوم نیست چه جوری زدن و بانک اطلاعاتی ما رو ناکار کردن. یعنی هرچی تو این یه سال رشته بودیم پنبه شد. کل اطلاعات دود شده و رفته هوا. هر کاری هم کردیم با هیچ نرم افزار ریکاوری(نرم افزارهای مخصوص بازیابی اطلاعات از دست رفته) نتونستیم دوباره برش گردونیم. البته مسئولیت این خرابکاری متوجه همون آقایون پر مدعاست ( که خودشون هم قبول دارن) اما دلم از این می سوزه که اگه این اتفاق واسه یکی از پروژه های عزیز دردونه خودشون افتاده بود، قشقرقی به پا می کردن که بیا و ببین. اما حالا به یه ابراز تاسف خشک و خالی بسنده کردن. هیچی دیگه، دوباره باید از نو همه چیز رو بسازیم. تنها نتیجه مثبتی که این قضیه داشت این بود که آقایون به خودشون اومدن و سرور مورد نظر رو بردن تو سایت کنار بقیه سرورهای مهم اداره تا ازش به خوبی نگهداری بشه.

 

                  

 

_ خوب دیگه نوبتی هم که باشه نوبت تارای عسل مامانه:

دختر ملوسم! دیگه داری واسه خودت خانمی می شی و من هر روز با کشف هر استعداد تازه ای در وجود نازنینت غرق لذت و غرور می شم. گاهی وقتها که با حرکات شیرین و جالبت غافلگیرم می کنی، با خودم می گم تو کوچولوی نازنین من کی اینقدر بزرگ شدی که من نفهمیدم؟ 

وقتی با اون قد فسقلیت موبایل دست می گیری و راه می ری و با زبون خودت با مخاطب خیالیت بلند بلند صحبت می کنی؛

موقع جمع کردن سفره، که با دستهای کوچولوت وسایل سفره رو یکی یکی میاری و از پایین اُپن می دی به دست من؛

وقتی تو حموم مثل آدم بزرگها خودت روی سر و صورتت آب می ریزی و سعی می کنی موهاتو بشوری؛

وقتی پای کامپیوتر می شینی و موقع روشن شدنش هر جا که لازمه (کاملاً آگاهانه) کلید اینتر رو می زنی؛

وقتی به تقلید از بابات موس به دست می گیری تا آهنگ مورد علاقت رو پخش کنی؛

وقتی در سی دی درایو رو  باز می کنی و خودت توش سی دی می ذاری؛

موقع نماز خوندن، وقتی کنار من می ایستی و به تقلید از من پچ پچ می کنی و خم و راست می شی؛ ...

تو تک تک این لحظات با خودم می گم یعنی این همون تارا کوچولوی منه؟ انگار همین دیروز بود که اولین بار صورت ماهت رو دیدم و دلم از اینهمه عشق لرزید. فدای اون چشمای معصوم و باهوشت بشم من. روزی نیست که خدا رو به خاطر داشتنت هزاران بار شکر نکنم. 

عزیز دلم! درسته که تو هیچ وقت ذوق و شوقی رو که برای بابات داری، برای من نشون نمی دی؛ درسته که بیشتر وقتها آغوش اون رو به من ترجیح می دی(آخه اونه که همیشه باهات بازی می کنه و تو رو می بره ددر)؛ درسته که تو یک کلام بابات رو بیشتر از من دوست داری (و البته این موضوع خیلی وقتها باعث حسادت من به بابایی می شه! ) اما یه روزی می رسه که می فهمی عشق مادری یعنی چی؟ یه روزی بالاخره می فهمی که هیچ کس به اندازه من تو دنیا دوستت نداره. (الان بابایی حرصش در میاد؛ آخه ما همیشه سر اینکه کدوممون بیشتر دوسِت داریم با هم کل کل می کنیم!   ) یه روزی می فهمی اگه نتونستم زیاد کنارت باشم و برات وقت بذارم، فقط به خاطر رفاه و آسایش خودت بوده و بس. یه روزی می فهمی که چقدر عاشقتم و چقدر از اینکه نمی تونم تمام مدت کنارت باشم دلم می گیره.

عروسک قشنگم! قلبم، عمرم، نفسم! تو همه وجود منی مامانی. ازت ممنونم. به خاطر بودنت و به خاطر اینهمه عشقی که تو قلبم کاشتی. برام بمون. همیشه. این تنها چیزیه که تو زندگی ازت می خوام. دوسِت دارم نازنینم.

 

                 

 پی نوشت: مهسا جون مامان کوروش یه بازی خیلی جالب و بامزه طراحی کرده که حتماً همتون ازش خبر دارید. منم برای شرکت در این بازی دعوت شدم که با تاخیر زیاد بالاخره موفق شدم یکی از عکسای تارا رو بذارم تو وبلاگ.(مهسا جون شرمنده که فرصت ندارم یه پست جداگونه برای این بازی اختصاص بدم.)

این عکس مال 4 ماهگی تاراست که تو ماشین ازش گرفتم. من حالتشو تو این عکس خیلی دوست دارم:

/ 45 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

سلام بامطلب "عمل جراحی پسرم (قسمت اول)" آپم . منتظرتم

مهسا

ببخشید آدرس رو اشتباه نوشتم . وبلاگ خودم رو گفتم .[نیشخند]

مامان نورا

هنوز که این پستت بوی ماه رمضون می ده ... اهای عمو یادگار کجایی ؟؟؟؟؟؟؟ گرچه من هم توی آپ کردن یه کمی تنبلم ولی تو دیگه منو روسفید کردی خانومی ... بدو بیا یه خبری از خودت و گلت بده ببینم [عصبانی]

وانیا

سلام تارا اسم من وانیاست به کمک بابام تازه وبلاگمو راه اندازی کردم خوشحال میشم از وبلاگ من بازدید بکنید با اجازه شما رو لینک کردیم به امید دیدار [لبخند][گل][بوسه]

مهسا

کجایین پس ؟ من با مطلب "فوت ناگهانی پدری با بی احتیاطی اداره برق" آپم .

شاپرک

سلام نیلوفرجان چطوری ؟ تارا خانم گل چطوره؟ ببخشید نگرانت کردم.چیزی نیست فقط دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره.منتظرم ببینم گذر زمان حالم رو بهتر میکنه یا نه.[ناراحت] حالمون خوبه خانمی.تارای خوشگلم رو ببوس[قلب]

نندی

اوووووه! چقد نوشتی قول میدم دی-سی بخونم![چشمک][گل]